134
مرگ اين دُخت سه ساله شاميان و شام را *** با خبر از راه حق، چون خطبه سجاد كرد

كس نبود در شام آگه از علي و از حسين *** مكتب آل علي با مرگ خود ايجاد كرد

در دل شب شد سر شه شمع و او پروانه اش *** شور عشقش سوخت هم خاكسترش بر باد رفت

بود رأس شه گل و او بلبل و آن سرخ گل *** بلبل بشكسته پر را از قفس آزاد كرد

هديه كس از بهر دختر مي فرستد رأس باب *** آل سفيان خوب اولاد علي را شاد كرد

كرد كار خون بابش، اشك آن طفل يتيم *** واژگون بر فرق دشمن كاخ استبداد كرد

بهر غسلش حاجت آبي نبود غسّاله را *** چون زاشك زينب و كلثوم استمداد كرد

برد او جاي كفن رخت اسيري زير خاك *** بين وفاداري او كز بي كفنها ياد كرد

آهنين بندي كه با خود برد همره زير خاك *** در فناي خصم، كار پتكي از پولاد كرد

در رثايت اي سه ساله دختر شاه شهيد *** خوشدل از سوز جگر اين ناله و فرياد كرد

علي اكبر خوشدل

 

صفحه 152

 

سوداي محبت

 

كسي كه محنت ايام ديد من بودم *** به كودكي ز جهان دل بريد من بودم

كسي كه شاه شهيدان، چو جان در آغوشش *** ز روي مهر و وفا پروريد من بودم

شرر به جان من افتاد سوختم چون شمع *** كسي كه بهره ز عمرش نديد من بودم

شدم سه ساله ز سر رفت سايه پدرم *** كسي كه داغ پدر زود ديد من بودم

به نيمه شب ز پي كاروان به دامن دشت *** كسي كه پاي برهنه دويد من بودم

كسي كه وصل جمال پدر به قيمت جان *** زفرط مهر و محبت خريد من بودم

نداشت سود دگر زندگي زبعد پدر *** كسي كه قطع شد او را اميد من بودم

يزيد رو سيه از كرده هاي خود شد، ليك *** كسي كه شد به جهان رو سفيد من بودم

كسي كه روح محبت زمهر و عشق و وفا *** به جسم خسته ذرّه دميد من بودم

 

 

صفحه 153

 

آه مظلومي

 

عمه جان، امشب ز هجر باب افغان مي كنم *** من پريشانم جهاني را پريشان مي كنم

گرچه من طفلم وليكن طفل عاشق زاده ام *** اقتدا بر باب خود، شاه شهيدان مي كنم

باب من جان داد و تن بر ذلّت و خواري نداد *** پيروي من از شه آزاد مردان مي كنم

خشت بالين، خاك بستر، كنج ويرانم وطن *** آنچه بابم خواست، در راه خدا آن مي كنم

با يزيد دون بگوئيد از من ويران نشين *** خانه ظلم ترا، با ناله ويران مي كنم

اي جنايت كار، من با روي سيلي خورده ام *** اين شب تاريك را، صبح درخشان مي كنم

اي ستمگر، زآه مظلومي من بنما حذر *** كاخ بيداد ترا، با خاك يكسان مي كنم

رأس بابش را چو آوردند، بوسيد و بگفت *** ميهمان من، فداي مقدمت جان مي كنم

هيچ مي پرسي چرا شد صورت طفلت كبود؟ *** با تو بابا درد دل امشب فراوان مي كنم

غم مخور صالح كه آيم من به وقت مُردنت *** تلخي جان دادنت را سهل و آسان مي كنم

احمد صالح

صفحه 154

 

طفل عاشق زاده يا سپاه اشك

 

باب خود امشب در اين ويرانه مهمان مي كنم *** زينت دوش نبي را، زيب دامان مي كنم

موي من در خردسالي گر پريشان شد چه غم *** عالمي را زين پريشاني، پريشان مي كنم

ميزبان گردد خجل گر بي خبر مهمان رسد *** عذرخواهي ز تو اي فرخنده مهمان مي كنم

ماه رويت چون به زير ابر خون پنهان شده *** چهره ات را شستشو با آب چشمان مي كنم

قصدم اينست از جنايات يزيد آگه شوي *** ورنه اي بابا، رخم را از تو پنهان مي كنم

گر تو كردي كربلا را مركز عشق و وفا *** منهم اين ويرانه را يك شعبه از آن مي كنم

كُنج ويران، با سپاه اشك و آه خويشتن *** كاخ ظلم خصم را با خاك يكسان مي كنم

اين جوابي بود «انساني» به آن شاعر كه گفت *** عمه جان، امشب ز هجر باب افغان مي كنم

علي انساني

صفحه 155

 

گل پرپر

 

آمدي بابا، ببين مشتاق ديدارم هنوز *** خلق خوابيدند و من از هجر بيدارم هنوز

بارها جان دادم از هجرت وفايم را ببين *** باز در هنگام وصلت جان به لب دارم هنوز

شمر، سيلي بر رخم زد تا نگويم نام تو *** ليك باشد نام نيكوي تو گفتارم هنوز

يكشب از اشتر فتادم بس كه زجرم زجرداد *** مدتي زين ماجرا بگذشته بيمارم هنوز

عمه ام زينب زمادر مهربانتر با منست *** مي دهد شبها تسلّي بر دل زارم هنوز

گرچه از بي طاقتي بنشسته مي خواند نماز *** با چنين احوال مي باشد پرستارم هنوز

گل چو شد روئيده ديگر همنشين خار نيست *** من شدم پرپر ولي آزرده از خارم هنوز

اين شنيدم تشنه لب رفتي سفر بابا ببين *** آب دارم بر تو در چشم گهر بارم هنوز

«سازگارا» فخر كن، بر گوي تا پايان عمر *** من مصيبت خوان براي آل اطهارم هنوز

غلامرضا سازگار ـ ميثم

 

صفحه 156

 

زهراي سه ساله

 

كيست اين دختر كه جانها را به خودپروانه كرده؟ *** كيست اين دلبر كه عشقش شيعه را ديوانه كرده؟

كيست اين گوهر كه مسكن در دل ويرانه كرده؟ *** ناز او دارد خريدن، نام او بس دلفريب است

آنكه مي گويند زهراي سه ساله، اين غريب است

* * *

كيست اين دختركه رنج و محنت و هجران كشيده؟ *** كيست اين عاشق كه طوفان در ره جانان كشيده؟

جذبه حُسنش مرا بر شام از ايران كشيده *** بارگاهش خار چشم زمره سفيانيان است

سيزده قرن است قبرش قبله ايرانيان است

* * *

كيست اين بي آشيان كاندر دل ما خانه دارد *** آشنايي بين نظر با مردم بيگانه دارد

او سفير زينب است، اينجا سفارتخانه دارد *** بي رضايش زائر زينب شدن معنا ندارد

گر نبوسي قبر او پاسپورت تو ويزا ندارد

* * *

كيست اين دختر كه نور هر دو چشمان پدر بود؟ *** كاندر اين ويرانه دائم چشم گريانش به در بود

