|
نام ما را ننویسید، بخوانید فقط سر این سفره گدا را بنشانید فقط آمدم در بزنم، در نزنم میمیرم من اگر در زدم این بار نرانید فقط میهمان منتظر دیدن صاحب خانه ست چند لحظه بغل سفره بمانید فقط کم کنید از سر من شرّ خودم را، یعنی فقط از دست گناهم برهانید... فقط صبح محشر به جهنم ببریدم امّا پیش انظار، گنهکار نخوانید فقط پیش زهرا نگذارید خجالت بکشیم گوشهای دامن ما را بتکانید فقط حقمان است ولی جان اباعبدالله محضر فاطمه ما را نکشانید فقط سمت آتش ببری یا نبری خود دانی من دلم سوخته، گفتم که بدانید فقط گر بنا نیست ببخشید، نبخشید امّا دست ما را به مُحرّم برسانید فقط
شیرمردی یازده ساله به میدان عازم است بچه شیر مجتبی آئینه دار قاسم است ظاهرا کودک ولی جانباز آل هاشم است بندۀ عبد خدا هستم که لطفش دائم است عشق والایی ز ادراک عمویش یافته پرورش در دامن پاک عمویش یافته کیست این عاشق که در جذب صبو دارد شتاب بر مقام درک اسرار مگو دارد شتاب در نثار جان خود بهر عمو دارد شتاب در شکاف انداختن بین عدو دارد شتاب در مسیر عشق راه و رسم را ریزد به هم گرد بادی که سپاه خصم را ریزد به هم دست از دستان عمه مکشد بیرون چه زود تا شود دستش سپر بهر عمو زیر عمود دید چون شمشیرها آید به مولایش فرود خویش را حائل به اندام عمو جانش نمود دست از مرفق جدا شد فرق تا ابرو شکست بین آغوش حسین عبداله ش از پا نشست نیزه های خون چکان بالا وپایین میشدند چکمه ها تا زانوی کفار رنگین میشدند پیرمردان با عصای خویش بی دین می شدند اسب ها از دور پیدا بود که زین میشدند دست عبدالله زیر دست و پا سیار شد جسم عبدالله بی سر شد فدای یار شد چون ز راه خویش این سردار را برداشتند قاتلان بر سینه ی مظلوم پا بگذاشتند فرق تا پا بر تن او نیزه ها انباشتند پرچم خود را میان نیزه ها افراشتند از هجوم نیزه ها دریای خون گودال بود مادری آمد که از غم قامتش چون دال بود دارد این ماه محرم سفره داری بی نظیر که شده روز و شب ما روزگاری بی نظیر ما امام مجتبی داریم، یاری بی نظیر قافله دارد از او دو یادگاری بی نظیر امشب اما عشق پای سور و ساتش میرود دست من بر دامن شاخ نباتش میرود *قربون اون قد و بالات برم آقاجون* نامش عبدالله ست یعنی هم حسین و هم حسن گشته یک عالم حسین وگشته یک عالم حسن می شود با یاحسین او دلش محکم حسن هرچه میگویم حسین و هرچه میگویم حسن در وجود نوجوان خیمهها معنا شده سن و سالش را نبین آقای آقاها شده موقع ظهر است یعنی لحظههای آخر است کربلا دیگر نگو این حال،حالِ محشر است یک ودیعه از برادر در کنار خواهر است باز انگاری حسن دستش بدست مادر است2 دید از بالا عمو جان را به نیزه میزنند عده ای سیراب،عطشان را به نیزه میزنند بی وضو آیات قرآن را به نیزه میزنن یوسف افتاده،بی جان را به نیزه میزنن چشمها را بست،مشغول دویدن شد سریع بی خیال نیزه و شمشیرو جوشن شد سریع وارد گودال شد که داستان را خوب دید چشم آقا را ندید،اما سنان را خوب دید ازدحام خنجر و خنجر زنان را خوب دید چکمههای خورده بر روی و دهان را خوب دید دید یک عده عجب مهمان نوازی میکنند روی پهلوی عمویش نیزه بازی میکنند دست خود آورد،دستش را زدند و گفت:آه تیرها را بر تنش یکجا زدند و گفت: آه خواست تا لب واکند اما لب آیینه سوخت تیری آمد که برادر زاده را بر سینه دوخت
شلوغی گودال کرده پریشونم نگو نیام پیشت عمو نمیتونم الان که دارم این صحنرو میبینم انگاری که پاشو گذاشته رو سینت دیدن اشکو گریه ی عمه برام عزابو رنجه برات بمیرم چرا موهاتو گرفته توی پنجه عمو حسین جان ... ای وای
