کعبه، یک زمزم اگر در همه عالم دارد

چشم عشّاق تو نازم! که دو زمزم دارد

هر کجا مُلک خدا هست، حسینیه ی توست

هر که را می‌نگرم، شور محرّم دارد

نه محرّم، نه صفر، بلکه همه دوره‌ی سال

کعبه به یاد غمت، جامه‌ی ماتم دارد

روضه‌خوانِ تو خدا، گریه‌کنِ تو آدم

اشک، ارثی است که ذریّه‌ی آدم دارد

نازم آن کشته! که تا صبح قیامت زنده است

سلطنت هم چو خدا، در دل عالم دارد

اشک در ماتم تو بس که عزیز است، حسین!

جای در چشم رسولان مکرّم دارد

جگرم زخمی آن کشته که زخمِ بدنش

هر دم از زخمِ دگر، دارو و مرهم دارد

می‌کند که آتش دریای غضب را خاموش

هرکه در دیده‌ی خود، یک نم از این یم دارد

روز محشر نفروشد، به دو صد باغ بهشت

هر که یک میوه ز نخلِ تر «میثم» دارد

--

بود از مظهر حق دختركي در اسرا

موكنان مويه كنان جامه دران نوحه سرا

قامت از بار يتيمي شده يكباره دو تا

وز غم در بدري گرد بسر خار بپا

بر دل آشوبي و در خون جگري يار همه

صبح چهرش ز صفا شمع شب تار همه

هر دم از مهر پدر روي به ديوار گريست

در و ديوار هم از آن مه خونبار گريست

ام كلثوم پي تسليتش زار گريست

زينب از ديدن اين هر دو به يكبار گريست

دايم از گريه‌اش اندر اسرا ولوله بود

بدتر از اين همه در گردن او سلسله بود

خفت يكشب بصد اندوه بويرانه ي شام

خواب بربودش از آن بي سر و بن خانه ي شام

آسمان گفت زهي همت مردانه ي شام

كامشب اين دخترك آسوده به كاشانه ي شام

غافل از اين كه بدامان پدر در سخن است

ساعتي ديگر از او تازه عزاي كهن است

ديد در خواب كه جا كرده در آغوش پدر

گويدش اي تو قرار دل پر جوش پدر

چند نالي كه نه‌اي هيچ فراموش پدر

نيست خالي ز تو يك لحظه بَر و دوش پدر

اين قدر جامه‌ات از فرقت من چاك مزن

آتش اندر دلم از ديده ي نمناك مزن

گفت اي كز غم هجر تو بزندان بودم

همه گر مرحله پيماي بيابان بودم

« آمدي وه كه چه مشتاق و پريشان بودم»

« تا برفتي ز برم صورت بيجان بودم»

جگرم را ز عطش خسته و تفتيده نگر

گردنم را ز رسن رنجه و سائيده نگر

صورتم نيلي از سيلي اعداست هنوز

اثر كعب نيم ظاهر از اعضاست هنوز

زِينِ عُباد بزنجير غم افزاست هنوز

امّ ليلي پي فرزند دلاراست هنوز

« همچو فرهاد بود كوهكني پيشه ي ما»

« سنگ ما سينه ي ما ناخن ما تيشه ي ما»