صفحه 157

ميوه قلب حسين از قتل بابا بي خبر بود *** تا شبي صبرش سرآمد قاصد غم از درآمد

او پدر مي خواست امّا در طبق خونين سرآمد

* * *

گفت بابا گوي رگهاي گلويت كه بريده؟ *** يوسف زهرا، چرا پيراهنت از تن دريده؟

دخترت امشب تو را بر قيمت جانش خريده *** حمد لله يار خود را از كف دشمن گرفتم

تو نداري دست بابا، من ترا دامن گرفتم

* * *

كودكي دلباخته

عشق برقي زد همانند شهاب *** عرش حق شد جلوه گر اندرخراب

كودكي معشوق خود را يافته *** وه چه كودك، كودكي دلباخته

پيشتازان در مقام عشق دوست *** در خرابه جملگي مهمان اوست

گه سكينه، گاه زينب، گه رُباب *** مي دهندش وعده ديدار باب

او ندارد صبر حتّي يك نفس *** در سرش سوداي ديدار است و بس *** گشته جانش متصل با جان باب

مي زند فرياد بابا، باب، باب *** ناله اش چون موج دريا پر طنين

سينه سوز و جان گداز و آتشين *** مي رسد اين ناله اش هرجا به گوش

ولوله افكنده در شام خموش *** اين سفير كربلا دارد پيام

صفحه 158

دشمنان را زهر مي ريزد به كام *** زينب آن دُخت عليّ مرتضي *** عرش پيماي مقام ارتضاء

مانده در كار رقيه ناتوان *** از كجا آرد زباب او نشان

چاره ساز هر غم و درد و بلا *** آن حسين تشنه كام كربلا

خود به ميدان آمد اندر جمع شان *** شمع شد در محفل پر رنج شان

با دو دستِ دخترِ غم ديده اش *** در بغل بگرفت نور ديده اش

سلطاني شيرازي

 

اي زائران قبر رقيه(عليها السلام)نظر كنيد

 

اين بارگاه كيست چنين روح پرور است *** آكنده از صفا و چه زيبا منوّر است

قبر رقيّه نوگلي از باغ مصطفي است *** از عطر پاك تربتش اينجا مطهّر است

اينجا خرابه بوده، چنين گشته است بهشت *** چون جاي اولياي خدا، عرش انور است

هر وقت نظر كنم به ضريح مطهّرش *** قلبم لبالب از غم و اندوه و آذر است

در خود توانِ وصفِ كمالش نديده ام *** زيرا كمال او زتوانم فراتر است

گرچه زدرد بي پدري چون كباب شد *** ليكن در آسمان ادب همچو اختر است

اي زائران قبر رقيّه نظر كنيد *** اينجا محل زينب و سجاد اطهر است

صفحه 159

سيد موسي حافظ موسي زاده

 

شكوه از اعداء

 

آنكه دارد شكوه ها از كينه اعدا منم *** و آنكه در ويرانه كرده منزل و مأوا منم

آن سه ساله دختري كز ظلم و بيداد يزيد *** روبرو شد با سر بُبريده بابا منم

آنكه سرمشق شهامت از پدر آموخته *** در كلاسِ نهضتِ خونين عاشورا منم

آنكه چون پروانه اي پروا، زِ بذل جان نكرد *** از غم بابا چو شمعي سوخت سرتا پا منم

آنكه از خار مغيلان پاي او مجروح شد *** همچنان آلاله اي مي سوخت در صحرا منم

آنكه لب را از لب خونين بابا برنداشت *** قيمت يك بوسه جان را داد بي پروا منم

ژوليده نيشابوري

دل سوزان رقيه(عليها السلام)

خواهي كه شود مشكلت اندر دو جهان حل *** دست طلب انداز به دامان رقيه

صفحه 160

كو مُلك يزيد و چه شد آن حشمت و جاهش؟ *** امّا بنگر مرتبت و شأن رقيّه

ديدي كه چسان كَنْد زبُن كاخ ستم را *** در نيمه شب آن دل سوزان رقيه؟!

خزائن الاشعار

 

پهلو شكسته

 

پدر، چو مادر پهلو شكسته ات زهرا *** ببين به صورت و بازوي خود نشان دارم

براي آنكه نبيند رخ مرا نيلي *** ز عمه ام به خدا روي خود نهان دارم

از آن شبي كه فتادم زناقه روي زمين *** اگر كه گوش دهي بر تو داستان دارم

به روي خار مغيلان زبس دويدم من *** هنوز آبله در پا از آن زمان دارم

در آن سياهي شب مادر تو را ديدم *** كه شوق ديدن او باز در جنان دارم

اگر كه فاطمه آن شب نبودي مي مردم *** كه هر چه دارم از آن مام مهربان دارم

* * *

 

كنج ويرانه

صفحه 161

 

اي محبّان، مدفنم گر كُنج ويران خانه شد *** خوب مي دانيد، جاي گنج در ويرانه است

گر صغيري و اسيري ويتيمي مرا *** بشنود هر عاقلي، از غصّه ام ديوانه است

كودكي بودم سه ساله ناز پرورد حسين *** رفتم از دنيا و قبرم كنج زندانخانه است

انتظار

انتظارم كشت تا بابا به فريادم رسيد *** بي خبر از ديگران، تنها به فريادم رسيد

از فراز ني نظر مي كرد بر حالم ولي *** فرصتي تا يافت در اينجا به فريادم رسيد

روز بي آبي به دشت كربلا مانند گُل *** از عطش مي سوختم، سقّا به فريادم رسيد

آن شبي كز ناقه عريان فتادم روي خاك *** مانده بودم بي معين، زهرا به فريادم رسيد

لحظه اي كز راه ماندم بر رخم سيلي زكين *** خصم مي زد، زينب كبري به فريادم رسيد

محمود تاري

 

صفحه 162

قبله عظيم

 

اي بارگاه كوچك تو قبله اي عظيم *** وي روضه مبارك تو روضه نعيم

باشد حريم اقدس تو قبله گاه دل *** تا خفته چون تو جان جهاني در آن حريم

هم دختر امامي و هم خواهر امام *** هم خود كريمه هستي و هم دختر كريم

قَدرت همين بس است كه خوانند اهل دل *** حق را به آبروي تو اي رحمت نعيم

يك دختر سه ساله و اين مرتبت دگر *** گيتي بود ززادنِ همچون توئي عقيم

اي نور چشم زاده زهرا رقيه جان *** هر چند كوچكي تو، بود ماتمت عظيم

درياي صبر را تو فروزنده گوهري *** زان دشمنت به رشته كشيد، اي درّ يتيم!

