ذكر سماواتیان ثناى اباالافضل

خیل ملك ، خادم سراى اباالفضل

بامژه روبد غبار، حور بهشتى

از حرم و صحن با صفاى اباالفضل

گر به شهان مى برند رشگ خلایق

فخر به شاهان كند گداى اباالفضل

هیچ ز بیگانگى به حق نبرد راه

هر كه نگردید آشناى اباالفضل

پامكش از درگهش كه عقده گشایى

هست به دست گره گشاى اباالفضل

غم نبرد راه بر دلش به صف حشر

هر كه بود در دلش ولاى اباالفضل

ور نه كه مى برد جان ز قوم جفا جو

از دم شمشیر جانگزاى اباالفضل

آب ننوشید بى حسین دست و دل از جان

این روش از همت و حیاى اباالفضل

شست به راه حسین دست و دل از جان

اجر اباالفضل با خداى اباالفضل

پاس وفا داشت آنچنان كه بماندند

اهل وفا مات بر وفاى اباالفضل

با شه دین جز به نام سید و مولا

باز نشد لعل جانفزاى اباالفضل

آه از آن دم كه شد بلند به میدان

ناله جانسوز یا اخاى اباالفضل

گشت كمان قد شاه دین چو عیان دید

غرقه به خون ، قامت رساى اباالفضل

در دو جهان از طریق بنده نوازى

چشم (صغیر) است بر سخاى اباالفضل

--

دست تیر انداز هم از تیر باران خسته شد

تا جدا شد دستهایت دست زینب بسته شد

تا جدا از هم دو ابروی به هم پیوسته شد

تاروپود خیمه ها از یکدگر بگسسته شد

تا کناز علقمه بی دستیت را دیده ام

ناکسان صف بسته و بر اشگ من خندیده ان

ای علمدار سپاهم بی سپاهم کرده ای

ای پناه لشگر من بی پناهم کرده ای

روز من را شام تار ای قرص ماهم کرده ای

با دوچشم نیمه باز خود نگاهم کرده ای

--

دیده بستی و مرا خون ز دو چشم تر ریخت

ساقی من همه هستیت از ساغر ریخت

خواستم پیکر بی دست تورا بردارم

ناگهان از روی دستم همه پیکر ریخت

تا که افتاد دو دست تو همه دست زدن

که یل ام بنین در وسط لشگر نسیت

در حرم هرچه عبا هست بیاور زینب

که علمدار جوان بیشتر از اکبر نیست

 

 

--

زینب بیا ای خواهرم

دیدی چه آمد برسرم

رفت از کفم آب آورم

ای مونس غمخوارم

بی یار و مددکارم

 

عباس من در علقمه

دارد به لب این زمزمه

خوش آمدی یا فاطمه

ای مونس غمخوارم

بی یار و مددکارم

 

طفلان همه در پیچ و تاب

حلقه زدند گرد رباب

منتظر عمو و آب

ای مونس غمخوارم

بی یار و مددکارم

--

علم تا بالاست حرم آرومه

هنوز تو دستات علم معلومه

داری میری با حسین تو وداع نکردی

به دلم افتاده که بر نمیگردی

خداحافظ ای پناه حرم الهی داداش قربونت برم

 

تنت غرق خون میلرزه پاهام

دارم جون میدم ببین تو چشمام

داری میبینی داداش کمرم تا شده

پاشو پای عدو به حرم وا شده

پاشو دیر میشه پناه حرم

میزن داداش به روی سرم

 

نباشی زینب اسارت میره

نباشی خیمه به غارت میره

مشک روی دوشتو امید ربابه

بیا برگرد حرم تا اصغرم خوابه

ببین حالمو پناه حرم چگونه تورا

به خیمه برم

 

میشه برگردی دلم آشوبه

ببر مشکمرو هنوز مرطوبه

من به رباب قول دادم آبو میرسونم

ولی شرمنده ام دیگه نمیتونم

بذارعلقمه بمونم داداش برو طاقتی نمونده براش

 

 

 

 

 

 

 

 