ولي از بخت فرو خفته فرا جست زخواب

ديد بر خشت سر خويش، نه بر دامن باب

گفت كو آن كه زدود از دل و جانم تب و تاب

ز چه ننموده درنگ و ز چه فرموده شتاب

گر چه از ديده دُر اشك همي سفتم من

ليك جز درد دل خويش نمي‌گفتم من

بكجا رفت پدر از بر غمگين دل من

او كه آگاه شد از حال من و منزل من

مگر آزرد ورا صحبت ناقابل من

يا كه افسرده شد از تيرگي محفل من

اين همه خواري ما بي گل رخسارش بود

او كه مي‌رفت به ما از چه سر و كارش بود

اهل بيتي كه بُد از خواب نهفته غمشان

باز آهوي حرم داد ز رامش رمشان

تازه گرديد از آن قصه كهن ماتمشان

چرخ، لرزنده شد از ناله ي زير و بمشان

سبك از خواب گران جست سر شوم يزيد

گفت باز اين اسرا را چه ستم گشته مزيد

خادمي داد جوابش كه يتيمي ز حسين

ديده در خواب پدر، وزگهر آموده دو عين

گفت برخيز بطشت زر و سرپوش لجين

سر سردار سران را بنهش بين يدين

مگرش كشته ندانسته نمويد چندين

من بخوابم خوش و او باب نجويد چندين

خادم اينسان چو نهادش سر و سرپوش به پيش

گفت كي خواست غذا آن كه ندارد سر خويش

زينبش گفت كه اي راحت مجموع و پريش

ني غذا بلكه ترا هست دواي دل ريش

او چو سرپوش نمود از زبر طشت بلند

سر پر خون پدر ديد و بيفتاد نژند

گفت آوخ كه اميدم همه ره يافت به بيم

اي پدر خود كه بدين كودكيم كرده يتيم

اين چه حالست كه يكباره دلم گشت دو نيم

بچه رو بر سر دور است دگر عرش عظيم

كاشكي پيشتر از ديدن تو كور شدم

كاشكي زنده ز احوال تو در گور شدم

كه بريده است بشمشير رگ گردن تو

كه جدا كرده منور سر تو از تن تو

كه به خون كرده تر آن خط به از سوسن تو

كه زده چوب به لبهاي ز دُرّ مخزن تو

كه به خاكستر از آئينه ي تو رنگ زده

كه به پيشاني نوراني تو سنگ زده

بود سرگرم سر شاه كه شد سرد تنش

جان ز انبوهي غم كرد فرار از بدنش

نعره ي آل علي شد چو بلند از حزنش

رفت اشارت ز يزيد از پي غسل و كفنش

چشم تاج الشعرا در غم او جيحون شد

زان غريبي كه بلا غسل و كفن مدفون شد

 

 

 

 

 

--

بین این شهر کسی نیست حریفِ سخنم

دخترت نیستم از طشت خلاصت نکنم

چه شد آخر که تو بی غسل و کفن دفن شدی؟

به تلافیش ببین؛ چادر من شد کفنم

پاره کرده لبِ زیباىِ تو را چوب یزید

حق بده با کف دستم بزنم بر دهنم

دختری پهلوىِ باباش به من میخندید

طعنه میزند که چرا پاره شده پیرُهنم

یک نفر بودم و یک شهر مرا سنگ زدند

جای سالم بخدا نیست دگر در بدنم

چند روزیست که لاغر شدم و تب کردم

دگر اندازه ى این پیرُهنم نیست، تنم

اولین کس که در عالم سر تو دق کرده است

بنویسید رقیه است بگویید منم

--

از نیمه شب گم شدنم تا دم این تشت

صد خاطره تلخ ازین غافله دارم

جا منده امو بس که دویدم پی ناقه

قدر همه ی غافله من آبله دارم

ما پرده نشینان حرم را چه به بازار

از دست ابالفضل عمویم گله دارم

--

سیدی ماکو مثلک الغریب

رقیه ماکو مثلک الغریب

 

بیکسو تنها موندم ای بابا

بین کوفیا بین شامیا

 

توکجا رفتی بی خبر بابا

میزنه من رو زجر بی حیا

 

از روی نیزه کن نگاه منو

زیر دستو پام ببین حالمو

 

خرابه سرده میترسم بابا

بیا من رو ببر خسته ام بابا

عمه میگفت که رفته ای سفر

از سفر برگرد بیکسم پدر

--

 

 

 

 

 

بیا عمه چاره کن دردم

شد ز کف امشب طاقتو تابم

دلم خون شد از غم دوری

گو به من عمه پس چه شد بابم

(عمه کی بابا از سفر آید)

 

حلالم کن عمه جان زینب

نزد بابایم میروم امشب

ز بس دیدم مهنت دنیا

آمده جانم عمه جان بر لب

(عمه کی بابا از سفر آید)

 

کجا بودی یا اباالعطشان

بی خبر از حال دل طفلان

ببین بابا منزل ما شد

از جفا آخری گوشه ی ویران

مگر بابا کنج ویرانه

در جهان ماوا یه یتیمان است

(عمه کی بابا از سفر آید)

--

در کنج ویران طفلی محزون نشسته

از هجرروی بابا قلب شکسته

با چشم گریان - گوید پدر جان

رفتی کجا ای بابا داد از جدایی

 

ببین که رخسار من از ضرب سیلی

مانند روی زهرا گردیده نیلی

دخت سه ساله - در اه و ناله

رفتی کجا ای بابا داد از جدایی

 

