|
بـاب الحوائج، در کُنج زندان
بـا ناله گفتا، در دادن جان چون مرغ پَر گـشته کُنج قفس نشسته تبعید و زنـدان، بنموده پیرم۲ چون مُرغ پَر گشته کُنج قفس نشسته کـی می شود من آزاد گردم چون مُرغ پَر گشته کُنج قفس نشسته بـر دیدن من آید شبانه۲ آید چو رو برویم، سیلی زند به رویم تـابوت او شد، از تختۀ در با قامت خمیده، رنگ از رُخش پریده ایـن پیکر کیست در جسر بغداد دارد به تن نشانه، از ضرب تازیانه
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۲/۰۲ساعت   توسط الله وردی
|
|