---

والله اِن قَطعتم یَمینی انی احامی ابداً عَن دینی

دستم اگر از پیکر جدا شد

دیگر حسین بی یار و مهلقا شد

زینب اسیر دست اشقیا شد

یاور ندارد غیر عابدینی

والله اِن قَطعتم یَمینی انی احامی ابداً عَن دینی

من زاده ی علی مرتضایم

من زاده ی علی مرتضایم

فخر زمان همین بس است برایم

که خادمم بر درگه حسینی

والله اِن قَطعتم یَمینی انی احامی ابداً عَن دینی

از بعد قتلت با فغان و زاری

باید کنم زینب شتر سواری

از خواهرت گویا خبر نداری

از دلبر آمد آه آتشینی

والله اِن قَطعتم یَمینی انی احامی ابداً عَن دینی

--

کنار علقمه غوغاست مادر

سرم بر دامن زهراست مادر

ز پشت پرده ی خونین چشمم

رخ نیلی او پیداست مادر

به گوشم می رسد هر دم صدایی

حسینم بعد تو تنهاست مادر

--

ای خدا مشکم ببین پاره شده

چاره ساز خیمه بیچاره شده

ای خدا لب اصغر را ببین

چه شود باران بیاید بر زمین

--

کن نظر سوی این تشنه کامان

ای عمو جان

فکر آبی نما بهر طفلان

ای عمو جان

طفل مه منظرم اصغر من

در بر من

از عطش کرده غش میدهد جان

ای عمو جان

--

سوی خیمه مرا مبر که تا زنده ام

چونکه از دخترت سکینه شرمنده ام

بهر یک جرئه آب-جگرم شد کباب

ای حسین جان

پسر فاطمه فدای چشم ترت

سر من گشته روی دامن مادرت

آمده از جنان با همه حوریان

ای حسین جان

ای حسین جان ببین چه آمده بر سرم

اشک و خون آید از دو دیدگان ترم

شد دو دستم جدا-بهر دین خدا

ای حسین جان

--

بیا بیا ای دلبر نازنین

به دیدن زاده ام البنین

مست جام توام من غلام توام

ازروی تو شرمنده هستم

کمتر بزن بوسه به دستم

 

کنار علقمه تماشایی ام

خجل از این منصب سقائیم

که آبی ندارم جوابی ندارم

چشم انتظار من نمانید

دیگر مرا سقا نخوانید

 

سیلاب اشکم راه صحرا گرفت

علقمه بوی عطر زهرا گرفت

نشسته کنارم دگر غم ندارم

کمک کن ای درمان دردم

تا دور مادرت بگردم

--

ای ساقـی لب تشنگان، ای جـان جانانم

سقّای طفلانم

داغت شکسته پشت من، ای راحت جانم

سقّای طفلانم

من بـی‌برادر چـون کنم بـا این سپـاه دون

در دامـن هامـون

بینـم تـو را در ابــر خـون ای مـاه تابـانم

سقّای طفلانم

 

خواهـم بـرم در خیمه‌گه، ای گل تن پاکت

پیکـر صد چـاکت

ممکـن نبـاشد «یا اخا» محـزون و نـالانم

سقّـای طفـلانم

برخیـز و ای جــان بـرادر کـن علمـداری

بنمـا مـرا یـاری

بی تـو غـریب و بی معیـن در این بیابـانم

سقّـای طفـلانم

 

بی تـو یقیـن دارم کـه فـردا زینب نـالان

بـر ناقـۀ عریان

گــردد ســوار از راه کینـه بــا یتیمانم

سقّـای طفـلانم

شد روز روشن پیش چشمم تیره‌تر از شب

چون معجر زینب

بینم تو را در موج خون، ای دُرّ غلطانم

سقّـای طفـلانم

--

اسمتو بردم زیر بارون بارون گریه کرد

تربت گذاشتم لای قرآن قرآن گریه کرد

ذوالجناح از میدان اومد سر میکوبید زمین

مصیبتت از بس سنگینه حیوان گریه کرد

صدای هل من معینت اومد اصغر گریه کرد

از روی تل زینبیه خواهر گریه کرد

عده ای بی نصیب از گودال رفتن خیمه ها

پنجه ها اومد سوی زن ها معجر گریه کرد

به یاد لبهای خشک تو دجله گریه کرد

کتیبه ها و پرچم ها و حجله گریه کرد

ظهر عاشورا زیر تیر خوندی تو نماز

آخرین سجده ات گودال بود قبله گریه کرد

-

افتادی لب تشنه رو خاکا دعوا شد سرت

هجوم آوردن با نیزه ها دور پیکرت

به حال و روز مظلوم تو بین قتلگاه

کل میکشیدن پیش چشم زینب خواهرت

تو رو حرومیای کوفه تشنه کشتنت

بی کس و تنها بین گودال گیر آوردنت

برای غارت ریختن روی جسم اطهرت

رحمی نکردن حتی به اون کهنه پیرهنت

زینب اومد بین گودال و شد حالش خراب

نیزه شکسته ها رو جمع کرد با قلبی کباب

هزار و نهصد و پنجاه زخم خوردی بی امان

غرق به خون افتاده بودی زیر آفتاب

اسم تو بردم زیر بارون ؛ بارون گریه کرد

تربت گذاشتم لای قرآن ؛ قرآن گریه گرد

ذوالجناح از میدان اومد سر می کوبید زمین

مصیبتت از بس سنگینه حیوان گریه کرد

صدای هل معینت اومد اصغر گریه کرد

از روی تلّ زینبیه خواهر گریه کرد

عده ای بی نصیب از گودال رفتن خیمه ها

پنجه ها اومد سوی زن ها معجر گریه کرد

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۹/۰۶/۰۷ساعت   توسط الله وردی  |