|
تا ز جور دشمن از یاران جدا افتاده ام بی کسو بی مونسو بی آشنا افتاده ام غریبم من منکه می باشم طبیب دردومندان حالیا بی طبیبو بی دوا و بی غذا افتاده ام غریبم -- ای چاره ی بیچارگان یار غریبان بنما خلاصم ای خدا از کج زندان خلنصلی یا رب اندر مدینه ای صبا یکدم گذر کن نور دوچشمانم رضایم را خبر کن خلنصلی یا رب -- بسکه ماندم به قفس روزوشب از یادم رفت بسکه خواموشو نشستم سخن از یادم رفت کس ز فریاد سحرگاهیم آگاه نشد به خدا ای پسرم چهره ات از یادم رفت -- کو انیسی که به او درد دل ابراز کنم باید ابراز غم خویش به دیوار کنم --
-- بـاب الحوائج، در کُنج زندان
چون مرغ پَر گـشته کُنج قفس نشسته تبعید و زنـدان، بنموده پیرم۲ چون مُرغ پَر گشته کُنج قفس نشسته کـی می شود من آزاد گردم چون مُرغ پَر گشته کُنج قفس نشسته بـر دیدن من آید شبانه۲ آید چو رو برویم، سیلی زند به رویم تـابوت او شد، از تختۀ در با قامت خمیده، رنگ از رُخش پریده ایـن پیکر کیست در جسر بغداد دارد به تن نشانه، از ضرب تازیانه -- زیبا شکوفه ی زهرای اطهر در گوشه ی زندان گردیده پرپر
وارث حیدر ، موسی بن جعفر حجه بن الحسن سرت سلامت
می گفت مادر بیا در این شب تار از پا و گردنم زنجیر و بردار
من بی گناهم ، در سوز و آهم حجه بن الحسن سرت سلامت
سندی بن شاهک آید به سویم می زند ای مادر سیلی به رویم
من بی تقصیرم ، زیر زنجیرم حجه بن الحسن سرت سلامت
دشمن شکسته این بال و پر من آتش زده از کین بر جگر من
از زهر هارون ، شد جگرم خون حجه بن الحسن سرت سلامت
عرش الهی شد امشب سیه پوش ناله ی قدسیان می رسد بر گوش
بانگ واویلا ، رود بر سما حجه بن الحسن سرت سلامت
مظلوم کاظمین ای گل حیدر یا باب الحوائج موسی بن جعفر
به جان زهرا ، کن عطا بر ما امشب تذکره ی کرب و بلا را -- منکه پرپر میزنم . . . کنج زندان ای خدا ، جان رسیده بر لبم میدهم لب تشنه جان ، همچو جد اطهرم
این دم آخر رضا بهر دیدارم بیا
بارالها زهر کین ، زد شرر بر سینه ام من که یاد مادر و روی سیلی خورده ام
این دم آخر رضا بهر دیدارم بیا
سندی بن شاهک آن ، مرد بی شرم و حیا می زند بر روی من ، سیلی از راه جفا
دخترم معصومه را ، ای صبا برگو بیا تا که دیدارش کنم ، کنج زندان بلا
کس نداند ای خدا از چه در تاب و تبم یاد زندان رفتن عمه خود زینبم عاقبت دست اجل مشگلم وا میکند هرکه بیند روی من یاد زهرا میکند کنج زندان بلا بهر دیدارم بیا دخترم معصومه جان در کنار من بیا
حلقه های سلسله یار و غمخوارم شده روزه دارم من ولی سیلی افطارم شده -- حضرت معصومه رخت غم به تن کن رو به زندان گریه بر حال پدر کن وا مصیبتا یا علی زندانیت گردیده آزاد آنکه بوده گوشه زندان بغداد وا مصیبتا خاک زندان گل ز اشک غربتش بود حلقه های سلسله هم صحبتش بود وا مصیبت آشنای اهل دل بی آشنا رفت از سیه چال بلا پیش خدا رفت -- کس نداند ای خدا از چه در تاب و تبم یاد زندان رفتن عمه خود زینبم عاقبت دست اجل مشگلم وا میکند هرکه بیند روی من یاد زهرا میکند کنج زندان بلا بهر دیدارم بیا ای رضا جانم رضا ای رضا جانم رضا دخترم معصومه جان در کنار من بیا -- خون بدل یوسف زهرا شده برات آزادیش امضا شده -- موسی بن جعفر ز جهان سیر شد خلاص ازین کنده و زنجیر شد -- امام هشتم گریه ها -بیاد بابا میکند بزیر تازیانه ها -مادر خود صدا کند چه میشود که قاتلش ز فاطمه حیا کند دگر فتاده از نوا چنین خدا خدا کند -- ای خالق عرض و سما زارو پریشانم ای حی صبحانم بنما خلاصم ای خدا از کنج زندانم ای حی صبحانم گشته انیس و مونس من این غلو زنجیر با ناله ی شب گیر سالها اسیری ای خدا رحمی به طفلانم ای حی صبحانم -- یا امیالمومنین مولا امیرالمومنین من در این کُنج قفس غوغای محشر می کنم -- کی میشود من آزادو گردم راحت ز دست جلادو گردم چون مرغ پسر شکسته کنج قفس نشسته خلنصنی یا رب
سندی شاهک آید شبانه بر دیدن من با تازیانه آید چو روبرویم سیلی زند به رویم خلنصنی یا رب
گردیده وقت حمل جنازه شد داغ قلب فاطمه تازه شد خاتم النبیین از این مصیبت غمگین خلنصنی یا رب -- میسوزم از فراقو از حجر اغروبایم با یاد روی ماه معصومه و رضایم وعده گاه منو یارم شده زندان بلا مرحم زخم دلم دیدن رخسار رضا فاطمه مادر بیا دربرم
این بوده آرزویم من باشمو حبیبم آخر در این سیه چال شد قسمت و نصیبم وعده گاه منو یارم شده زندان بلا هرکه عاشق شود اینگونه دهد تن به بلا فاطمه مادر بیا دربرم
+ نوشته شده در ۱۴۰۰/۱۲/۰۷ساعت   توسط الله وردی
|
|