آن شب كه جاي، گوشه ويرانه ساختي *** روشنگرت سرشك بود و آه دل نديم

تا قلب اطهرت زفراق پدر گداخت *** از مرگ جانگداز تو دلها بود دو نيم

شد منهدم بناي ستمكاري يزيد *** از آه آتشين تو اي دختر يتيم

صفحه 163

آباد شد خرابه شام از جلال تو *** امّا خراب گشت زبُن كاخ آن لئيم

خواهم كه بر مزار تو گردم شبي دخيل *** خواهم كه در جوار تو باشم شبي مقيم

بي مهر هشت و چهار مؤيّد مجو بهشت *** چون مي رسي به جنّت از اين راه مستقيم

سيد رضا مؤيد

بلبل گلزار زهرا

كاروانا! بي من بي كس مرو جامانده ام *** در بيابان مصيبت خيز، تنها مانده ام

زينت آغوش بابا بودم امّا اي دريغ *** همنشين با خار و دور از چشم بابا مانده ام

پا برهنه بس دويدم چاره اي پيدا نشد *** حال با پاهاي زخمي، بي مداوا مانده ام

در شب تاريك هول انگيز در دشت غريب *** ساربان ديگر مران، از كاروان جا مانده ام

دادرس تنها تو بودي عمه جان، آخر چه شد *** من به دست تو امانت بودم، اما مانده ام

بي كس و بي خانمانم، خسته و افسرده دل *** بلبل گلزار زهرايم، به صحرا مانده ام

صفحه 164

 

كبود از تازيانه

 

بيا بابا، ببين چشم ترم را *** بپرس از عمه، حال مضطرم را

دلم خواهد پدرجان، بار ديگر *** گذاري روي دامانت، سرم را

بهار من نگر; باد خزان ريخت *** زطوفان غمت، برگ و برم را

تو رفتي از برم، سنگ ملامت *** شكست از راه كين بال و پرم را

تو رفتي و به سيلي سرخ كردند *** رخ از برگ گل، نازكترم را

زناقه من فتادم اي پدر جان *** طلب كردم به ياري مادرم را

در آن صحرا، ز كينه كرد دشمن *** كبود از تازيانه، پيكرم را

عدو از ضرب سيلي كرد نيلي *** چو افتادم زناقه اي پدرجان

ژوليده نيشابوري

رحمت عام

لبريز شهد عاطفه جام رقيه است *** آواي مهر جان كلام رقيه است

جانسوز و كفر سوز و روانسوز و ظلم سوز *** در گوشه خرابه كلام رقيه است

چون او كسي به عهد محبت وفا نكرد *** اين سكّه تا به حشر به نام رقيه است

با دستهاي كوچك خود نخل ظلم كند *** عاليترين مرام، مرام رقيه است

صفحه 165

يك جمله گفت و كاخ ستم را به باد داد *** خونين ترين پيام، پيام رقيه است

آن قصّه اي كه خاطره انگيز كربلاست *** افسانه خرابه شام رقيه است

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق *** عشق حسين رمز دوام رقيه است

گاهي به كوه و دشت و گهي در خرابه ها *** در دست عشق دوست، زمام رقيه است

هر كس دلي به دست حبيبي سپرده است *** پروانه هم، غلام غلامِ رقيه است

محمد علي مجاهدي ـ پروانه

آه سوزان

من سه ساله دختر مظلومه سلطان دينم *** يادگار طا و ها و نور چشم يا و سينم

نوگل باغ محمد(صلي الله عليه وآله)ميوه بستان زهرا *** گلبن خوشبوي گلزار اميرالمؤمنينم

اختري از آسمان عشق و ايمان و اميدم *** چاره ساز مردم بيچاره روي زمينم

قبله حاجات هر آزاده باشد آستانم *** زانكه دست مادرم زهرا بود در آستينم

صفحه 166

گر زمين كربلا شد مركز عشق و شهادت *** شام هم شد شعبه اي زآن مركز عشق آفرينم

گوشه ويرانه گر از دل كشيدم آه سوزان *** رشته عمر ستمگر سوخت زآه آتشينم

گر زسيلي گشت نيلي كُنج ويران ماه رويم *** ارثيه بردم ززهرا مادر محنت قرينم

بود جاي مادر من، عمّه ام زينب پرستار *** آن زمان كز شدت تب سوخت چشم نازنينم

لاله سرخ شهادت، شاهد بزم محبّت *** جان نثار مكتب ارزنده اسلام و دينم

هركه امروز از ره اخلاص روآرد به سويم *** شافعش فردا به نزد ذات ربّ العالمينم

«حافظي» باشد خدايي، طبع موزون تو، آري *** هرچه داري هست از لطف خداوند مبينم

محسن حافظي

ماه منير شام

اي اختر مدينه و ماه منير شام *** برآفتاب روي تو هر روز و شب سلام

تو فاطمه نژادي و نامت رقيه است *** نور دل حسيني و پرورده كرام

صفحه 167

هم خود كريمه هستي و هم زاده كريم *** هم خواهر امامي و هم دختر امام

چشم اميد ماست به سويت تمام عمر *** روي نياز ماست به كويت علي الدوام

در رشته اسارت اگر جان سپرده اي *** سررشته امور به دستت بود مدام

اي رفته پابه پاي اسيران دشت خون *** تا دير و تا خرابه و زندان و بزم عام

هم محمل مجاهده دختر علي *** هم سنگر مبارزه چارمين امام

پيدا بوَد كه واقعه دشت كربلا *** با جان نثاري توبه ويرانه شد تمام

تفسير خون سرخ حسيني به مرگ تست *** اي يادگار خون خدا در ديار شام

مهرت چراغ محفل ارباب معرفت *** قبرت براي اهل نظر مركز پيام

دلها به سوي تُست پس از سالها هنوز *** اي گنبدت منادي پيروزي قيام

ما را بر آستان تو روي ادب همه *** ما را به پيشگاه تو عرض دعا تمام

با دستهاي كوچكت از ما بگير دست *** در صحنه هاي عالم و در عرصه قيام

صفحه 168

سيد رضا مؤيد

 

قبله راز

 

