|
سحربه گوشه تاريك ما نمي آيد
كه شام غمزدگان را صفا نمي آيد چرا نشسته به بالين من دلم گويد دگربه ديدن بابا رضا نمي آيد كسي براي عيادت به گوشه زندان به غيرسندي شاهك چرا نمي آيد به دست او همه شب تازيانه مي بينم اسيراويم وازاو حيا نمي آيد به زيرضربه هرتازيانه اش گويم نگوبه مادرما ناسزا نمي آيد !! کنج زندان با خدای خویش ماوا می کنم هم چو شمعی سوزم و دیده چو دریا می کنم بسکه رنجم داده اند از زندگانی خسته ام نیمه شبها مرگ خود از حق تمنا می کنم گر رَوَم نزد رسوالله امشب ای خدا شکوه ها از دشمنم در پیش طاها می کنم حلقه های سلسله جسم مرا آزرده اند غل اگر بردارم از تن زخم پیدا می کنم پیش ظلم سندی شاهک ندارم چاره ای هرچه من را می زند با او مدارا می کنم موقع افطار روی مادرم آرم به یاد تا که با سیلی دشمن روضه را وا می کنم با دو صدد امید چشمم بر در زندان بُوَد بهر دیدار رضا خود را مهیا می کنم !! بلبل باغ رسولم در قفس جایم نبود السلام علی الموعذب فی قعر السجون و ظولوم المطامیر ذ الساق المرضوض شب غریبان سحر ندارد کسی زحالم خبر ندارد غریبو تنها به کنج زندان همی بگویم رضا رضا جان بیا به زندان در این شب تار از گردن زنجیرو بردار _______ کربلا یعنی حجوم گرگها بر خیام یوسف آل عبا کربلا یعنی یتیمان حسین گریه در شام غریبان حسین خسته بی تاب راهم میزدن کودک در خواب راهم میزدن '''' به کاظمین غوغاشد خون جگر زهرا شد واویلا واویلا نفس نفس شد پرپر دسته گل پیغمبر عزیز زهرا !! پاره قلب زهرا گوشه زندان تنها از ظلمو جور هارون ز زهر کین شد دلخون عزیز زهرا !! افسرده باغ و برگم فرا رسیده مرگم واویلا واویلا زکینه ی زندان بان عمرم رسیده پایان عزیز زهرا. - درگهت باب الحواعج عام را قبلگاهی هر دل ناکام را چشمه ی فیض مناجات منی هفتمین کعبه ی حاجات منی سلام و درودالهی بر موسی بن جعفر آنکه گرفتار شکنجه زندانهای تاریک بود و با پاهایی مجروح از این جهان رخت بربست !! نمی گویم ز نوک نیزه با خواهر تکلم کن نگاهت پاسخ من داد، بر طفلت ترحم کن اگرچه غنچه ی بی آب، نشکفد اما درِ فردوس را بگشا، به روی من تبسم کن به چشم خارجی ما را تماشا می کند کوفی به نی قرآن بخوان و رفع این سوء تفاهم کن اگر بهر نماز شکر می خواهی وضو سازی ندارم آب، با خاک سر زینب تیمم کن تو قلب عالمِ امکانی و آگاهی از قلبم به دریا با نگاه خود بگو، کم تر تلاطم کن نگه با اختیار و اشک من بی اختیار آید ز برج نی نظر ای ماه من امشب به انجم کن اگر چه کاسه ی صبر مرا هم کرده ای لبریز ز بهر حفظ جان کودکت با او تکلم کن !! هواخواه توام جانا و میدانم که میدانیکه هم نادیده میدانی و هم ننوشته میخوانیملامتگو چه دریابد میان عاشق و معشوق؟نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانیبیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آورکه از هر رقعهٔ دلقش هزاران بت بیفشانیگشادِ کار مشتاقان در آن ابروی دلبند استخدا را یک نفس بنشین، گره بگشا ز پیشانیملک در سجدهٔ آدم زمینبوس تو نیت کردکه در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانیچراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان استمباد این جمع را یارب غم از باد پریشانیدریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشتندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانیملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیستبکش دشواری منزل به یاد عهد آسانیخیال چنبر زلفش فریبت میدهد حافظنگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی !! اماح حسین ع منِ در به در چه دری زنم/ ز درت اگر تو برانیام/ تو اگر به خانه نخوانیام/ چه ثمر ز مرثیه خوانیام به حضور و خلوت من تویی/ همه فخر و عزت من تویی/ تولی ولیّ نعمت من تویی/ سر خانِ کس ننشانیام منم و به گوشه مرهمت/ من و توشه، خوشه ز خرمنت/ چو غبارم و روی دامنت/ تو نشاندیام، نتکاندیام به فدای خشکی حنجرت/ تنِ بیسرت، سرِ بیتنت/ به نگاه آخر خواهرت نگهی به سوز نهانیام !! چون نسیمی که روی دشت افتاد گذر غم به سرگذشت افتاد خیزران پاره کرد لبهارا چند دندان میان تشت افتاد ظاهرا چوب برآن لب میخورد باطنا بر دل زینب میخورد !! امام هادی ع چراغ سامرا امشب شده