یک شب ز روی ناقه فتادم بروی خاک
از ترس مرده بودم اگر مادرت نبود
ناز مرا به ضربت سیلی کشیده اند
بابا گمان مبر که نوازش گرت نبود
سر امد شام غمهایم مه عیدم کجا بودی
شب ارامش من صبح امیدم کجا بودی
سفر اینقدر طولانی نگفتی دختری داری
نمیدانی چقدر از عمه پرسیدم کجا بودی
مغیلان چیست میدانی فقط این را بگو بابا
ز پایم دانه دانه خار میچیدم کجا بودی
نه لالایی نمی خواهم دگر اما در این مدت
که من از درد یک شب هم نخوابیدم کجا بودی
نمی خواهد بگویی که کجا رفتی نمی خواهم
که از خاکسر گیسویت فهمیدم کجا بودم
به زحمت روی پنجه ایستادم در میان بزم
خودم با چشم خود دیدم خودم دیدم کجا بودی
--
منم آن گنج الهی که به ویرانه نهانم
گر چه طفلم به خدا بانوی ملک دو جهانم
یم رحمت شده هر قطره ای از اشک روانم
عظمت، فتح، ظفر سایه ای از قد کمانم
ابر سیلی است نقاب رخ همچون قمر من
چادر عصمت زهراست همانا به سر من
زده از پنجة دل دخت علی شانه به مویم
جای گلبوسة زهرا و حسین است به رویم
مهر را مُهر نماز آمده خاک سر کویم
گه در آغوش پدر، گاه سر دوش عمویم
پای تا سر همه آیینة زهراست وجودم
شاهدم این قد خم گشته و این روی کبودم
اشک من خون شده و در رگ دین گشته روانه
گل داغم زده در باغ دل عمه جوانه
همه جا گشته عزا خانة من خانه به خانه
شده از اجر رسالت بدنم غرق نشانه
خارها بود که می رفت فرو بر جگر من
پدرم از سر نی دید چه آمد به سر من
دم به دم بر جگرم زخم روی زخم نشسته
دلم از داغ کباب و سرم از سنگ شکسته
رخ نیلی، لب عطشان، دل خونین، تن خسته
گره از خلق گشایم به همین بازوی بسته
به رخم اشک فراق و به لبم بوده خطابه
نغمه ام یا ابتا و قفسم گشته خرابه
طوطی وحی ام و پر سوختة شام خرابم
لحظه لحظه غم هجران پدر کرده کبابم
پدر آمد دل شب گوشة ویرانه به خوابم
ریخت از دیده بسی بر ورق چهره گلابم
گفت رویت ز چه نیلی شده زهرای سه ساله
مگر از باغ فدک بوده به دست تو قباله
هر چه آمد به سرت من سر نی بودم و دیدم
آن چه را زخم زبان با جگرت کرد شنیدم
تو کتک خوردی و من بر سر نی آه کشیدم این بلایی است که روز ازل از دوست خریدم
قاتل سنگدلم چون به تو بی واهمه می زد
دیدم انگار که سیلی به رخ فاطمه می زد
حیف از آن خواب که تبدیل به بیداری من شد
گرم از شعلة دل بزم عزاداری من شد
عمه ام باز گرفتار گرفتاری من شد
نه خرابه که همه شام پر از زاری من شد
لحظه ای رفت که دلدار به دلداری ام آمد
یار رویایی ام این بار به بیداری ام آمد
شب تار و طبق نور و من و رأس بریده
من چو یک بلبل پر سوخته او چون گل چیده
گفتم ای یار سفر کردة از راه رسیده
من یتیمم ز چه رو اشک تو جاریست ز دیده
آرزویم همه این بود که روی تو ببوسم
حال بگذار که رگ های گلوی تو ببوسم
عمه جان باغ ولایت ثمر آورده برایم
عوض میوة نایاب سر آورده برایم
سر باباست که خون جگر آورده برایم
صورت غرقه به خون از سفر آورده برایم
ای نبی از دل و جان لعل لبان تو مکیده
چه کسی تیغ به رگ های گلوی تو کشیده
از همان دست که رگ های گلوی تو بریده
مانده بر یاس رخ نیلی من جای کشیده بعد از آن ضربه جهان گشته مرا تار به دیده
یادم افتاد از آن کوچه و زهرای شهیده