روشني بخش شهر شام منم *** دختر شاه تشنه كام منم

صدف بحر عشق را گهرم *** زيب آغوش باب و مام منم

آنكه از هجر باب مي ناليد *** كنج ويرانه صبح و شام منم

آن سه ساله كه ظلم و جور و ستم *** گشت در حق او تمام منم

آنكه آزادگي و آزادي *** ايده اش باشد و مرام منم

آنكه در دفتر شهيدان كرد *** از سر شوق ثبت نام منم

اي رقيه گل رياض حسين(عليه السلام)***خادم درگهت حسام منم

سيد مهدي ميرآفتاب ـ حسام

خوناب جگر

شيعيان، شرح شب تار مرا گوش كنيد *** قصه ديده خونبار مرا گوش كنيد

مو به مو راز دل زار مرا گوش كنيد *** داستان من و دلدار مرا گوش كنيد

روزگاري به سر دوش پدر جايم بود *** ساحت كاخ شرف، منزل و مأوايم بود

ديده مام و پدر، محو تماشايم بود *** مهر و مه، مات ز رخسار دل آرايم بود

صفحه 169

شبي از هجر پدر با غم دل سركردم *** دامن خويش زخوناب جگر تر كردم

سر خونين پدر را به طبق تا ديدم *** من از اين، واقعه چون بيد به خود لرزيدم

گفتم اي جان پدر، من به فداي سر تو *** اي سر غرقه به خون، گو چه شده پيكر تو؟

كاش اينگونه نمي ديد تو را دختر تو *** بنشين تا كه زنم شانه به موي سر تو

غم مخور، آنكه زند موي تو را شانه منم *** تو مرا شمع شب افروزي و پروانه منم

اي سر غرقه به خون، از ره دور آمده اي *** طالب فيض حضورم به حضور آمده اي

دوست دارم كه مرا از قفس آزاد كني *** همره خود ببري، خاطر من شاد كني

راحت اين طاير خود از كف صيّاد كني *** وز ره لطف به ژوليده دل امداد كني

كو بود شاعر در بار تو اي خسرو دين *** باش او را به قيامت زكرم يار و معين

ژوليده نيشابوري

نيروي حق

صفحه 170

جز من به كودكي چه كسي قامتش خميد *** طفل سه ساله محنت صد ساله را كشيد

شب زنده داري من و ويران نشينيم *** ارثي است كز علي به من خسته دل رسيد

از بس نشسته گرد يتيمي به چهره ام *** گويي به كودكي شده موي سرم سپيد

من دختري مجاهد و آزاد زاده ام *** رسم جهاد يافتم از خسرو شهيد

بعد از شهادت پدرم در ديار شام *** حق را براي مردم حق جو كنم پديد

بي اسلحه بدون قوا، آمدم، ولي *** از من شكست يافت به نيروي حق، يزيد

با آنكه كاخ ظلم زمن گشته واژگون *** مظلومتر، زمانه زمن، دختري نديد

وقت وفات داد برايم سر پدر *** آنكو كه مادرش جگر حمزه را جويد

غلامرضا سازگار

سوداي محبت

شب ويران نشينان را سحر نيست *** كسي را از غم ايشان خبر نيست

برو در محفل ايشان كه بيني *** به جز نور حقيقت جلوه گر نيست

صفحه 171

برو با اهل دل سوداگري كن *** كه سوداي محبت را ضرر نيست

بترس از ناله شب زنده داران *** كه آه دردمندان بي اثر نيست

درخت نيكنامي را تو بنشان *** نهال بدفعالي را ثمر نيست

هنرمندي بود دفع ستمگر *** ستم بر ناتوان كردن هنر نيست

گذر كن سوي شام غم نصيبان *** در آن ويرانه اي كش بام و در نيست *** چه خوش بزمست بزم شب نشينان

كه نقل بزمشان جز چشم تر نيست *** غذاي شب نشينان خرابه

بجز خون دل و اشك بصر نيست *** شنيدم دختري از شاه مظلوم

كه در دنيا از او مظلومتر نيست *** چنين با عمه اش از سوز دل گفت

چرا عمه، زبابايم خبر نيست؟ *** به دل جز حسرت وصلش ندارم

مرا غير از هواي او به سر نيست *** مرا در اين دل شب آرزويي

به غير از ديدن روي پدر نيست *** تو خسرو، شرح اين غم مختصر كن *** كه شرح غم نصيبان مختصر نيست.

سيد محمد خسرو نژاد

فخر تاريخ

چون ياد كنم از دل سوزان رقيه *** سوزد دلم از رنج فراوان رقيه

از روز ازل تا به ابد ديده نبيند *** شامي چو شب شام غريبان رقيه

صفحه 172

در نيمه شب آرزوي روي پدر داشت *** شد رأس پدر زينت دامان رقيه

جان را به فداي سر خونين پدر كرد *** جان همه عشاق به قربان رقيه

جان داد اگر گوشه ويران به غريبي *** گرديده جهان واله و حيران رقيه

كو كاخ يزيد و چه شد آن ظالم خونخوار، *** كو كرد ستم اين همه بر جان رقيه

شد محو از او كوكبه و جاه و جلالت *** امّا بنگر منزلت و شأن رقيه

خود گشت سيه رو به جهان آنكه سيه كرد *** از سيلي كين عارض تابان رقيه

بر اهل ولا شد حرمش كعبه حاجات *** چشم همه باشد سوي احسان رقيه

امروز شده خود به جهان بي سرو سامان *** آنكس كه به هم زد سرو سامان رقيه

صفحه 173

امروز به هر جانگري گشته زاخلاص *** هر بنده آزاده ثناخوان رقيه

يا رب، به سر پاك حسين و غم زينب *** بر چشم تر و سينه سوزان رقيه

كن قسمت ماطوف حريمش زره لطف *** بخشا زكرم جرم محبان رقيه

ميزد رقم اين شرح غمش را و به دل داشت *** خسرو هوس ديدن ايوان رقيه

سيد محمد خسرو

 

گوهر يكدانه

 

من ز جان دادن در اين ويرانسرا پروا ندارم *** شمع بزم عاشقانم يك جهان پروانه دارم

من به بحر طاوها و ياوسين درّ ثمينم *** گنج ثار الله ام و جا كُنج اين ويرانه دارم

تا سرو سامان دهم بر نهضت سرخ حسين *** پايگاهي جاودان در شام محنت خانه دارم

مي پذيرم آشناي دين و قرآن را به درگه *** دشمني با دشمنانِ از خدا بيگانه دارم

صفحه 174

بر يزيد بي حياي خيره سر پيروز گشتم *** زين ظفر بر درگه حق سجده شكرانه دارم

گر كنم در دادگاه داوري از او شكايت *** شكوه ها از دستيارش زاده مرجانه دارم

شاهد من پاي مجروح است از خار مغيلان *** و آن كبودي ها كه از ضرب سنان بر شانه دارم

از غم هجر پدر، و زداغ جانسوز برادر *** ناله هاي زار همچون اُستن حنّانه دارم

زان شبي كآمد به سروقتم پدر با سر، چه گويم *** خاطرات جانگدازي زآن شه فرزانه دارم

بارالها! من «فراهي» ذاكر آل رسولم *** كآرزوي مدفن آن گوهر يكدانه دارم

عزيزالله فراهي كاشاني

 

يكدانه گوهر

 

چه مِي بود اينكه در پيمانه كردي؟ *** كه عالم را از آن ديوانه كردي

نمي دانم چه كردي كز غم خود *** جهان را تا ابد غمخانه كردي

گرفتي دين و دادي هستي خويش *** حقيقت همّتي مردانه كردي

سراپا سوختي چون شمع خود را *** چه جانها گرد خود پروانه كردي

نه تنها سوختي از آشنا جان *** كه هم خون در دل بيگانه كردي

نهان از خويشتن يكدانه گوهر *** به شهر شام در ويرانه كردي

يزيد شوم را تا حشر رسوا *** ز شرح حال آن دردانه كردي

صفحه 175

محمدحسين صغير اصفهاني

درياي محبت

دمي كز غصه دل گفتگو كرد *** بيان قصّه سنگ و سبو كرد

شبي در گوشه ويرانه شام *** رقيه باب خود را آرزو كرد

گهي خوابيد و گه ناليد و گاهي *** به سوي زينب غمديده روكرد

گهي بادُرّ اشك خود پدر را *** در آن تاريكي شب جستجو كرد

زبس ناليد در آن نيمه شب *** قضا او را به آن سر رو به رو كرد

گرفت آن ماه خونين را در آغوش *** به اشك ديده او را شستشو كرد

همي با رأس بابا راز دل گفت *** همي از درد هجران گفتگو كرد

حكايتها زرنج كوفه و شام *** شكايتها زبيداد عدو كرد

چنان شد غرق در پاي محبت *** كه جان خود فداي جان او كرد

اگر جان داد در كنج خرابه *** ولي كاخ ستم را زير و رو كرد

زوصف او رقم زد هر كه خسرو *** براي خويش كسب آبرو كرد

سيد محمد خسرو

 

دشت مخوف

 

