|
اشعار ای مدینه ای شکوه رنج ها ای شکوه رنج ها را گنج ها ای شکوه مهبط وحی اله ای رسول الله را آرامگاه آمدم تا فارغ از هستی کنم از شراب عشق سرمستی کنم ای بقیع من آمدم در باز کن خود بسوز و چاره من ساز کن آمدم تا عقده دل وا کنم دیده را از خون دل دریا کنم ای که خاکت چشم ما را توتیاست کوچه آل بنی هاشم کجاست در کجا آتش ز کین افروختند باب بیت مرتضی را سوختند در کجا آن گرگ خون آشام پست پهلوی زهرا به ضرب در شکست با من از مظلومی مولا بگو شرح سیلی خوردن زهرا بگو در کدامین خانه روح عدل و داد پیکر زهرای خود را غسل داد .... یا الهی آتش کین شعله ور شد باقر علم نبیین خونجگر شد وا اماما خشم گلچین زد به گلزار وجودش تا جدا از یکدگر شد تارو پودش وا اماما شد مدینه شهر ماتم بار دیگر تاره شد داغ دل زهرا اطهر وا اماما آنکه خود سطر کتا ب ابطلا بود خسته دل عمری به یاد کربلا بود وا اماما ۰۰ اى فروزان گهرِ پاكِ بقيع گل پرپرشده در خاك بقيع با سلامت كنم آغاز كلام اى ترا! ختم رُسُل گفته سلام پنجمين حجّت و هفتم معصوم بابى اَنْتَ كه گشتى مسموم اى فداى حق و قربانى دين! كرده يك عمر نگهبانى دين! تنت از درد و الم كاسته شد تا كه دين قامتش آراسته شد اى ز آغاز طفوليت خويش بوده در رنج و غم و درد، پريش از عدو ظلم و شرارت ديده چون پدر رنج اسارت ديده خار در پا و رَسَن در بازو رفته اى با اُسرا در هر سو كرده خون خاطرت اى شمع ولا محنت واقعه كربوبلا كربلا ديده اى و كوفه و شام اى شهيد از اثر ظلم هشام آتش غم پر و بالت را سوخت زهر كين، شعله به جانت افروخت اثر زهرِ به زين آلوده كرده اعضاى ترا فرسوده نزد حق يافته فيض ديدار جسم تو خفته و روحت بيدار خود تو مظلومى و قبر تو خراب ديده دهر ازين غصه پر آب شيعه را دل ز عزايت شده داغ كه بود قبر تو بى شمع و چراغ ظلمِ اين امتِ دور از ادراك كرده يكسان حَرمت را با خاك با چنين ظلم و ستم از اعدا بهتر اينست كه قبر زهرا مخفى از ديده دشمن گردد تا ز هر حادثه ايمن گردد .. ای سلام خدا به قبر ویران تو چشم شیعه بود به لطف و احسان تو آیت حق تویی.نور مطلق تویی وا اماما وا شهیدا دفتر عشق ما پر شده از نام تو مرغ دل پر زند سوی برو بام تو ای گل فاطمه.کن نظر بر همه وا اماما وا شهیدا رهر حشام دون صادق تو کرد یتیم در جنان فاطمه گشته ز غم دل دونیم بر همه سروری .سبط پیغمبری وا اماما.وا شهیدا شام عزای پنجمین دلبند جانان شد دلها پریشان شد زهرا به جنت زین عزا از دیده گریان شد دلها پریشان شد از رهر حشام لعین آن سبط پیغمبر چون لاله شد پر پر تابو توان داده ز کف نور دل حیدرمسموم شد آخر شال عزا بر گردن غمدیده طفلان شد دلها پریشان ش.. .. ای ماه بنی هاشم خورشید لقــــــــا عباس ای نور دل حیدر، شمـــــــــع شهدا عباس ای از تو دلِ اطفــــال، روشن به امید آب ای ساقی غــــــم پرور، میزان وفا عباس ای تشنــــــــــۀ آب آور، ای کشته نام آور ای صف شکن لشکر، سردار صفا عباس لب تشنه شدی در آب، لب دوخته برگشتی جان را بلــب آوردی، با عین رضا عباس ای مــــــــــیر علمداران، سقای وفاداران در جمع فداکاران، بودی بسزا عبــــــاس تو درس وفــــــا دادی، با دست جدا دادی بی دست شدی رهـرو، در راه خدا عباس با اینهمه درد و غـــم، ما رو به تو آوردیم دست همه محزون گیر، از بهر خدا عباس ... هرکس که دلش خواست ببیند عظمت را باید برود تا که ببیند حرمت را الحق که خدای ادبت، ام بنین است حق خیر دهد والده محترمت را گفتم: قسمی یاد بده، گفت: ابالفضل از آذریان یاد گرفتم قسمت را من بار گناهان خودم را نکشیدم اما به روی شانه کشیدم علمت را فردا قلم عفو شود در صف محشر وقتی ببرد فاطمه دست قلمت را این نیز مقامی است که غمخوار تو هستم ممنون خدایم که به من داد غمت را بگذار که در عشق تو این سینه بسوزد دم کن نفسم را که بخوانم دو دمت را .. بنما نظری به تشنکامام عباس عمو جان آبی برسان به این صغیران عباس و عمو جان ما زکودکی دل به تو بستیم ممنون تو هستیم بنما نظری ز راه احسان عباسو عموجان ...
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۵/۰۵ساعت   توسط الله وردی
|
|