فکر تو ام و صحن و سرایی که نداری

 داغ حرم و گرد بنایی که نداری

 له له زده ام تا بنشینم لب حوض و

 فواره ای و آب نمایی که نداری

 زوار تو حیران که چگونه بنشینند

 در گوشه ی تنهایی که جایی نداری

 کو کهنه رواقی که به قبلم بفشارد

 هفتاد و دو تا کربلایی که نداری

 آنقدر غریبی که نیفتاده کنارت

 مشک و علم و دست جدایی که نداری

 بگذار که بر سنگ بکوبم سر خود را

 با محتشم نوحه سرایی که نداری

 پس می شکنم تکه به تکه دل خود را

 در تکیه ی لبریز عزایی که نداری

 سخت است که معصوم زمین باشی و اما

 عمری بخوری چوب خطایی که نداری

 حالا به چه حالی بگذارم دل خود را

 در گوشه ی ایوان طلایی که نداری

+ نوشته شده در  ۱۳۹۵/۰۲/۰۴ساعت   توسط الله وردی  |