زیر لب یا ابتا داشتم و زمزمه کردم
گریه بر مادر مظلومة خود فاطمه کردم
طایر وحی ام و در کنج قفس ریخت پر من
شسته شد دامن ویرانه ز اشک بصر من
کس ندانست و نداند که چه آمد به سر من
سوز "میثم" نبود جز شرری از جگر من
گریه ها عقده شده یکسره در نای گلویم
غم دل را به تو و عمه نگویم به که گویم؟
--
دیدن گریۀ او داد زدن هم دارد
سَر که باشد بغلش حالِ سخن هم دارد
زحمت شانه نکش عمه برایش دیر است
گیسوی سوخته کوتاه شدن هم دارد
کاش عادت به روی شانه نمی کرد سه سال
بندِ زنجیر شدن دردِ بدن هم دارد
ناخُنِ پیر زنی بر رُخ او جا انداخت
کاش می گفت کسی بچه زدن هم دارد؟
ساربان ضربه ی دستش چقدر سنگین است
تازه انگشترِ او سنگِ یمن هم دارد
زخمهای سَر و رویِ پدرش را که شمُرد
گفت با عمه چرا زخمِ دهن هم دارد؟
حرمله چشم چران است بَدَم می آید
مثل زجر است ببین دست بزن هم دارد
چادرِ پاره ی او را به روی دست گرفت
عمه اش گفت به غَساله: کفن هم دارد
--
(من طرفدار تو هستم )
آمدی گوشه ویران حسین یا ابتا
شده ویرانه گلستان حسین یا ابتا
ماه خاکستریم از ره دور آمده ای
به گمانم که تو از کنج تنور آمده ای
شده ای بر همه مهمان حسین یا ابتا
شده ویرانه گلستان حسین یا ابتا
جان به قربان تو و چشم ز خون بسته تو
من فدای تو و پیشانی بشکسته ی تو
ای رخت شمع فروزان حسین یا ابتا
رمقی نیست دگر در همه ی اعضایم
زان سبب سوی طبق با سر زانو آیم
ای رخت شمع فروزان حسین یا ابتا
این منو حال پریشان حسین یا ابتا
آمدی تاکه مرا یاری و امداد کنی
روی من بینیو از مادر خود یاد کنی
کوفه و شام همه گشته ز آهم نیلی
میکشیدند همه ناز مرا با سیلی
بنشین بر روی دامان حسین یا ابتا
این منو دیده ی گریان حسین یا لبتا
--
نو گل گلزار سبط پیمبر
کنج ویرانسرا گردیده پرپر
دخت سه ساله-با آهو ناله
یا صاحب الزمان عجل ظهورک
منکه فاطمه را نور دو عینم
از هجران پدر در شورو شینم
دیدار بابا-دارد تماشا
یا صاحب الزمان عجل ظهورک
بابا افتد اگر چشمم به رویت
من بوسه میزنم زیر گلویت
قرآن رویت-روی نکویت
یا صاحب الزمان عجل ظهورک
--
(حسین سرباز...)
پدر بیا عقده گلوگیر شد
دختر کوچکت زمین گیر شد
مگو چرا سه ساله ات پیر شد
از زندگانی سیرم امشب
کنار تو میمیرم امشب
من به فدای لب عطشان تو
بوسه زنم بر لبو دندان تو
شنیده ام صدای قرآن تو
افتاد اگر چشمم به رویت
بوسه زنم زیر گلویت
امشب بیا به کنج ویرانه ام
تو شمع من هستی و پروانه ام
پر شده از پدر چو پیمانه ام
من که سه ساله ی تو هستم
حسین من دل به تو بستم
--
امشب خرابه از رخ تو مثل گلشن شد
ویرانه روشن شد
شکر خدا دیدار رویت قسمت من شد
ویرانه روشن شد
کِی جای سلطانی شده در کنج ویرانه؟
ای جان و جانانه
کاشانه ی بی بام و در، وادی ایمن شد
ویرانه روشن شد
از چه علیّ اصغر خود را نیاورده
پنهان کجا کرده
شاید که او هم کشته از بیداد دشمن شد
ویرانه روشن شد
خواهم بگویم با پدر عمه فداکارست
از بس وفادارست
با چلچراغ اشک او خانه مُزّیَن شد
ویرانه روشن شد
تا بوده گل در اختیار باغبان بوده
با او گل آسوده
من آن گلم که باغبانم زیبِ دامن شد
ویرانه روشن شد
---
آمدی گوشه ویران چه عجب!
زده ای سر به یتیمان چه عجب!