كاروان رفت و من سوخته دل جا مانده ام *** آه كز ناقه بيفتادم و تنها مانده ام

همرهان، بي خبر از من بگذشتند و دريغ *** من وحشت زده در دامن صحرا مانده ام

صفحه 176

در پي قافله بسيار دويدم امّا *** پايم از خار زره ماند و من از پا مانده ام

كودكي خسته و شب تيره و اين دشت مخوف *** چه كنم روبه كه آرم كه زره وامانده ام

اي پدر گر به سرم پا بگذاري چه شود *** كه در اين باديه از قافله من جامانده ام

در ميان اسرا مونس من زينب بود *** دور از عمّه خود زينب كبري مانده ام

زد مؤيد به حريم رضوي بوسه و گفت *** لله الحمد كه بر درگه مولا مانده ام

سيد رضا مؤيد

 

غنچه نشكفته

 

من غنچه نشكفته بستان حسينم *** من نوگل پرپر به گلستان حسينم

پژمرده گلي ريخته از گلبن زهرا *** من طفل نوآموز دبستان حسينم

من كودك معصومم و مظلوم رقيه *** از جسم حسينم من و وزجان حسينم

يك آه جگر سوز زسوز دل زينب *** يك قطره اشك از بُن مژگان حسينم

صفحه 177

من گنج نهان در دل ويرانه شامم *** من شمع شب افروز شبستان حسينم

آنشب كه به ديدار من آمد به خرابه *** وقتي پدرم ديد پريشان حسينم

همراه سر خويش مرا پاي بپا بود *** تا جنّت فردوس به دامان حسينم

جان بر سر سوداي غمش دادم و شادم *** كامروز حسين از من و من زان حسينم

قرباني حق شد پدرم شاه شهيدان *** فخر من از آنست كه قربان حسينم

روشن كن اين شام سياهم كه شعاعي *** از روي چو خورشيد درخشان حسينم

برپادشهان فخر از آن كرد رياضي *** كز لطف خدا بنده احسان حسينم

سيد محمد علي رياضي يزدي

 

 

پذيرايي در خور

 

دشمنان نقشه كشيدند و تفكّر كردند *** تا مرا دربدر و غرق تأثر كردند

مي كنم زير و زبر دولت پوشاليشان *** تا كه بر عكس شود آنچه تصور كردند

صفحه 178

آن سفيرم كه فرستاده مرا ثار الله *** از ره جهل به من فخر و تكبّر كردند

گفته ما همه احكام خدا بود و رسول *** حرف حق را نشنيدند و تمسخر كردند

ميهمان را كه به زنجير گران مي بندد؟ *** شاميان خوب پذيرايي در خور كردند

چونكه غربت زده و خاك نشينم ديدند *** بازر و زيورشان ناز و تفاخر كردند

پيش چشم من غارت زده همسالانم *** زينت گوش خود آويزه اي از درّ كردند

آستين كرده ام از شرم حجاب رويم *** پيش آنانكه به سر معجر و چادر كردند

دست در دست پدر گشته تماشاگر من *** چشمم از غصّه پر از اشك تحسّر كردند

لحظه اي داغ عزيزان نرود از يادم *** وه كه از غصه دل كوچك من پر كردند

اي خوش آنانكه «حسان» يار عدالت گشتند *** يا زاهل ستم اظهار تنفّر كردند

حبيب الله چايچيان

 

قبله نما

 

صفحه 179

اي پدرجان، زكجا آمده اي؟ *** سوي ويرانه چرا آمده اي؟

امشب اين كلبه شده وادي طور *** چون تو اي نور خدا آمده اي

وه كه بر درد پريشاني من *** امشب از لطف دوا آمده اي

اي پدر، بنده نوازي كردي *** كه به ويرانه سرا آمده اي

داشتم ديده به راهت همه شب *** ليك امشب برِ ما آمده اي

لطف كردي زكنار شهدا *** تو به نزد اسرا آمده اي

جان فداي قدمت مي سازم *** زآنكه سرساخته پا آمده اي

اي پدر بوسه زنم بر رخ تو *** چونكه از كرببلا آمده اي

به روي سينه ترا جاي دهم *** گرچه از طشت طلا آمده اي

سجده شكر بجا مي آرم *** چون توام قبله نما آمده اي

دگر از عقده دل دم نزنم *** تا تو اي عقده گشا آمده اي

لطف بنما و مرو از بر ما *** تو كه از مهر و وفا آمده اي

در جزا لطف تو و «ثابت» ما *** چونكه شافع به جزا آمده اي

قاسم استادي ثابت

 

 

غنچه نشكفته پرپر

 

بيا اي سر به ويران با من ويران نشين سركن *** بزرگي كن شبي را سر در اين بيت محقّر كن

اگر غنچه بخندد بازگردد گل شود غم نيست *** نظر اي باغبان بر غنچه نشكفته پرپر كن

صفحه 180

اگر از طشت ديدي عمّه را و چشم خود بستي *** نيم من عمه بگشا چشم و بر من ناز كمتر كن

زبان را نيست نيرويي كه گويم عمّه ممنونم *** تو بگشا لعل لب از او تشكر جاي دختر كن

اگر مي شد لب لعل تو از هم باز مي كردم *** ولي در دست من آنقدر نيرو نيست باور كن

نه جاي تو نه جاي من نه جاي عمه ام اينجاست *** مرا با خود ببر همراه و همبازي اصغر كن

علي انساني

ماه خون گرفته

اي ماه خون گرفته، كه امشب برآمدي *** نازم سرت به سركشي از دختر آمدي

تو باغبان عشقي و از دشت لاله ها *** در پيش يك چمن گل نيلوفر آمدي

دشمن گرفته كلبه ما را زچار سو *** اي دلنواز من، زكدامين درآمدي؟

راضي به زحمت تو نبودم كه اين چنين *** بر ديدن رقيه خود، با سرآمدي

جان مني كه بر لب من آمدي پدر *** عمر مني كه گوشه ويران سرآمدي

صفحه 181

اي از سفر رسيده، چه آوردي ارمغان؟ *** دست تهي چرا به بر دختر آمدي؟

يادم بود كه رفتي و اصغر به دوش تو *** اينك چرا بدون علي اصغر آمدي؟

از بزم ما خرابه نشينان دگر مرو *** اي ماه خون گرفته كه امشب برآمدي

سيد رضا مؤيد

كلبه احزان

اي كاش اشك ديده من بسترم نبود *** مي سوختم چو شمعي و خاكسترم نبود

بود اول مصيبت من غصه فراق *** دردا كه داغ هجر غم آخرم نبود

اي ماه من، به كلبه احزان خوش آمدي *** بي روي تو فروغ به چشم ترم نبود

خون جگر به خوان پذيرايي من است *** شرمنده ام كه سفره رنگين ترم نبود

اي روشن از جمال تو صبح اميد من *** در كودكي يتيم شدن باورم نبود

منزل به منزل آمدم امّاهزار حيف *** در راه شام سايه تو بر سرم نبود

صفحه 182

شد خورد استخوان من از تازيانه چون *** تاب تحمل اين همه در پيكرم نبود

ناز مرا به ضربت سيلي كشيد خصم *** بابا گمان نبر كه نوازشگرم نبود

تا زنده ام، به جان تو مديون زينبم *** جز او كسي به فكر من وخواهرم نبود

افتادم آن شبي كه ز ناقه به روي خاك *** از ترس مرده بودم اگر مادرم نبود

جز ديدن جمال امام زمان «شفق» *** در روزگار آرزوي ديگرم نبود

سيد محمد جواد غفورزاده شفق

 

دل هستي شرر گرفت

 