خاموش زهرای مرضیه گردیده سیه پوش ای گل گلشن باغ امامت حجه ابن الحسن سرت سلامت امام عسگری از دیده گریان است بهر پدر امشب چون شمع سوزان است ابن الرضا میگفت در آن دم آخر جگرم میسوزد کجایی ای مادر !! درد عشق تو کشیدن تا به کی سامرای تو ندیدن تا به کی !!! من جواد ابن الرضا را پسرم بخدا خون شده از غم جگرم هادیم بهر ولا را گهرم پاره از زهر جفا شد جگرم متوکل چه جفاها کردی خون به قلبو دل زهرا کردی !!! بارلاها از جفای دشمنان این دل شب میکنم آهو فغان زهرو آخر ریشه عمرم درید همچو جدم میشود آخر شهید !!! اهل دردم غم هادی دارم سامرا هست دل بی تابم زنده فیض مدام یارم کشته یک نفس سردابم !!! آمدم در معرض فیض تمام زائرم من زائر بیت الحرام آمدم تا در من درمان کنی حاجت این جمع را امضا کنی !!!! علی ین الهادیم رهبر دینم منیادگار امیر المومنینم غریبو تنها رفتم ز دنیا واویلتا واویلا ازین مصیبت من جرعه نوش جام قالو بلایم پرورده ی بستان بنت الهدایم یا اهل العالم شد وقت ماتم !! یار تنهای من از من جدا شد در همین خانه زهرایم فدا شد فاطمه فاطمه جانم فدایت ای رسول خدا شرمنده هستم فاطمه رفته و من زنده هستم !! عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت سر تسلیم من و خشت در میکدهها مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت نه من از پرده تقوا به درافتادمو بس پدرم نیز بهشت ابد از دست ب هشت حافظا روز اجل گر به کف آری جامی یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت !! گر علی دل قرار او زهراست وز علی گل بهار او زهراست او که خود فخر خلقت است به حق مایه ی افتخار او زهراست جلوه گاه خداست خود اما جلوه ی کردگار او زهراست ذوالفقارش اگر عدو کش شد جوهر ذوالفقار او زهراست در علی می توان خدا را دید ز آنکه آئینه دار او زهراست او ندارد به دار دنیا مهر تا که دار و ندار او زهراست سیر از سیر باغ و گلزار است گل باغ و بهار او زهراست خود میان بهشت می بیند تا به خانه کنار او زهراست !! یا علی رفتم بقیع اما چه سود! هرچه گشتم فاطمه آن جا نبود! یا علی(ع) قبر پرستویت کجاست؟ آن گل صدبرگ خوشبویت کجاست؟ هر چه باشد من نمک پرورده ام دل به عشق فاطمه(س) خوش کرده ام حج من بی فاطمه(س) بی حاصل است فاطمه حلال صدها مشکل است من طواف سنگ کردم، دل کجاست؟ راه ها پیموده ام، منزل کجاست؟ کعبه ی بی فاطمه(س) مشتی گل است قبر زهرا(س) کعبه اهل دل است ****************** باخودم گفتم قلم برپاکنم بهرزهرا(س) مدحتی انشاءکنم اشک چشمم فرصت انشاء نداد دست لرزید و قلم هم پا نداد از فراسوی دلم آمد ندا توکجا و مدحت خیرالنساء بادلی بشکسته وحالی خراب زیر لب گفتم مدد یا بوتراب من نبودم لایق مدحش ولی مدح زهرا (س)گفتم از قول علی(ع) ای بزرگ آفرینش فاطمه(س) چلچراغ اهل بیتش فاطمه(س) ای ستون خیمه ی آل عبا محور اصلی اصحاب کساء ای طفیل هستیت چرخ وفلک لوح وکرسی وقلم جن وملک برتر ازعرش الهی پایت نخله ی طوبی بود در سایه ات دست بوست اولین وآخرین خاک روب خانه ات روح الامین روحبخش کائناتی فاطمه(س) معنی صوم صلاتی فاطمه(س) !! دو دستم خانه را در خاک می کرد حسن از غم گریبان چاک می کرد میان قطره های اشک دیدم حسینم اشک زینب پاک می کرد !! میکشد آتش زبانه از درو دیوار خانه بین آن دیوارو در ناموس حق افتاده از پا وا غریبا واغریبا شوهری با دست بسته همسری پهلو شکسته فاطمه گرید به حیدر مرتضی گرید به زهرا وا غریبا واغریبا !! کبوتر من مپر ز لانه مبر صفا را ز آشیانه کسی چه داند چه کرده دشمن چه کرده با من چه کرده با تو ترا کشانده میان کوچه مرا نشانده به کنج خانه میان دشمن ببین غریبم مکن کناره از این میانه ز جوجکانم مگر چه دیدی؟ ز لانه رفتی چرا شبانه؟ کسی ز حالم خبر ندارد شب غم من سحر ندارد قمر زحالم ستاره ریزد که آسمانم قمر ندارد شبی گلایه بماه کردم فضای شب را پر آه کردم کبوتر من بلانه بر گرد صفای خانه بخانه برگرد نشاط و شادی ز خانه بردی چرا به همره مرا نبردی؟ !! خم شدن دست خودم نیست اسیری سخت است معجر از غارتی مست بگیری سخت است سر نی دیدن یک بچه شیری سخت است جای عباس، کند شمر امیری سخت است تو بگو : پای پر خار دویدن دارد..! گیسوی سوخته ی بچه کشیدن دارد..!؟ چادر کهنه ی پر وصله دریدن دارد..!؟ حرف زشت از دهن شمر شنیدن دارد..!؟ نان خشک کف بازار جویدن دارد..!؟ پیش چشمان رباب آب چشیدن دار !! كوفه را با تو حسين جان سر و پيماني نيست هرچه گشتم به خدا صحبت مهماني نيست به خدا نامه نوشتم به حضورت نرسيد آن چه مانده ست مرا غيره پشيماني نيست كارم اين است كه تا صبح فقط در بزنم غربتي سخت تر از بي سر و ساماني نيست جگرم تشنه ي آب و لبِ من تشنه ي توست بين كوفه به خدا مثل ِ من عطشاني نيست من از اين وجه ِ شباهت به خودم ميبالم قابل سنگ زدن هر لب و دنداني نيست من رويِ بام چرا؟ تو لبِ گودال چرا؟ دلِ من راضي از اين شيوه يِ قرباني نيست موي من را دم دروازه به ميخي بستند همچو زلفم به خدا زلف پريشاني نيست زرهم رفت ولي پيرهنم دست نخورد روزيِ مسلمت انگار كه عرياني نيست كاش ميشد لبِ گودال نبيند زينب بر بدن پيرُهَن ِ يوسفِ كنعاني نيست سوخت عمامه ام امروز ولي دور و برم دختر ِ سوخته يِ شام غريباني نيست هرچه شد باز زن و بچه كنارم نَبُوَد كه عبور از وسط شهر به آساني نيست دستِ سنگين، دلِ بي رحم، صفات اينهاست كارشان جز زدن سنگ به پيشاني نيست دخترم را بغلش كن به كنيزي نرود چه بگويم كه در اين شهر مسلماني نيست !! مرا پرسي كه چونی؟ چونم ای دوست ...........نظامی مرا پرسي كه چونی؟ چونم ای دوست جگر پر درد و دل پر خونم ای دوست حديث عاشقي بر من رها كن تو ليلی شو، كه من مجنونم ای دوست به فريادم ز تو هر روز، فرياد! از اين فرياد روز افزونم ای دوست شنيدم عاشقان را مینوازی مگر من زان ميان بيرونم ای دوست نگفتی گر بيفتی گيرمت دست!؟ ازين افتاده تر كهاكنونم ای دوست؟! غزلهای نظامی بر تو خوانم نگيرد در تو هيچ افسونم ای دوست !! اهل کوفه ز خون رنگم زدن یا حسین گفتمو سنم زدن از دو دیده خون فشاندم عاقبت تنها بماندم من نماز آخرم را با سر بریده خواندم یبن الزهرا میزند زینب قد خمیده بوسه ها بر رگهای بریده ای همه دارو ندارم من ز هجرت بی قرارم شد درو دیوار سینه من دگر یاری ندارم یبن الزهرا !! در که آتش گرفت قنفذ از ره رسید تازیانه به دست در پیش میدوید در که آتش گرفت زینب مظطرت ناله میزد خدا کشته شد مادرم در که اتش گرفت رنگ حیدر پرید سینه ی من شکست قامت او خمید در که آتش گرفت رنگ حیدر پرید سینه من شکست قامت او خمید در که آتش گرفت له شد آنجا تنم در هجوم عدو کشته شد محسنم در که آتش گرفت عشق تسلیم شد در که آتش گرفت مرتضی پیر شد در که آتش گرفت روبهی شیر شد میخ درجان گرفت در تنم تیر شد در که آتش گرفت خیمه ها را بسوخت هستی زینب و بچه ها را بسوخت !!       kakavand شنبه ۸ آذر ۱۳۹۳ دختری ماند مثل گل ز حسین چهره اش داغ باغ نسرین بود جایش آغوش و دامن و بر و دوش بس که شورآفرین و شیرین بود طفل بود و یتیم گشت و اسیر جای دامان، مکان به ویران داشت ماه رویش نبود بی پروین ابر چشمش همیشه باران داشت وقتی آن طفل گریه سر می داد در و دیوار گریه می کردند همه خود را ز یاد می بردند بهر او زار گریه می کردند هر زمان نامی از پدر می برد سیلی و طعنه بود پاسخ او هر دو از بخت او سخن می گفت بود همرنگ معجر و رخ او ورق گل کجا و سیلی کین شاخه یاس کی بریده به داس دست بر جای سیلی و می گفت در کجایی تو ای عمو عباس؟ بود دلگرم با خیال پدر بی خبر بود از سنان و سنین راه می رفت و دست بر دیوار روی دیوار می نوشت حسین پا پر از زخم و دست بی جان بود جسم شبگون و چهره چون مهتاب می نشست و به روی صفحه خاک مشق می کرد طفل: بابا، آب شبی از داغ گریه خوابش برد دید جایش به دامن باب است جست از شوق دل به خواب و بدید آرزوها چو نقش بر آب است گرچه ویرانه در نداشت به شب بخت آن طفل حلقه بر در زد دید دختر ز پای افتادست با سر آمد پدر به او سر زد «من غذا از کسی نخواستهام گر چه در پیکرم نمانده رمق» شوق و امید و عاطفه گل کرد دست، لرزید و رفت سوی طبق بین ناباوری و باور، ماند نکند باز خواب میبینم این همان غنچه لب باباست یا سراب است و آب میبینم؟ خواست از شوق دل کشد فریاد جوهری در صدای خویش نداشت خواست خیزد ادب کند اما استواری به پای خویش نداشت «یاد داری، مدینه موقع خواب دست تو بود بالش سر من روی دو پلک من دو انگشتت که بخواب ای عزیز، دختر من یاد داری که هر سئوال تو را مثل بلبل جواب میدادم تر نگشته لبت هنوز، که آب در کفت ظرف آب میدادم تا گل روی تو نمیدیدم چشم من کاسه گلابی بود در میان دو دست تو رخ من مثل عکسی میان قابی بود باز تصویر من ببین، اما خود نپنداری اشتباه شدهست قاب اگر نیست، چهره آن چهرهست عکس رنگی، فقط سیاه شدهست سوگواره شعر «بر آستان اشک» حاج علی انسانی     kakavand جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۱ ای ساقی سرمست ز پا افتاده دنبال لبت آب بقا افتاده دست و علم و مشک سه حرف عشق است افسوس، ز هم این سه جدا افتاده علی انسانی    kakavand سه شنبه ۸ آذر ۱۳۹۰ غم هجر آمدی گوشه ویران چه عجب! زده ای سر به یتیمان چه عجب! تو مپندار که مهمان منی به خدا خوبتر از جان منی بس که از جور فلک دلگیرم اول عمر ز عمرم سیرم دل دختر به پدر خوش باشد مهربانی زدو سر خوش باشد تو بهین باب سرافراز منی تو خریدار من و ناز منی بعد از این ناز برای که کنم جا به دامان وفای که کنم اشک چشم من اگر بگذارد درد دلهام شنیدن دارد گرچه در دامن زینب بودم تا سحر یاد تو هر شب بودم گر نمی کرد به جان امدادم از غم هجر تو جان می دادم آنقدر ضعف به پیکر دارم که سرت را نتوان بردارم امشب از روی تو مهمان خجلم از پذیرایی خود منفعلم مژده عمّه که پدر آمده است رفته با پا و به سر آمده است دیدنی گوشه ویرانه شده جمع شمع و گل و پروانه شده آخر ای کشته راه ایزد پدرت سر به یتیمان می زد تو هم آخر پسر آن پدری تو پور آن نخل امامت ثمری که به پیشانی تو سنگ زده؟ که زخون بررخ تو رنگ زده؟ ای پدر کاش به جای سر تو می بریدند سر دختر تو علی انسانی  لیلاوصالی(رایحه یاس): بسیار زیبا و جان گداز بود...   kakavand پنج شنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۰ حضرت مسلم سلام ا... علیه گر بر سر دارم، خبر از یار بیارید بر کشته ی من، جانِ دگر بار بیارید آرید اگر مژده از آن نرگس بیمار بهر دل بیمار، پرستار بیارید با انکه گلِ باغِ وفا، بوی نکردید بر من خبر از ان گل بی خار بیارید زان فوج سپاهی که مرا بود به همراه یک یار به غیر از "در و دیوار" بیارید بیهوده مرا سنگ زنید از در و از بام من عاشق جان باخته ام، "دار" بیارید خواهید اگر عاقبت عشق ببینید فردا چو شود، روی به بازار بیارید علی انسانی    kakavand دوشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۰ من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو سرتا به پا درد و غمم، درد من و درمان تو تو هر چه خوبی من بدم ، بیهوده بر هر در زدم آخر به این در آمدم ،باشم کنار خوان تو من از هر دررانده ام ، من رانده ی وامانده ام یا خوانده یا نا خوانده ام ،اکنون منم مهمان تو پای من از ره خسته شد، بال و پرم بشکسته شد هر در به رویم بسته شد، جز درگه احسان تو گفتم منم در می زنم ،گفتی به تو سر می زنم من هم مکرر می زنم ،کو عهد و کو پیمان تو؟ سوی تو رو آورده ام، ای خم سبو آورده ام من آبرو آورده ام، کو لطف بی پایان تو؟ حال من گوشه نشین، با گوشه ی چشمی ببین جز سایه ی پر مهرتان، جایی ندارم جان تو من خدمتی ننموده ام، دانم بسی آلوده ام اما به عمری بوده ام، چون خار در بستان تو على انسانى  لیلاوصالی(رایحه یاس): اما به عمری بوده ام، چون خار در بستان تو ...   kakavand شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۰ قلم به دست گرفتم که ماجرا بنویسم غریبوار پیامی به آشنا بنویسم نرفته یک غمی از دل، غمی دگر رسد از راه ز خانهی دل تنگ و برو بیا بنویسم غریبی من و دل را کسی چه داند و بهتر که مویههای غریبانه با رضا بنویسم پی رضای امام رئوف بودم و گفتم روم به توس ولیکن ز کربلا بنویسم به یاد کودکی و درس و مشق و مدرسه افتم دوباره مشق ز بابا و طفل و آ بنویسم چه کودکانه و خوشباورانه بود و فسانه نه آبی آمد و نه یادی و من چرا بنویسم؟ گهی ز پشت حسین و گهی ز فرق اباالفضل یکییکی که شنیدم، دو تا دو تا بنویسم به یاد قامت عباس و دست و همت سقا رسا اگر چه نگویم ولی رسا بنویسم به جای دست روی چشم تیر نهادم مرکبی ز بصیرت بیار تا بنویسم به فرش خاک بیابان، به عرش نیزه دونان تنی جدا بسرایم، سری جدا بنویسم چه بر سر تنش آمد؟ ز من مپرس که باید ز توتیا شده در چشم بوریا بنویسم بنیاسد بگذارید من به قبر شهیدان غزل نه قطعه از آن قطعهقطعهها بنویسم ز نوک نیزه و کنج تنور و دیر نصارا تمام سیر و سفر بود، از کجا بنویسم؟ چهها گذشت به بزم یزید با دل زینب شراب را بگذارم کباب را بنویسم لبی لبالب قرآن، لبی به طعنه و طغیان دگر مپرس سزا نیست ناسزا بنویسم    kakavand یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۰ ...به جرأت میتوان گفت که این ادبیات[ادبیات شیعی ]، برترین گونه ادبی در عالم است. به این دلایل که . . * ششم: مؤثرترین است ارسطو مبنای ادبیات به طور عام و درام به طور خاص را «کاتارسیس» یا ایجاد تزکیه و تحول در مخاطب میداند و معتقد است که هراندازه آن اتفاق، عمیقتر و گستردهتر بیفتد، اثر هنری از ارزش وجودی بیشتری برخوردار است. در ادبیات شیعی، ماجرا از این هم ژرفتر و شگفتانگیزتر است یعنی در این گونه ادبی، خالق اثر نخستین کسی است که تأثیر را میپذیرد. به عبارتی؛ اتفاق، پیش از آنکه در بیرون بیفتد، در درون نویسنده یا شاعر واقع میشود و اگر در ضمیر و نهانخانهاش این اتفاق نیفتد اثر پدید نمیآید. اما در ادبیات شیعی، چنین نیست که محبوب یا حادثه حول محبوب، یک مقوله مستقل باشد و پدیدآورندهی اثر، مقولهای دیگر. خالق اثر هراندازه که در ستایش محبوب پیش میرود، خود اوج بیشتری میگیرد و تأثیر و تحول بیشتری میپذیرد و سجایای محبوب خویش را بیشتر در خود متجلی میسازد یا به عبارت دقیقتر محبوب بر او سایه گستردهتری میاندازد و او را گرمتر در آغوش میگیرد. *پینوشتها: 1. ممکن است گفته شود سبکها عموماً بر اساس قوالب و فرمهای ادبی و هنری طرح و تدوین میگردند نه محتوا. به عبارتی سبکها عموماً ظرفاند، نه مظروف. مثل سبکهای عراقی و هندی و خراسانی در ادب کهن ما یا سبکهای رئال، سوررئال، مدرن و پستمدرن در ادبیات غربی یا سبکهای رئالیسم، رمانتیسیسم، ایدسیونیسم، دادائیسم در هنر نقاشی غربی. ادعای نگارنده این است که چنین نیست بلکه سبکها ترکیبیاند از ظرف و مظروف. به عبارتی؛ سبکها، مظروفها و محتواهایی هستند که ظرفها و قالبهای متناسب خویش را انتخاب میکنند یا میسازند و میافرینند. سبک امپرسیونیسم و دادائیسم در نقاشی فقط یک قالب نیست، فقط یک فرم نیست بلکه نسبتی است بین یک فرم و محتوی. یا به عبارتی مجموعهای از حرفها، پیامها، اندیشهها و نگرشها، نقاش را در بستری از شرایط اجتماعی و تاریخی وادار کرده است به انتخاب بیانی خاص و این بیان خاص که منبعث از نگرش و تفکر و اندیشه خاص است، توسط دیگران به سبکی خاص موسوم شده است. در مکتبهای ادبی خودمان هم تفاوت فاحش در محتوا، مضامین، اندیشه و حتی جهانبینی، میان سبکهای ـ فرضاً ـ عراقی و هندی، مؤید همین نظریه است. 2. حضرت آدم ـ علی نبیّنا و آله و علیه السلام ـ برای توبه خویش به اشارت و تعلیم خداوند، به اسماء حسنای خداوند متوسل میشود که پنج تن آل عبایند و وقتی به نام حسین علیهالسلام میرسد در دلش انقلاب و انکساری حاصل میشود و رمز آن را از خدا سؤال میکند و خداوند قصه کربلا و عاشورا و شهادت امام حسین (ع) را برایش روایت میکند. 3. اسرارالشهادة؛ دربندی؛ ص337. 4. به نقل از بصائرالدرجات.  حسن مولاپناه: دوست گرامی منظور شما از ادبیات شیعی چیه ؟! kakavand: مطلب فوق مقدمه استاد سید مهدی شجاعی بر کتاب "دل سنگ آب شد"استاد علی انسانی است که منظور خود را در پیوست 1 بیان کرده اند. حسن مولاپناه: درباره ی این ماجرا بحث کردن طولانی است و از حوصله ی این صفحه بیرون ، اگر تمایل دارید دیدگاه دیگران را هم بدانید email تان را برای بنده بگذارید با هم در این باره رایزنی کنیم ، اگر هم که نه و نمی پسندید ، شما دانید و ادبیات شیعی kakavand: قطعا خوشحال می شوم نظرتان را بدانم.ممنون   kakavand پنج شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۰ ...