|
نخورده شیر بـود تشنه کامِ جامِ الست علی، حسین، حسن، زینبین یـا عباس دو دست در دل قنداقه و دو چشم به دست گرفت جان به کف و ایستاد بر سر پا سلامِ عشق بـر آن عاشق خداجـوئی روا بود که ننوشند خلق، آب حیات اگـر نبـود خطا، آشـکار میگفتم ***
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۶/۳۱ساعت   توسط الله وردی
|
|