آن شب زعمه طفل سراغ پدر گرفت *** اختر زماهتاب خبر از قمر گرفت

هر روز نا اميدتر از روز پيش بود *** هر شب بهانه بيشتر از پيشتر گرفت

چشمي زخواب خالي و از اشك درد پر *** وزآب ديده اش دل هستي شرر گرفت

تا روي زرد خويش كند سرخ پيش خصم *** ياري زچشم خويش به خون جگر گرفت

صفحه 183

هرگه كه خواست آن سوي ويران رود زضعف *** در بين ره كمك زيتيم دگر گرفت

سر را چو ديد و با خبر از سر گذشت شد *** ناچار دست كوچك خود را به سر گرفت

با دست بي توان ز رُخش خاك و خون زدود *** و آنگاه بوسه زان لب خشكيده بر گرفت

بس حرف داشت ليك توان بيان نداشت *** وز عمر كوته اش سخن او اثر گرفت

علي انساني

سايه ديوار

عمه، امشب خواب در چشم من افكار نيست *** حالتي دارم كه او را طاقت گفتار نيست

چون من بي كس يتيمي در تمام روزگار *** بي انيس و مونس و بي ياور و غمخوار نيست

روز در كنج خرابه در ميان آفتاب *** سايه اي بر سر مرا جز سايه ديوار نيست

در دل شب ها كه مرد و زن به خواب راحتند *** ديده اي جز چشم اشك افشان من بيدار نيست

جز كه بينم روي باب و در بر او جان هم *** ديگرم با هيچكس، در ملك امكان كار نيست

صفحه 184

زآتش اين غم كه نقد جان عالم را گرفت *** «جودي» افسرده را جز آه آتش بار نيست

ميرزا عبدالجواد جودي خراساني

اشك خونين

آسمان ديده هر شب پر زپروين مي كنم *** زاختران اشك اين ويرانه تزيين مي كنم

اي ستمگر، هرچه مي خواهي تو با ما ظلم كن *** سرنگون كاخ تو را با اشك خونين مي كنم

من به درگاه خدا با دستهاي كوچكم *** بهر مظلومان دعا، بهر تو نفرين مي كنم

سرخوش و سرمست در كاخ ستم بنشسته اي *** عاقبت رسوايت اي خودخواه و خودبين مي كنم

زنده شد آيين حق با كشتن مردان مرد *** من هم از جان، حفظ مرزدين و آيين مي كنم

دختري از آل طاهايم كه با عزم متين *** پاسداري از حريم آل ياسين مي كنم

گر سيه چون شام كردي شام را اي تيره روز *** با فروغ مشعل توحيد تزيين مي كنم

خوشه چين خرمن احسان من شد حافظي *** كز محبت لطف برآن زار مسكين مي كنم

صفحه 185

محسن حافظي

دولت وصل

وه كه امشب دامن جانان به دست آورده ام *** دامنش را در شب هجران به دست آورده ام

آنچه مي جستم به دشت و كوه و صحرا روزها *** نيمه شب در گوشه ويران به دست آورده ام

گرچه طفلم دل زدم مردانه بر درياي غم *** عاقبت اين گوهر تابان به دست آورده ام

كلبه ويران كجا و موكب بابم حسين *** دولت وصلش عجب آسان به دست آورده ام

دست از جان شسته ام با ديدن روي پدر *** جان چه باشد، زآنكه به از جان به دست آورده ام

آنچه را ديگر نمي گشتي ميّسر بهر ما *** من به سوز سينه نالان به دست آورده ام

تا گرفتم افتخار خدمت آل علي(عليه السلام)***اي «مؤيد» اين همه عنوان به دست آورده ام

هر زمان بخشند لطف ديگري بر طبع من *** چون رضاي خاطر ايشان به دست آورده ام

سيد رضا مؤيد

صفحه 186

خلوتگه راز

چو آمد در برم جانانم امشب *** به تن آمد دوباره جانم امشب

بحمـد الله كه در خلوتگــه راز *** سر بابا است بر دامانم امشب

چو غنچه گل به لب دارد تبسّم *** گلم خندان و من گريانم امشب

گلم بردامن و من همچو بلبل *** به آه و ناله و افغانم امشب

ندارم من دگر اندوه در دل *** پدر گرديده چون مهمانم امشب

به غير از جان چه دارم تا كه سازم *** نثار مقدم جانانم امشب

لب خشكش ببوسم يا گلويش؟ *** در اين سودا عجب حيرانم امشب

شدم گر بي سر و سامان زهجرش *** پدر داده سر و سامانم امشب

«شريفي» از غم آل پيامبر(صلي الله عليه وآله)***چو مرغان سحر نالانم امشب

عبدالحسين شريفي

 

راز پنهان

 

پدر اي عمه جان، از لطف ميهمان من است امشب *** چراغ دوده طاها به سامان من است امشب

سر خود را به دامان پدر طفلان نهند امّا *** زخوشبختي سر بابا به دامان من است امشب

گرفتم چونكه روپوش ازطبق شدمقصدم حاصل *** دگر بر خلق پيدا، راز پنهان من است امشب

نمي دانم بگريم يا بخندم در چنين حالت *** منم حيران و گردون نيز حيران من است امشب

صفحه 187

همان دشمن كه كرد اينسان پريشان خاطر ما را *** پريشان خاطر از تأثير افغان من است امشب

صبا سوي مدينه بگذر و با جده ام برگو *** كه زيب دامن تو زيب دامان من است امشب

مؤيد را جواز كربلا خواهم عطاكردن *** كه با اين شعر چشم او به احسان من است امشب

سيدرضا مؤيد

گوهر مقصود

سرت را اي پدر جان، زيب دامان مي كنم امشب *** به قربان سر دور از تنت، جان مي كنم امشب

چشيدم گرچه زهر هجر را از كربلا تا شام *** به داروي وصالت درد، درمان مي كنم امشب

ز راه لطف گر مهمان شدي بر دختر زارت *** ببين جان را فداي چون تو مهمان مي كنم امشب

به درياي غمت غرقم ولي بنگر در اين دريا *** به پا از موج اشك خويش طوفان مي كنم امشب

به جان تو قسم، ديگر نخواهم زندگاني را *** رها خود را زدرد و رنجِ دوران مي كنم امشب

به كف چون گوهر مقصود را دارم چه غم دارم *** كه خود گنجي نهان در كنج ويران مي كنم امشب

صفحه 188

من اين ويرانه را ماتم سراي خويش مي سازم *** پريشان تر چو اين جمع پريشان مي كنم امشب

فدايت جان شيرين مي كنم وز اين فداكاري *** هزاران همچو «ثابت» را نواخوان مي كنم امشب

قاسم استادي «ثابت»

مرغ شباهنگ

من اين ويرانه را از اشك دريا مي كنم امشب *** زدريا گوهر مقصود پيدا مي كنم امشب

سحرگاهان كه در خواب است چشم زاده سفيان *** به زاري سر به سوي حق تعالي مي كنم امشب

ندارم تاب هجران پدر زين بيشتر برجان *** زحق ديدار رويش را تمنّا مي كنم امشب

اگر چندي پدر پنهان بود از چشم ما ليكن *** من آن گم گشته را اي عمّه! پيدا مي كنم امشب

چو دانم ناله شب زنده داران بي اثر نبود *** به آه نيمه شب اين عقده ها وا مي كنم امشب