بیا تماشایم کن بابا حسین جان

پر آبله پایم از خار مغیلان

بر روی دامان-مرا تو بنشان

رفتی کجا ای بابا داد از جدایی

 

خون گشته از جسم من بابا روانه

از بس کتک زد دشمن با تازیانه

با چشم گریان - گوید پدر جان

رفتی کجا ای بابا داد از جدایی

 

بالاي ني خوش بودي در ذكر قرآن

غافل كجا بودي تو از حال طفلان

از آن بيابان- تا شام ويران

رفتي كجا اي بابا داد از جدايي

--

ای مونس من ای چراغ شام ویرانم

ای تازه مهمانم

خوش آمدی بر بزم ما ای راحت جانم

ای تازه میهمانم

 

بابا عجب کردی تو یاری از یتیمانت

ای جان به قربانت

روشن شد از نور رخت این کنج ویرانم

ای تازه مهمانم

بابا شبی از ناقه افتادم به روی خاک

با دیده غمناک

راست به نی دیدم برون شد از بدن جانم

ای تازه مهمانم

بابا چرا همراه خود ناوردی اکبر را

شبه پیمبر را

آتش زده بر جان آن ماه تابانم

ای تازه مهمانم

--

به چشم تو بدهکارم

 به عشق تو گرفتارم

نمیخوام از کسی چیزی

 تا وقتی که تورو دارم

بذار بگم با زبون ساده‌

همین حسین حسینم از سرم زیاده

خدا اجازشو به هر کسی ندانده

 

پر دردم دوا میشم

 منم حاجت روا میشم

دلم قرصه با دست تو

 توی محشر سوا میشم

خودت سرشتی آب و گل من

 مگه خودت کاری کنی برا دل من

با دستای خود تو حل شه مشکل من

بذار بگم با زبون ساده‌

همین حسین حسینم از سرم زیاده

 

من اون ذره ام که ناچیزم

تویی عشق دل انگیزم

دلم گرمه به اشکی که

 تو دریای تو میریزم

دلم شده باز مسافر تو

یه روز میشم تو کربلا مجاور تو

آواره ی عالم میشم به خاطر تو

 آواره ی عالم میشم به خاطر تو

بذار بگم با زبون ساده‌همین

 حسین حسینم از سرم زیاده

--

نفس المهموم شیخ عباس قمی

سال 1200 هجری

سید ابراهیم دمشقی که 3 دختر داشت90 سالش

سید مصطفی و سید عباس

درب به دست هرکی باز شد

3 روز روی دست سید

 

مادر مسیحی لبنانی بچشو جواب کرده بودن

 

نیزه می رفت و بر می گشت

چشماش باز و بسته می شد

هر کس توی مقتل اومد

آنقدر می زد خسته می شد

 

زود راحتش کنید

رو تنش پا نذارید کمتر اذْیتش کنید

 

پیراهنش رو نه

می دونید کیه می خواین هتک حرمتش کنید

 

آی نامسلمونا

باید اول بُکُشید بعداً غارتش کنید

 

_____________________

 

لبهاش مثل چوب خشکه

تشنه ست دائم میره از حال

 

خواهر روی تل ایستاده

مادر میره توی گودال

 

آتیش به ما نزن

اینقَدَر پنجه روی خاک کربلا نزن

 

رو سینه اومدن

زیر دست و پاهاشون انقد دست و پا نزن

 

دق می کنم حسین

دست و پا هم می زنی زهرا رو صدا نزن

 

_____________________

 

زخمِ خنجری که کهنه ست

دردش پیش نیزه هیچه

 

دستی بالا پائین میره

ناله ش تو صحرا می پیچه

 

خنجر نمی بُره

هیچ کسی قربونی رو تشنه سر نمی بُره

 

هی ضربه می زنه

هیچ کسی اینجوری سر از پیکر نمی بُره

 

انصاف تون کجاست

هیشکی انگشت و واسه انگشتر نمی بُره

 

_____________________

 

عریان روی خاک افتادی

زهرا چادر روت می ندازه

 

مرهم رو زخمات می ذارن

اما با نعلای تازه

 

ای شاه کم سپاه

پناه عالمیان زینب مونده بی پناه

 

از روی نی ببین

که دارن حرومیا میرن سمت خیمه گاه

 

گوشواره می کِشن

به کجا فرار کنن دختر های بی گناه

+ نوشته شده در  ۱۴۰۰/۰۵/۲۰ساعت   توسط الله وردی  |