|
الا زیبا گل زهرا کجایی همه شب ناله دارم از جدایی چه می شد ای نگار خوب رویم ز پشت پرده ی غیبت بیایی ز راهت دیدگانم مانده گریان که تو از غیبت کبری درآیی به ما گمگشتگان مولا نظر کن که میر کاروان ورهنمایی منم آن بی نوای زارو خسته تو تسکین دل هر بی نوایی == شهر پیغمبر محیط غم شده زانوی سردار خیبر خم شده کم کم از دستش زمام صبر رفت با دو زانو تا کنار قبر رفت خواست گیرد آن بدن را روی دست زانویش لرزید باز از پا نشست کای وجودت عرش حق را قائمه من علیم یاریم کن فاطمه ناگهان از آن مزار بی نشان گشت بیرون دست های باغبان باغبانم ،هست و بودم را بده یا علی یاس کبودم را بده ای بیابان گل ز اشک جاری ات آفرین بر این امانت داری ات از چه یاسم این چنین پرپر شده لاله من باغ نیلوفر شده باغبان تا یاس پرپر راگرفت اشک خجلت چشم حیدر را گرفت یا محمد (ص) از رخت شرمنده ام فاطمه جان داده و من زنده ام شاخه یاست اگر بشکسته بود دست های باغبانت بسته بود == رفتی میان غصه مرا جا گذاشتی ای باوفا تو علی را تنهاگذاشتی
برداشتی تو بار خودت را ز بستر و آن را به روی شانه حیدر گذاشتی
یادم نمی رود بخدا لحظه ای که تو با یا علی به آتش در پا گذاشتی
زهرا لباس محسن خود را نبرده ای آن را به زیر بالش خود جا گذاشتی
این یادگاری ات جگرم را کباب کرد دربین شانه موی خودت را گذاشتی
گفتم که چار ساله کجا مادری کجا این کار را برای دخترمان گذاشتی
آن بوسه ای که سهم گلوی حسین بود آخر برای زینب کبری گذاشتی == صفای خانه ام دیگر به خانه بر نمی گردد پرستوی سفر کرده به لانه بر نمی گردد
کسی که از سینه سوزان خبر دیگر نمی گیرد دگر دردانه هایم را کسی در بر نمی گیرد
فلک تنهائیم دیدی ببین تنها ترم کردی گرفتی شمع بزمم را چرا خاکسترم کردی
کسی جز غم نمی گیرد سراغ خانه ی ما را چو دست آسمان کشته چراغ خانه ی ما را
بنال ای بلبل بی دل بر این بی کس شده یکدم که گلچین برده از باغم گل هجده بهارم من == پرستوی مهاجرم چرا لانه می روی اگر ز لانه می روی چرا شبانه می روی
فرار مکن شکیب من پرستوی غریب من فدای غربتت شوم که مخفیانه می روی
حیات جان امید من علی بود ز تو خحل که با کبودی یه بدن ز تازیانه می روی
کبوتر شکسته پر مرا به همرهت ببر چرا بدون همسرت ز آشیانه می روی
چهار طفل خون جگر زنندو در غمت به سر تو بر زیارت پدر چه عاشقانه می روی
== ای همسر جوانم پهلو شکسته ای تو خفتی به خاک تیره محزونو خسته ای تو بی کاشانه ی من گشته چنین سرد و خموش به کنار توعلی ناله کنان رفته ز هوش فاطمه فاطمه روح و روانم تویی فاطمه فاطمه آرام جانم تویی
شهر میدنه را غم سرتا به پا گرفته از داغ جانگدازت مولا عزا گرفته دیده گریان ز فراق تو حسین و حسنن زینبین تو ز من مادر خود میطلبند فاطمه فاطمه روح و روانم تویی فاطمه فاطمه آرام جانم تویی
آیم سر مزارت گریان و مخفیانه اشکم ز دیده ریزد بر دامنم شبانه طایر گلشن قدیسو به خاک سیهی کشته با محسن شش ماهه ی خود بی گنهی فاطمه فاطمه روح و روانم تویی فاطمه فاطمه آرام جانم تویی
هرشب گواه من شد چشم مه و ستاره بر خیزو کن به حالم یا فاطمه نظاره داستان من و مظلومی من هرکه شنید همچو من بیکسو تنها به جهان دیده ندید فاطمه فاطمه روح و روانم تویی فاطمه فاطمه آرام جانم تویی == کنار قبر زهرا علی نشسته تنها == بعد تو با غم دنیا چه کنم مانده ام یکه و تنها چه کنم زینبت گیرد بهانه روزو شب فاطمه با طفل زارم چه کنم