تو مپندار که مهمان منی
به خدا خوب تر از جان منی
بس که از جور فلک دلگیرم
اول عمر ز عمرم سیرم
دل دختر به پدر خوش باشد
مهربانی زد و سر خوش باشد
تو بهین باب سرافراز منی
تو خریدار من و ناز منی
بعد از این، ناز برای که کنم
جا به دامان وفای که کنم
اشک چشم من اگر بگذارد
درد دلهام شنیدن دارد
گرچه در دامن زینب بودم
تا سحر یاد تو هر شب بودم
گر نمی کرد به جان امدادم
از غم هجر تو جان می دادم
آنقدر ضعف به پیکر دارم
که سرت را نتوان بردارم
امشب از روی تو مهمان خجلم
از پذیرایی خود منفعلم
مژده عمّه که پدر آمده است
رفته با پا و به سر آمده است
دیدنی گوشه ویرانه شده
جمع شمع و گل و پروانه شده
آخر ای کشته راه ایزد
پدرت سر به یتیمان می زد
تو هم آخر پسر آن پدری
پور آن نخل امامت ثمری
که به پیشانی تو سنگ زده؟
که ز خون، بررخ تو رنگ زده؟
ای پدر کاش به جای سر تو
می بریدند سر دختر تو
--
گیرم که لبت زچوب خستند
دندان تو را چرا شکستند
خجلت زده از تو و عمویم
از آب، دگر سخن نگویم
--
القصّه در آن سیاهی شب
سر بود و رقیّه بود زینب
بر عمّه وفای خود نشان داد
لب بر لب شه نهاد و جان داد
خاموش چراغ انجمن شد
پیراهن کهنه اش کفن شد
--
روضه حضرت رقیه
حضرت سکینه زیاد بی تابی میکرد
گفت اخه وقتی مارو وارد بزم یزید کردن
همه مشغول خوردن طعام بودن
رقیه گفت خواهر آیا چیزی برای خوردن داریم
--
میچکد خون دل از آه من
این طبق شد زیارت گاه من
شا م هجرانم سر آمد
میهمانم از در آمد
عمه جان زینب کجایی
ماه من از در درآمد
من یتیمم
کوفیان بر من جفا کرده ان
صورتم را چو زهرا کرده ان
ای تمام بودو هستم
در غمت از پا نشستم
گر پریشان مانده مویم
شانه افتاده ز دستم
من یتیمم
(عباس )
بی تو دیگر پناهی ندارم
بی تو دیگر سپاهی ندارم
بی تو جان از پیکرم رفت
قوت از چشم ترم رفت
رفتی و با رفتن تو
حرمله سوی حرم رفت
-
عباس از کف بریز آب روان را
عباس بشنو خروش کودکان را
بشنو در خمیه ها آهو فغان را
عباس از کف بریز آب روان را
با خواهر گویمت سر نهان را
عباس از کف بریز آب روان را
--
آنشب که من از ناقه افتادم و غش کردم
بابا تو کجا بودی از ما تو جدا بودی
آن دم که تو از ناقه افتادی و غش کردی
من بر سر نی بودم مشغول دعا بودم
آن شب که مرا ظالم اظهار کنیزی کرد
بابا تو کجا بودی از ما تو جدا بودی
آن شب که مرا ظالم اظهار کنیزی کرد
من در تشت طلا بودم کی از تو جدا بودم
آندم که مرا سیلی شمر لعین می زد
بابا تو کجا بودی از ما تو جدا بودی
آندم که تو را سیلی شمر لعین می زد
با تو همه جا بودم کی از تو جدا بودم
--
سقا افتاده ز پا جان اخا بیا به بالینم
خونین شد چشمو دلم منتظرم بیا به بالینم
در کنار علقمه ام-مست بوی فاطمه ام
نشسته در بر من-به جای مادر من
دیدم وجودش را-روی کبودش را
بشنو تاکه بگویم چه نشانی دارد
رخ نیلی شده و قد کمانی دارد
--
سقا افتاده ز پا جان اخا بیا به بالینم
خونین شد چشمو دلم منتظرم بیا به بالینم
در کنار علقمه ام-مست بوی فاطمه ام
نشته در بر من-به جای مادر من
--
افتاده دست راست خدایا ز پیكرم
بر دامن حسین رسان دست دیگرم
چون دست من لیاقت دامان او نداشت
انداختم به راه ، كه بردارد از كرم
بى دست من زدست حسینم گسسته دست
اى دست حق بگیر تو دست برادرم
اى دست راست رو به سلامت كه تاابد
این خاطره و دیعه سپارم به خاطرم
اى دست چپ ز یارى من بر مدار دست
من در هواى آب به شوق تو مى پرم
آبى كه آبروى من و اعتبار توست
بر تشنگان اگر نرسد خاك برسرم
آب فرات نیست به مشك ، آبروى اوست
بر پیشگاه آبروى خلق مى برم
نى نى نه آبروى فرات و نه آب اوست
خود آبروى ام بنین است مادرم
مردم به حفظ دیده زهر چیز بگذرند
من بهر آب حاضرم از دیده بگذرم
اى دست دامن تو و دست نیاز من
تا همتت به عرصه پیكار بنگرم
در عمر خویش منتى از كس نبرده ام
اینك به ناز منتت اى دست حاضرم
ترسم تو هم زدست روى ، بى تو مشك را
آخر به دست ناوك دلدوز بسپرم
--