بـاب الحوائج، در کُنج زندان 
بـا ناله گفتا، در دادن جان

چون مرغ پَر گـشته کُنج قفس نشسته 
خلـصنی یـا رب ۲

تبعید و زنـدان، بنموده پیرم۲ 
راضی شدم در، زندان بمیرم

چون مُرغ پَر گشته کُنج قفس نشسته 
خلـصنی یـا رب۲

کـی می شود من آزاد گردم 
راحـت ز دستِ صیاد گردم

چون مُرغ پَر گشته کُنج قفس نشسته 
خـلصنی یـا رب۲

بـر دیدن من آید شبانه۲ 
سَندی شـاهِک با تازیانه

آید چو رو برویم، سیلی زند به رویم 
خلـصنی یـا رب۲

تـابوت او شد، از تختۀ در 
دنـبال تابوت، زهرای اطهر

با قامت خمیده، رنگ از رُخش پریده 
خـلصنی یا رب ۲

ایـن پیکر کیست در جسر بغداد 
از کـنج زندان گردیده آزاد

دارد به تن نشانه، از ضرب تازیانه 
خلصنی یا رب خلصنی یا رب

+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۰۲/۰۲ساعت   توسط الله وردی  |