دلم پر از خون شد هزار دفعه مردم تا برسم پیشت چنجا زمین خوردم کاش شبیه قاسم برات میدادم جون ای کاش نمیدیدم غلتیدی بین خون گریه گرفته اینجا دچار غمی عظیمم کردن توهم بحالم گریه کن آخه بازم یتیمم کردن عمو حسین جان ... ای وای
نفس بکش تاکه نفس بگیرم من گلوت چرا زخمه برات بمیرم من رحمی توی قلب این قوم ظالم نیست رو بدن پاکت یه جای سالم نیست صدات گرفته از بس تو گوداال فریاد زدی وای مادر تا نیزرو زد به عمق پهلو صدا زدی ای مادر عمو حسین جان ... ای وای
کی قبل من اینجا بالا سرت بوده محاسن خاکیت چرا خون آلود برای یک بوسه رو بدنت جا نیست خوب شد عمو جونم رقیه اینجا نیست یوسف زهرا پیراهنت که هر چی که داشتی بردن دیدم یه لشگر ریخته سر تو غریب گیرت آوردن عمو حسین جان ... ای وای
با اشکو آه رسیدم از راه برات جون دادم منم عبدالله من بچه شیر نر مجتبایم تا آخرین قطره ی خون باهاتم تاج سرم هستی یو خاک پاتم وای عمو نباید از قافله جا بمونم وای عمو نذار تو این دشت بلا بمونم وای عمو بذار میون قتلگاه بمونم وای عمو .... حسین جان
آه واویلا مدد یا زهرا نفس هات دیگه نمیاد بالا خورشید عالم به روی زمینه عالم بمیره که تنها ترینه ای وای داره روی سینه میشینه وای عمو چرا کسی به فکر مادرت نیست وای عمو چرا بجز نیزه به پیکرت نیست وای عمو کسی به فکر اشگ خواهرت نیست وای عمو .... حسین جان
رفتی از حال میون جنجال چه غوغائی یه ته این گودال غرق به خونی تو دریای گودال خنجر به دست یکی پای گودال وای از شلوغی یه بالای گودال وای عمو این نیزه ها از بدنت چی میخوان وای عمو این نانجیبا از تنت چی میخوان وای عمو انها بجز پیراهنت چی میخوان وای عمو .... حسین جان
یادگار زهرا دختر حسین است) تو نوگل زهرا پور مجتبایی عبداله محزوم مقتول جفایی جان ما محبانت – قربان تن و جانت ای عزیز زهرا جسم نا زنینت همچو طوطیا شد دستو پایت از خون رنگین چو حنا شد جان ما محبانت – قربان تن و جانت ای عزیز زهرا -- عبداللهم تشنه ی دیدار تو هستم با دست بریده عزادار تو هستم عبدالله – بی گنهم – فدای ثارالهم
غرق به خون گشته تنم یوسف زهرا در راه عشق تو شدم شبیه سقا من یتیم – بی معینم – در ره تو بیرم
صدای غربت تو را عمو شنیدم از پیش عمه تو ببین با سر دویدم عبدالله – بی گنهم – فدای ثارالهم
مثل عباس تو عمو من علمدارم بنگر به تن من حتی یک دستم ندارم من شهیدم – من غریبم – در ره تو بمیرم
-- ***يا صاحب ... يا ثارالله ببين من عبداللهم همراهت اي عمو در قتلگاهم من بي قرارم بابا ندارم (يا صاحب الزمان عاجرك الله) اگر طفلم ولي دل بر تو بستم چه غم دارم اگر افتاده دستم در خون بگويم مست عمويم (يا صاحب الزمان عاجرك الله) طفلم اما تويي مرادو پيرم بر روي دامن عشقت بميرم ببين تو من را گل حسن را (يا صاحب الزمان عاجرك الله) --
-- به چشم تو بدهکارم به عشق تو گرفتارم نمی خوام از خدا چیزی تا وقتی که تو رو دارم
بزار بگم با زبون ساده همین حسین حسین هم از سرم زیاده خدا اجازشو به هر کسی نداده
پر دردم دوا میشم من هم حاجت روا میشم دلم قرصه با دست تو توی محشر سوا میشم
خودت سرشتی آب و گل من مگه خودت کاری کنی برا دل من با دستای خود تو حل شه مشکل من
من اون ذره م که ناچیزم تویی عشق دل انگیزم دلم گرمه به اشکی که تو دریای تو می ریزم
دلم شده باز مسافر تو یه روز میشم تو کربلا مجاور تو آواره ی عالم میشم به خاطر تو
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۰۶/۲۳ساعت   توسط الله وردی
|
|