اگر منت گذارد بر من و آيد به بالينم *** بدين شكرانه جان قربان بابا مي كنم امشب

به گرد شمع رويش همچنان پروانه مي سوزم *** زمرگ خود در اين ويرانه غوغا مي كنم امشب

صفحه 189

ز دشمن هرچه ديدم من نگفتم تاكنون با كس *** ولي نزد پدر راز دل افشا مي كنم امشب

من آن مرغ شباهنگم كه از اين لانه ويران *** به ناگه آشيان برشاخ طوبي مي كنم امشب

من آن طفل صغير شاه دينم كز بر طفلان *** به جنت جاي در دامان زهرا مي كنم امشب

همان درّ يتيم زاده زهرا حسينم من *** كه همچون گنج در ويرانه مأوا مي كنم امشب

رقيّه آخرين قرباني شاه شهيدانم *** كه خود طومارمرگ خويش امضا مي كنم امشب

تأسّي كرده ام در كودكي بر مادرم زهرا *** كه با رخسار نيلي، ترك دنيا مي كنم امشب

منم دُخت حسين و قبله حاجات اهل دل *** همه درد مؤيد را مداوا مي كنم امشب

سيد رضا مؤيد

 

 

آتش غم

 

اي سيه رو، روز تو از شب سيه تر مي كنم *** عاقبت رسوايت اي خصم ستمگر مي كنم

اي يزيد دون من مظلومه ويران نشين *** واژگون كاخ تو را با ديده تر مي كنم

صفحه 190

با خروش ناله و با سيل اشك و موج آه *** زير و رو بنياد استبداد يكسر مي كنم

اين خرابه سنگر است و من حماسه آفرين *** خصم را نابود در دامان سنگر مي كنم

شد به دشت آرزوها گر بهار ما خزان *** ياد از آن دشت و وزآن گلهاي پرپر مي كنم

اشك دُرّ و گوهر است و ديدگان من صدف *** از صدف جاري به دامان، دُر و گوهر مي كنم

هر زمان دژخيمها سيلي به رويم مي زنند *** من فغان بر مادرم زهراي اطهر مي كنم

من كه چندين ماه همبازي اصغر بوده ام *** ياد از آن غنچه نشكفته پرپر مي كنم

گر پدر با سر به ديدارم بيايد من زشوق *** خويش را محو رخش از پاي تا سر مي كنم

گرچه سوزد حافظي در آتش عشق حسين *** باز هم من طبع او را شعله ورتر مي كنم

محسن حافظي

 

گوهرهاي اشك

 

سر خونينت امشب، زيب دامان مي كنم بابا *** رخ نورانيّت را بوسه باران مي كنم بابا

اگر با سر به ديدار رقيّه آمدي من هم *** فداي مقدم فرخنده ات جان مي كنم بابا

صفحه 191

تو از اين بيشتر با دختر خود مهربان بودي *** چه شد كين گونه از هجر تو افغان مي كنم بابا

شدي بر دخترت مهمان و اين ويرانه غم را *** زگوهرهاي اشك امشب چراغان مي كنم بابا

در اين ويرانسرا با تير آه و با سپاه اشك *** بناي زاده مرجانه ويران مي كنم بابا

اگر در كودكي گشتم پريشان روزگار امّا *** جهان را زين پريشاني پريشان مي كنم بابا

زرنج راه و زجر دشمنان حرفي نمي گويم *** اگر گويم جهان را بيت احزان مي كنم بابا

زما در مهربان تر بود بر من عمه ام زينب *** از او تقدير زآن لطف فراوان مي كنم بابا

زسوز دل سروده «حافظي» سوز درونم را *** به سويش گوشه چشمي زاحسان مي كنم بابا

محسن حافظي

 

 

چلچراغ اشك

 