به جرأت میتوان گفت که این ادبیات[ادبیات شیعی ]، برترین گونه ادبی در عالم است. به این دلایل که . . *پنجم: حماسیترین و عزتمندترین است اوج ادبیات شیعی و آیینی، ادبیات عاشورایی و کربلایی است و اساس فلسفه قیام کربلا، حفظ عزت و آزادگی انسان و نرفتن زیر بار خفت و ذلت و خواری است و اگر حقیقتجویی و عزتطلبی در ادبیات جهان همچون رگههای طلا در میان ذغالسنگ است، ادبیات شیعی، اُسّ و اساسش بر این معنا و مبناست؛ آنچنانکه میتوان گفت: یکی از برجستهترین معیارها و ملاکهای تشخیص در وادی ادبیات شیعه، عزتمندبودن است. هر شعر و نثر و هنری که رگهای از ذلت و خواری در آن باشد، بیتردید از دایره ادبیات شیعی بیرون است. ادبیاتی که زینب علیها سلام شکوهمندترین بانوی تاریخ را خوار و خفیف کند و دست امام حسین علیهالسلام اسطوره حقیقی عزت و مناعت و آزادگی را برای جرعه آب به سوی دشمنش دراز گرداند، قطعاً فاقد جوهره ادبیات تشیع است. شاعر شیعی به درستی میداند ـ و این درک و دریافت را با شعرش منتقل میکند ـ که اگر آن معنای عظمت و رأفت، امام حسین علیهالسلام در کربلا از دشمن آب میخواهد، منظورش به واقع آب نیست. او که قبای شهادت پوشیده است در حالیکه همه عناصر عالم گوش به فرمان اویند، محال است که لب به خواهش آب تر کند، بلکه او تا آخرین لحظه حیات به دنبال بیدار کردن حس آزادگی و غیرت و حمیت در دشمن است. آب برای حسین علیهالسلام بهانهای است تا اگر شده حتی یک نفر دیگر را هم بر کشتی نجات خود سوار کند. او که مظهر بزرگواری و عطوفت است، ابراز تشنگی میکند تا به این وسیله گمکردهراهی را به چشمه هدایت رسانده و از آب رحمت سیراب سازد. «بهر ما آب روان نایاب نیست/قحط احباب است؛ قحط آب نیست» این بالاترین درجه مهربانی و کرامت است که میخواهد حتی دشمن قسم خورده خویش را هم دست بگیرد و آخرین قطرات خون خود را هم پرچم هدایت او کند. این ترکیب حماسه و عاطفه و این پیوند شکوه و مهربانی، گوهری است که نابترین و درخشانترین آنان در فرهنگ تشیع یافت میشود و این گوهر ناب و نایاب به بهترین نحو در ادبیات شیعی تجلی کرده است. پس میتوان گفت که ادبیات شیعی یعنی ادبیات حماسه و عاطفه، ادبیات شکوه و مهربانی، ادبیات عزت و خشوع و ادبیات عظمت و کرامت.    kakavand یکشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۰ ...به جرأت میتوان گفت که این ادبیات[ادبیات شیعی ]، برترین گونه ادبی در عالم است. به این دلایل که . . *چهارم: خالصانهترین است شاعران غالباً در زمان گذشته سرسپرده زور و زر و سخنبهمزدان دربار سلاطین [بودند و] در مدح شاهان جنایتکار و وزرای خیانتپیشه شعر میسرودند و بیشتر انگیزه صله، جاه و منصب، حقوق مستمری و گرفتن سمت فلانالشعرایی و ... داشت و کمتر از اعتقاد و ایمان به گفتههای خود سرچشمه میگرفت. اما شاعر شیعی با خلوص محض و ارادت عمیق باورهای خود در وصف ذوات مقدسه معصومین علیهمالسلام ستایشگری میکند. جابر بن یزید جعفی نقل میکند؛ کمیت در محضر امام باقر علیهالسلام شرفیاب شد و با اجازه قصیدهای در مدح آن بزرگوار قرائت کرد. حضرت دستور داد کیسهای پر از اشرفی در مقابل او به عنوان صله گذاردند. سپس کمیت به ذوق حضور امام، قصاید پی در پی در مدیح خاندان خواند و هربار بدره زر برابر او گذاشتند. وقت خداحافظی بیاعتنا به بدرههای زر بود. فرمودند: «کیسههای زر را با خود ببر». کمیت عرضه داشت که: «جُعِلتُ فداک! واللهِ ما أحِبُّکم لغَرَضِ الدّنیا و ما أرَدتُ بذلک إلّا صلَة رسولالله و ما أوجَبَ الله علیّ من الحق» (فدای شما! به خدا سوگند دوستی من به شما خاندان بهخاطر اغراض دنیایی نیست و هدف از سرودن این قصاید جز نزدیکی و ارتباط با پیامبر (ص) و ادای وظیفه و حقی که خداوند بر ما نسبت به شما واجب کرده نیست) و حضرت او را دعا کردند (4). 4. به نقل از بصائرالدرجات.    kakavand چهارشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۰ ...به جرأت میتوان گفت که این ادبیات[ادبیات شیعی ]، برترین گونه ادبی در عالم است. به این دلایل که . . *سوم: عاطفیترین و صمیمیترین است مگر نه اصلیترین وظیفه شعر، عاطفه برانگیزی و صمیمیتپردازی است؟! تار و پود شعر شیعی با عاطفه و صمیمیت بافته و تنیده شده است. این جنس از عاطفه و صمیمیت از جنس همان رابطهای است که انسان با خدای خودش برقرار میکند. رابطه با خدا در همه فرهنگها تنها رابطهای است که میان عظمت و صمیمیت، پیوند برقرار میکند. همه انسانها در همه فرهنگها خداوند را متناسب با ظرفیت خود عظیمترین، برترین و متعالیترین وجود میدانند و در همین حال، همه او را با لفظ و ضمیر «تو» خطاب میکنند و هیچکس او را «شما» نمیخواند. این صمیمیت ـ گذشته از بحث وحدانیت ـ نشانگر رابطه فطری عمیق میان انسان و خداست و محبوبها و مرادهای شیعه از آنجا که بیشترین و نزدیکترین پیوند را با خدا دارند با صمیمانهترین و عاطفیترین شکل، مورد خطاب و مدح و ستایش شاعر قرار میگیرند.  