بادو سوزان و رخش تاولو گیسوش پریشان
سرورویش پر خاکو نفش آتش و گریان
  قاسمش رفته و جا مانده در انی دشت پشیمان
  شده حیران و غمین موی کنان دست به دامان
دید طوفان شده و سرخ شده دورو ور او
نبود هیچ کسی آب زند بر جگر او
عمه ای کاش بریزد کف خاکی به سر او
عمه جان گوکه عمو کو نرسیده خبر او
پر شده دور عمویش چقدر کوفی و شامی
ز حرامی یو حرام  یو حرامی یو حرامی
نه صدایی نه دعایی نه سجودی نه قیامی
نه نگاهی نه پناهی نرسد هیچ پیامی
پا زمین می زندو ناله که ای عمه رها کن
نفسی مشت گره کرده ازین دست جدا کن
نفسی چشم ببندو فقط این بار دعا کن
نفسم تو قفسم تو پر این غم زده وا کن
طاقتی نیست ببیند که چه خاکی به سرش شد
پر خون بند به بندش نفسش بالو پرش شد
لبه ی تیغه ی بی رحم کسی دردسرش شد
سرپایش پر پر شد پر آتش جگرش شد
نه زمان وقت تماشاس نه هنگام درنگ است
چقدر نیزه و تیرو تبرو دشته و سنگ است
سنگ اگر هم نبود دست که اماده ی جنگ است
همه خندان شده بی جان قفس سینه چه تنگ است
 دید اگر دیر شود از بدنش هیچ نماند
زخم باقیس و با سوختنش هیچ نماند
از قدو قامتو از پیروهنش هیچ نماند
شده غارت قدو قامت ز تنش هیچ نماند
گریه بر او کشته کنم که بر او عرض و سما گریه کرد
مادرو جدو پدرش به نهان و به ملا گریه کرد
بر تن صد پاره ی او پسرش روح خدا گریه کرد
پیروی از روح خدا می کنم یاد حسین و شهدا می کنم
ای پدرو مادر من به فدای لب عطشان تو
 نیزه و شمشیرو سنان کفن پیکر صد چاک تو
بر سر نی جلوه کنان سر همچون مه تابان تو
مرا مران مرا مران از درت به پهلوی شکسته ی مادرت
سوز بده بر سخنم به دل سوخته ی خواهرت
تا که بگویم سخن از نم صد چاک علی اکبرت
ناله زنم یاد کنم ز لب خشک علی اصغرت
   گوهر اشکم شده ایثار تو گریه کنم یاد علمدار تو
 دیگری بوسید دستش این یکی بوسید دستش
آن یکی بوسید پایش دیگری گفتا که برگوکیستی ای نازنینم
گفت من ماه بنی هاشم سرور قلب زهرا
شبل حیدر زاده ی آزاده ام امبوالبنینم
معنی  ی درس وفایم فانی یه راه بقایم
جرعه نوش چشمه ی عشق امیرالمومنینم
روز عاشوار بع موجودات بانگ اخرجو زد
جز مرا کس تربیت بر کاخ اجلاس مکینم
گو ز مردی گر بیار خم به ابروی کمان
آیه ی نثرو من الله نقش بندد بر جبینم
خوانده یزدانم به لطف و مرحمت باب الحواعج
دست گیر کل خلق از اولین و آخرینم 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۰/۰۸/۱۵ساعت   توسط الله وردی  |