نوحه (شب سوم)

درخرابه برپا گشته شورو غوغا-عمه جان آمده از سفر بابا

شام تارم به پایان رسیده دل شب ماه تابان رسیده

بی قرارم که مهمان رسیده فریاد یا محمدا خرابه شد کربوبلا

مانده چشمم سویش سوی ماه رویش میزنم شانه بر رشته ی مویش

آمده ماه شبهای تارم آشنای دل بی قرارم

چه کسی گفته بابا ندارم فریاد یا محمدا خرابه شد کربوبلا

بوسه ها می کارم بر لبان یارم ناله ها از غم خیزران دارم

شام تارم به پایان رسیده دل شب ماه تابان رسیده

بی قرارم که مهمان رسیده فریاد یا محمدا خرابه شد کربوبلا

دو دمه (شب سوم)

بلبل خوش نغمه ات افتاده امشب از سخن

وای من ای وای من

ای امام بی کفن طفل توهم شد بی کفن

وای من ای وای من

 

 

 

شعر (شب سوم)

هجران من سر آمد مهمانم از ره آمد

بحر عیادت من با پا نه با سر امد

رفتم دگر ازین ره عمه خدا نگهدار

عمه خدا نگهدار

غساله را تو برگو آهسته ام بشوید

مجروحو پیکر من از ضرب دست دشمن

رفتم دگر ازین ره عمه خدا نگهدار

عمه خدا نگهدار

بودی تو یادگار از   بعد برادر من

روشن تو بوده ایجان چون شبه مادر من

رفتی یو گشته دیگر خاک عزا سر من

آخر چرا تو رفتی  کشتی مرا چو رفتی

رفتم دگر ازین ره عمه خدا نگهدار

عمه خدا نگهدار

بابا چو مانده عریان در آن دل بیابان

من را هم ای تو عمه دیگر کفن مپوشان

رفتم دگر ازین ره عمه خدا نگهدار

عمه خدا نگهدار

 

 

 

شور(شب سوم)

وای اومدی پدر کنار دخترت

منو کشته خون جاری از سرت

رولب تو مونده جای خیزران

چرا موی تو گرفته بوی نان

گریه می کنم ز غم-شد خرابه منزلم

داغ دوری ای پدر زد شراره بر دلم

واواواو

-

ای رفته بی خبر به سفر، از سفر بیا
خواهی کسی خبر نشود، بی خبر بیا
ای آفتاب سایه مگیر از سرم ببین
دامن پر از ستاره بود چون قمر بیا
چشمم چنان دو پنجره?انتظار شد
تا باز مانده پنجره هایم ز در بیا
از بس که سنگ روی تو بر سینه ام زدم
از سوزم آب شد دل سنگ ای پدر بیا
دانم که شه گذار به ویران نمی کند
امشب تو راه کج کن از این رهگذر بیا
بنمای روی و جان مرا رو نما بگیر
مپسند خونِ جان به لبی را هدر بیا
ایثار عمه بود اگر زنده مانده ام
او شد کمان ز بس که مرا شد سپر بیا
شوق رخ تو پا نکشیده ز دل هنوز
از پا فتاده ام به سر من به سر بیا

--

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پلکی مزن که چشم ترت درد می کند
پر وا مکن که بال و پرت درد می کند
‏آن تن که بود خسته این راه درد داشت
‏حتما که قلب خسته ترت درد می کند
‏می دانم این که بعد تماشای اکبرت
‏زخمی که بود بر جگرت درد می کند
‏با من بگو که داغ برادر چه کار کرد
‏آیا هنوز هم کمرت درد می کند؟
‏مانند چوب خواهش بوسه نمی کنم
‏آخر لبان خشک و ترت درد میکند
لب های تو کبود تر از روی مادر است
‏یعنی که سینه پدرت درد می کند
میخواستم که تنگ در آغوش گیرمت
یادم نبوت زخم سرت درد می کند
با سر چرا به دیدن این دختر آمدی؟
‏پای تو مثل همسفرت درد می کند؟
کمتر به اسب نیزه سوار و پیاده شو!
‏از هجمه های سنگ سرت درد می کند

--

ای سر بی تن و خونین که به دامان منی
‏من تو را دختر و تو جانی و جانان منی
به تمام اسرا فخر کنم کاین دل شب
‏در میان همه ای ماه تو مهمان منی
من نگویم که زمن بی خبری چون دیدم
سر نی دیده به من داری وگریان منی
‏نه ز سیلی و نه از آبله گریم با تو
‏که تو مجروح تر از پیکر بی جان منی
شرم دارم که کنم شکوه ز آشفتگی ام
‏که تو آشفته تر از موی پریشان منی
گر نشد پیش سرت بر سر پا برخیزم
عفو کن چون به بر پیکر بیجان منی
از نگاه تو هویداست مرا می بریام
به فدایت که به فکر دل نالان منی

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۹/۰۷ساعت   توسط الله وردی  |