صفحه بعد علی انسانی (14 یادداشت)  فایل های این گروه4 دنباله رومدیر گروه : kakavandفید گروه (RSS) کلیه حقوق این سایت متعلق به گروه سایت های پرشین بلاگ است. نم بد منم بد تو خوبی تو خوبی منم عبد گنهکار تو ستّار العُیوبی ببین فرصت عمرم ، گذشته به تباهی الهی الهی ****** تو و جود و کرامت من و خواری و غفلت تو و لطف و عنایت من وشرم و خجالت تو و خوبی و رحمت ، من و روی ِ سیاهی الهی الهی ****** اگر چه همه ی عُمر گنه شد هنر من ولی دست نوازش کشیدی به سر من به درمانده اُمید و ، به مسکین تو پناهی الهی الهی ****** !! مستان همه افتاده و ساقی نمانده یک گل برای باغبان باقی نمانده صحرا همه گلگون شده هر بلبلی دلخون شده مظلوم حسین جان زینب به مقتل دیدو از جانش خبر نیست بوی گلش آید ولی از گل خبر نیست از زسر تیغ و نیزه ها آید صدا زینب بیا مظلوم حسین جان آزادو شد آب فرات اما چه سودی دیگر به فکر تشنگی یک تن نبودی !! علمدار رشیدم چه کردی علمت را من آیم که ببوسم دو دست قلمت را واویلا واویلا حسینت شده تنها ز بعد تو عدویم به من کند جسارت شود بعد تو زینب محیای اسارت !! علمدار سپاهم، چه کردی علَمَت را علم کو؟ که ببوسد، دو دست قلمت را لب خشک تو دارد، ز عشق تو سخن ها تویی روح فُتوّت، تویی جان مُروَّت پس از این همه ایثار، شده ختم، اُخوَّت لب خشک تو دارد، ز عشق تو سخن ها ز بعد رفتن تو، شود به من جسارت شود عَمّۀ سادات، مهیای اسارت لب خشک تو دارد، ز عشق تو سخن ها اگر تیر به چشمت، عدوی تو نشانده پی دیدن طفلان، دگر دیده نمانده لب خشک تو دارد، ز عشق تو سخن ها !! کی می شود سحر، شب تنهاییم حسین کس نیست آگه از دل شیداییم حسین پایم ز راه مانده و دستم به ریسمان درکوچههای کوفه تماشاییم حسین من را نشان دهند به انگشت کوفیان عشقت کشیده است به سوداییم حسین از بسکه خون گریستهام از فراق تو از دیده رفته قدرت بیناییم حسین غم نیست گر بود به تن من هزار زخم زخم زبان ربوده شکیباییم حسین در زیر تیغ عشق چوگل خنده میکنم بالای دار گرم دل آراییم حسین اینجا سخن ز نیزه و از جسم اکبر است دلخون بیاد آن گل لیلاییم حسین اینجا سخن زکودک و از گاهواره است از دور من به نغمه لالاییم حسین اینجا سخن ز سیلی و طفل سه ساله است من هم بیاد صورت زهراییم حسین !! اشعار مناجات با امام زمان(عج) با سبک -( الا ای یوسف گمگشته ی کنعان زهرا ) الا ای یوسف گمگشته ی کنعان زهرا ز پشت پرده ی غیبت برون شو ، جان زهرا ببین رخسار زردم ، پر از اندوه و دردم ولی اللهِ اعظم ، بیا دورِت بگردم بیا و ببین ، تو ای مهجبین ، که بر غفلت اسیرم بده با وفا ، به راه خدا ، فقیرم من فقیرم گل فاطمهگل فاطمهاباصالح یا مهدی ****** دمی یاد غریبی ات نبودم ، وای بر من دگر بر دوری ات عادت نمودم ، وای بر من الا ای قبله ی جان ، شدم بیمار عصیان بده چشمی که باشد ، ز هجران تو گریان منم سر به زیر ، به دنیا اسیر ، الا ای هل اتایی شدم روسیاه ، ز فرط گناه ، بگو پس کی میایی گل فاطمهگل فاطمهاباصالح یا مهدی ****** فدای ناله هایت هر سحر گاه و شبانگاه به یاد کوچه و کرببلا داری به لب آه گهی یاد شهیده ، که قدّش شد خمیده و گاهی هم به یاد ، امام سر بریده غم کوچه و ، غم کربلا ، دلت را کرده محزون بود در بکا ، به سوز و نوا ، روان از دیده ات خون گل فاطمهگل فاطمهاباصالح یا مهدی !! گشته لاله ای برگ برگش را صداي ناله ای خاك،گِل مي شد زاشك جاري اش تاكند دستي زرحمت ياري اش ناگهان از آن بهشت بي نشان گشت بيرون دستهاي باغبان كاي شكسته بال و پر بلبل بيا وي به قلبت مانده داغ گل بيا باغبانم هست و بودم را بده يا علي ياس كبودم را بده ازچه ياسم اين چنين پرپر شده لاله ی من باغ نيلوفر شده اي بيابان گِل زاشك جاري ات آفرين بر اين امانت داري ات باغبان تا ياس پرپر را گرفت اشك خجلت چشم حيدررا گرفت يا محمد از رخت شرمنده ام فاطمه جان داده و من زنده ام شاخه ياست اگر بشكسته بود دستهاي باغبانت بسته بود غصه هارا در دل صد پاره ريخت بر تن محبوبه خود خاك ريخت حبس شد در سينه تنگش نفس بود چون