آمدي با رأس خونين اي پدر *** لاله اي در دست گلچين اي پدر

خير مقدم ديدن ماه رُخت *** بر دلم بخشيده تسكين اي پدر

مي شود با چلچراغ اشك من *** امشب اين ويرانه تزيين اي پدر

اشك سرخ و چهره زرد، و تن سياه *** سفره ام گرديده رنگين اي پدر

صفحه 192

از غمت هر شب نخفتم تا سحر *** شاهد من بود پروين اي پدر

من گل نشكفته، پرپر گشته ام *** واي از بيداد گلچين اي پدر

هر چه تلخي ديده ام از راه شام *** شور عشقت كرده شيرين اي پدر

رونماي روي تو جان مي دهم *** چون مرا نَبْوَد به از اين، اي پدر

علي انساني

لحظه شيرين

گرديد شاد اين دل غمگينم اي پدر *** كامشب تو آمدي پي تسكينم اي پدر

رأس بريده تو وطشت طلا عجب *** باز اين چه صحنه ايست كه مي بينم اي پدر

امشب به ماه و زهره و پروين چه حاجتم *** هستي تو ماه و زهره و پروينم اي پدر

ويرانه گلشن من و من عندليب آن *** رخسار توست لاله و نسرينم اي پدر

بعد از گذشت واقعه تلخ كربلا *** اين ساعت است لحظه شيرينم اي پدر

امشب مگر تو آمدي تا به وقت مرگ *** باشي زمهر بر سر بالينم اي پدر

ترسم كه آسمان ندهد آنقدر امان *** تا ساعتي كنار تو بنشينم اي پدر

صفحه 193

اطفال شام نان تصدق به من دهند *** گويا گمان كنند كه مسكينم اي پدر

اين شعر جانگداز مؤيد قبول كن *** چون باز گفته قصه ديرينم اي پدر

سيد رضا مؤيد

مناي عشق

بيت الاحزان مرا امشب صفا دادي پدر *** با وصال خويش قلبم را شفا دادي پدر

زآتش هجران تو يك شب نه هر شب سوختم *** خوش به من در كودكي درس وفادادي پدر

خواستم تا در مدينه وصل ما حاصل شود *** حاجتم را گوشه ويران سرا دادي پدر

در مناي عشق رفتي يا به قربانگاه خون *** جان خود را در ره جانان كجا دادي پدر

بر عزاداران خود امشب به ويران سرزدي *** اجر نيكويي به اين صاحب عزا دادي پدر

من در آغوش تو هر شب داشتم جا مرحباً *** خويش را امشب به دامانم تو جا دادي پدر

همره خود بر مرا، تا اهل عالم بنگرند *** دخترت را نيز در راه خدا دادي، پدر

صفحه 194

نظم ميثم بُرد دل از دوستان و شيعيان *** كز كرم او را تو طبع دلربا دادي، پدر

غلامرضا سازگار ـ ميثم

گلستان وجود

رفت از كف، طاقت و تاب و توانم اي پدر *** سوي جانان رفتي و بردي تو جانم اي پدر

آن شنيدم ميهمان گشتي بر بيگانگان *** من مگر كمتر از آن بيگانگانم اي پدر

گرگمان داري نيايد ميهمانداري زمن *** امشب از رأفت بيا كن امتحانم اي پدر

جان به لب آمد مرا در انتظار روي تو *** بر لبم بگذار لب، بردار جانم اي پدر

يا بيا بنشين برم يا در برت بنشان مرا *** ميهمانم باش يا شو ميزبانم اي پدر

بعد از آن شب كه فتادم از شتر روي زمين *** عمّه غمديده ام شد پاسبانم اي پدر

خوب شد خواندي تو قرآن، رفع تهمت شد زما *** از شماتت سوخت مغز استخوانم اي پدر

غنچه نشكفته بودم در گلستان وجود *** كرد دشمن عاقبت بي باغبانم اي پدر

صفحه 195

سيد جواد مظلوم پور

درد هجر

در اين خرابه بي سر و سامانم اي پدر! *** از درد هجر سر به گريبانم اي پدر

امشب كه آمدي تو به سر وقت دخترت *** رونق گرفت كلبه احزانم اي پدر

پروانه سان به گرد سرت بال و پر زنم *** امشب شدي تو شمع شبستانم اي پدر

جايم هميشه بود به دامان لطف تو *** امشب بگير باز به دامانم اي پدر

كردي هميشه لطف به اطفال بي پدر *** من هم يكي زجمله يتيمانم اي پدر

بودي چو جان به پيكر طفل صغير خود *** از سوز هجر پيكر بي جانم اي پدر

مي خواستم كه پاي نهي بر سرم ز مهر *** با سر شدي زلطف، تو مهمانم اي پدر

محمود سيفي شيرازي

نقد جان

صفحه 196

آمدي و خاطرم را شاد كردي اي پدر *** امشب اين ويرانه را آباد كردي اي پدر

نقد جان دارم به كف بهر نثار مقدمت *** كز محبت دخترت را ياد كردي اي پدر

پاي گفتم مي نهي بر ديده، با سرآمدي *** در دلم شوري دگر ايجاد كردي اي پدر

مي شوم ممنون اگر امشب بماني پيش من *** زانكه در هر جا مرا امداد كردي اي پدر

گر مرا همراه خود بيرون از اين ويران بري *** طايري را از قفس آزاد كردي اي پدر

منكه چون صيدي اسير دام صياد تواَم *** از چه روشن خانه صياد كردي اي پدر

شستشو در چشمه چشمم دهم رخساره ات *** خوب شد اين چشمه را بنياد كردي اي پدر

تا نسازندم جدا از عمه ام اين جمله را *** هر شب از بالاي ني فرياد كردي اي پدر

تا رقيه نام من بگذاشتي در هر دو كون *** ناميم زين نام چون اجداد كردي اي پدر

خون هفتاد و دو تن با اشك من آميختي *** واژگون تا كاخ استبداد كردي اي پدر

همتت نازم كه تا اسلام ماند جاودان *** هر نفس پيكار با الحاد كردي اي پدر

صفحه 197

سينه آكنده چون دارد زغم «حلاج» را *** بهرهور از فيض استمداد كردي اي پدر

دارد اميد شفاعت از تو آن افسرده دل *** جاي چون در عرصه ميعاد كردي اي پدر

جعفر بابايي ـ حلاج

 

يوسف فاطمه

پدر من، پسر فاطمه، مهمان من است *** عمه، مهمان نه كه جان من و جانان من است

كنج ويرانه شام و سرخونين پدر *** آسمان در عجب از اين سر و سامان من است

از بهشت آمده آقاي جوانان بهشت *** يوسف فاطمه در كلبه احزان من است

اوست موساي من و غمكده ام وادي طور *** آتش نخله طور از دل سوزان من است

ياد باد آنكه شب و روز، مرا مي بوسيد *** اينكه امشب سر او زينت دامان من است

گر لبش سوخته از تشنگي و سوز جگر *** به خدا سوخته تر از لب او، جان من است

مي زنم بر لب او بوسه كه الفت زقديم *** بين اين لعل لب و ديده گريان من است

بر دل و جان مؤيد شرري زد غم من *** كه پس از دير زمان باز غزل خوان من است

صفحه 198

سيد رضا مؤيد

آفتابي دميده

جان بر لب رسيده دارم من *** قد از غم خميده دارم من

سر در خون نهفته داري تو *** چشم در خون طپيده دارم من

ديگر اي مه، متاب كز رأفت *** آفتابي دميده دارم من

آه و افسوس، روي دامانم *** سر از تن بريده دارم من

ديده بگشا كه از غمت بابا *** رنگ از رخ پريده دارم من

باغبانا، زهجر بي تابم *** خار ماتم به ديده دارم من

يا سر از شوق ديدنش چون شمع *** اشك بر رخ چكيده دارم من

محمد تاري ـ ياسر

 

شمع شب تار

 

ديشب مه من، دلبر و دلدار كه بودي *** من فكر تو بودم، تو گرفتار كه بودي

در خواب تو را ديدم و بيدار شدم ليك *** اي دلبر گم گشته تو بيدار كه بودي

در طشت طلا ديده ات آن سو نگران بود *** آرام دل من، پي ديدار كه بودي

پيش نظرت گشت عدو مشتري من *** اي يوسف زهرا، تو خريدار كه بودي

صفحه 199

برگو به من از خواندن آن آيه قرآن *** در نقشه بر هم زدن كار كه بودي

ويرانه شده منزل ما خاك نشينان *** اي جان جهان گنج گهربار كه بودي

پروانه صفت گرد سرت گردم و سوزم *** تا فاش شود شمع شب تار كه بودي

زود از بر من رفتي و ناگفته بسي ماند *** جز ما تو مگر محرم اسرار كه بودي

سيد جواد مظلوم پور

فراق يار

من آن شمعم كه آتش بس كه آبم كرده خاموشم *** همه كردند غير از چند پروانه، فراموشم

اگر بيمار شد كس، گل برايش مي برند و من *** به جاي دسته گل باشد سر بابا در آغوشم

پس از قتل تو اي لب تشنه، آب آزاد شد برما *** شرار آتش است اين آب بر كامم نمي نوشم

ززهرا مادرم خود ياد دارم راز داري را *** از آن رو صورت خود را زچشم عمه مي پوشم

اگر گاهي رها مي شد زحبس سينه فريادم *** به ضرب تازيانه قاتلت مي كرد خاموشم

صفحه 200

فراق يار و سنگ اهل شام و خنده دشمن *** من آخر كودكم، اين بار سنگيني است بر دوشم

سپر مي كرد عمه خويش را بر حفظ جان من *** نگردد مهربانيهاي او هرگز فراموشم

دو چشم نيمه بازت مي كند با هستيم بازي *** هم از تن مي ستاند جان هم از سر مي برد هوشم

بود دور از كرامت گر نگيرم دست ميثم را *** غلام خويش را گرچه گنهكار است نفروشم

غلامرضا سازگار ـ ميثم

جلوه عشق

بخت با شاهد مقصود هم آغوشم كرد *** در شب غم زمي وصل قدح نوشم كرد

خواب بودم من و آمد پدرم در خوابم *** آنكه در ماتم او، دهر سيه پوشم كرد

خويش در دامنش افكندم و در گريه شدم *** او هم از لطف و كرم، سخت در آغوشم كرد

گله آغاز نمودم من و آن محرم راز *** گوش بر درد و غم اين دل پر جوشم كرد

ديد از آتش غم لاله صفت مي سوزم *** شبنم از اشك به جانم زد و مدهوشم كرد

نظرات بازديدکنندگان

فــــرم ورود اطلاعات:

نام شما:

پست الکترونيک:

با استفاده از آدرس پست الکترونيک با ما در ارتباط باشيد

نظرات:


کد:



+ نوشته شده در  ۱۳۹۴/۰۴/۰۵ساعت   توسط الله وردی  |