من دست خالی آمدم دست من و دامان تو سر تا یه پا دردو غمم درد منو درمان تو تو هرچه خوبی من بدم بیهوده بر هر در زدم آخر هب این در آمدم باشم کنار خوان تو از هر دری من رانده ام من رانده ی وامانده ام یا خوانده یا نا خوانده ام اکنون منم مهمان تو پای من از ره خسته شد بالو پرم بشکسته شد هر در به رویم بسته شد جز درگه احسان تو گفتم منم در می زنم گفتی به تو سر می زنم من هم مکرر می زنم کو عهدو و کو پیمان تو سوی تو رو آورده ام ای خم سبو آورده ام من آبرو آورده ام کو لطف بی پایان تو حال من گوشه نشین با گوشه ی چشمی ببین جز سایه ی پر مهرتان جایی ندارم جان تو من خدمتی ننموده ام دانم بسی آلوده ام اما به عمرم بوده ام چون خار در بستان تو یبن الحسن یبن الحسن == سلام من به مادری که در میان بستر است فضای خانه اش پر از دعا و دیده تر است به دل نوا، به لب دعا، نگاه او سوی در است دلش ولی شکسته تر ز گفته های حیدر است نشان ز تازیانه ها بهانه های دختر است چه پهلویی چه بازویی چه غنچه ای که پر پر است هنوز جای سیلی نشسته روی کوثر است صدای او خسته و پر از نوای مضطر است چه کلبه محقری که خانه پیمبر است که صورت حسین او به زیر پای مادر است
--== بیمارت ای علی جان جزنیمه جان ندارد میلی به زنده ماندن در این جهان ندارد خواهم که اشک غربت از چهره ات بگیرم شرمنده ام که دیگر دستم توان ندارد بگذار کس نداند در پشت در چه بگدشت من لب نمی گشایم محسن زبان ندارد هرکس سراغم آمد با او بگو که زهرا قدرش عبان نگردید قبرش نشان ندارد شهری که در امانند حتی یهود در آن در بین خانه ی خود زهرا امان ندارد ای ناله ها برآیید ای لاله ها بریزید گلزار وحی دیگر سرو روان ندارد
== بر غربتم نظاره کن – کمتر به من اشاره کن ز آه خود دلم مسوزان – کمتر تو از من رو بگردان علی علی علی غریبه هنگام ره رفتن چرا – زینب شده تورا عصا چرا قدت خمیده می شد – پایت چرا کشیده می شد علی علی علی غریبه غم در دلم نشسته بود – روزی که دستم بسته بود دیدم ز قرآن کوثر افتاد-دیدم گلم پشت در افتاد علی علی علی غریبه == سوسو مزن ای شمع خانه ام ای پرستو مرو از لانه ام بر دلم صبرو شکیبی ما امیدی را امیدی کن نظر زهرا مشسته بر رخم گرد غریبی یا فاطمه از چه رو بار سفر بسته ای بر گمانم که از من خسته ای میروی از آشیانم ای جوان قد کمانم می روی با رفتن خود می زنی آتش به جانم یا فاطمه رخ مپوشان ای ماه تمامم لب گشا به جواب سلامم از چه با غم خو گرفتی کشتیم پهلو گرفتی تو منو کشتی ز خجلت وقتی از من رو گرفتی یا فاطمه == بیا یکدم به بالینم تورا دیگر نمیبینم پسر عمو خدا حافظ
لگد زد او به پهلویم شکست از کینه بازویم از آن سیلی نمیگویم پسر عمو خدا حافظ دم مرگست وگریانم بسی زارو پریشانم زبهر این یتیمانم پسرعمو خدا حافظ
حسین ازراه بی یاری کند گرگریه و زاری بده اوراتودلداری پسر عموخداحفظ من اندرزیرخاک امشب پریشانم ازاین مطلب که بی مادرشده زینب پسرعمو خدافظ
دگرآسوده شدزهرا توماندی بی کس تنها غریب و بی کس تنها پسر عمو خدافظ
== ای پناه علی بار سفر بسته ای بکجا می روی مگر ز من خسته ای گل نیلوفرم – سوره ی کوثرم انسیه الحورا فاطمه الزهرا
شمع کاشانه ام حالت سوسو مگیر جان من را بگیر ولی زمن رو مگیر ای مرا دلخوشی – تو مرا می کشی انسیه الحورا فاطمه الزهرا
همچو شمع سحر زداغت آبم مکن صاحب خانه ام خانه خرابم مکن یار بیمار من - ای طرفدار من انسیه الحورا فاطمه الزهرا == ديده بگشا من على بى كسم == سلام ما سلام ما به صورت کبود تو سلام ما مسلام ما به محسن شهید تو == هرچه خواهی رو بگیر اما مرو دست بر پهلو بگیر اما مرو ماندنت چون شمع آبم می کند رفتنت خانه خرابم می کند == بعد من بانوی این خانه تویی شمع این خانه و کاشانه تویی زینبم دختر شیرین سخنم مادری کن به حسینو حسنم == در خانه ی حیدر ز غم فاطمه غوغاست شب آخر زهراست فردا بخدا حجت حق یکه و تنهاست شب آخر زهراست
+ نوشته شده در ۱۴۰۰/۱۰/۱۵ساعت   توسط الله وردی
|
|