مرغ اسيري در قفس زمزم ازدرياي چشمش سرگرفت مثل كعبه قبر او در بر گرفت ناله زد كاي با وفا يار علي اي چراغ چشم بيدار علي همسرم دستي برون از خاك كن اشك از رخسار حيدر پاك كن اي ترابت گِل ز اشك بوتراب وي دعاي شامگاهت مستجاب بار ديگر يك دعا كن از درون جان حيدر با نفس آيد برون اي شكسته پيش من آئينه ات وي مدال دوستي بر سينه ات آنقدر بر بغض من دامن زدند تا تو را در پيش چشم من زدند كاش آنجا دست من بشكسته بود كاش چشمم جاي دستم بسته بود غلامرضا سازگار  !! گفته بودی شب بده غسلم علی گفتم به چشم شب که خود تاریکو بو از زیر پیراهن چرا علی جانم خواستی آن پهلوی بشکسته و بازوی خویش سازی از طفلان نهان بسیار خوب از من چرا !! اهل عالم این دست عباس است ساقی طفلان اشجع الناس است یا ابوفاضل! یا ابوفاضل! تو به بی دستی دست من بودی تو همه بود و هست من بودی یا ابوفاضل! یا ابوفاضل! تشنه لب سودا با خدا کردی دست و چشم و سر را فداکردی یا ابوفاضل! یا ابوفاضل! مادرت گر نیست اندر این صحرا زائرت گشته مادرم زهرا یا ابوفاضل! یا ابوفاضل! گر نداری آب ای مرا هستی بر تو بس باشد عذر بی دستی یا ابوفاضل! یا ابوفاضل! حنجرت خشک و دیده دریایی کرده پیغمبر برتو سقایی یا ابوفاضل! یا ابوفاضل! گشته نقش خاک هست عباسم علم و مشک و دست عباسم یا ابوفاضل! یا ابوفاضل! حضرت عباس علیه السلام(نوحه) با چشم پر زخون یا ایها الناس تیر آوردم برون از چشم عباس من بی علمدار او کشته ی یار واویلا، واویلا، آه و واویلا قرآن مرتضی نقش زمین شد پرپر باغ گل ام البنین شد صدپاره پیکر بی دست و بی سر واویلا، واویلا، آه و واویلا دستی که بوسه زد دست خدایش کردند باتیغ کین ازتن جدایش یا ایها الناس شدکشته عباس واویلا، واویلا، آه و واویلا سقا خیری ندید از آب دریا دریا خون گریه کرد برحال سقا سقا فدا شد دستش جدا شد واویلا، واویلا، آه و واویلا بردسته گل های باغ مدینه سقایی می کند چشم سکینه با چشم گریان با کام عطشان واویلا، واویلا، آه و واویلا ای تشنگان دگر سقا ندارید در خیمه نام آب برلب نیارید سقا فدا شد دستش جدا شد واویلا، واویلا، آه و واویلا عباس در علقمه تنهای تنها جسمش چون لاله شد نقش چمن ها تن پاره پاره دل پر شراره واویلا، !! ای همه آرزوی من در طلب بقای تو وی همه جستجوی من چهره ی دلربای تو من که تورا ندیده ام مهر تو را خریده ام بسته کمر به چاکری منتظر صدای تو یبن الحسن یبن الحسن !! صبح تا عصر پیکر آورده چه قدر جسم بی سر آورده لیک با آنکه اصغر آورده خستگی را زپا درآورده کوه غم روی دوش و چون کوهی عزم میدان نمود نستوهی با همه تشنگی بی حدش بست برسر عمامه جدش شد قیامت چو راست شد قدش سیلی از اشک و آه شد سدش می کند با هزار افسوسش غیرت الله ترک ناموسش میخورد بوسه بر سر و روها دستها در نوازش موها کس نداند چه گفت زانسوها که درآورده شد النگوها او چه گفته که میشود با هم گره معجر همه محکم حرف تاراج را زدن سخت است گریه مرد پیش زن سخت است رفتن روح از بدن سخت است از یتیمی خبر شدن سخت است همه طی شد اگرچه جان برلب روبرو شد حسین با زینب دو خدای وفا مقابل هم دو دل آرام آگه از دل هم چاره مشکلند و مشکل هم دو مسیح اند یا دو قاتل هم هردو یک روح در دو جسم پاک یک نفر با دو جسم و اسم پاک هردو هستند جان یکدیگر آشنا با زبان یکدیگر شدبه شرح بیان یکدیگر اشکشان روضه خوان یکدیگر کس نشد جز خدایشان آگاه زانچه گفتند بازبان نگاه چشم هریک شده دوکاسه خون اشک ریزان به حالشان گردون دور لیلا قبیله ای مجنون قبله میرفت از حرم بیرون گوییا در تبار خون جگری زنده تشییع میشود پدری هم به لبهاش ذکر یارب داشت هم انا بن العلی روی لب داشت هم به دستش مهار مرکب داشت هم به کف بند قلب زینب داشت عرش حیران زبانگ تکبیرش فرش لرزان ز برق شمشیرش به کفش گرچه تیغ آتش بار لیک دیگر عطش دهد آزار شیر پیر و قبیله ای کفتار هست معلوم آخر پیکار پای تا سر تنش پر از تیر است به سراپاش زخم شمشیر است موج خون بر تن و به اوج جلال داشت حالی که هرکه داشت سوال رفته از حال یا شده سرحال؟ شد به هر حال راهی گودال تا زکف داد جان جولان را دوره کردند فخر دوران را میرسد بر تنش زهر تکبیر تیر با نیزه سنگ با شمشیر روی هر عضو او هزاران تیر خورد اما یکی نمیشد سیر شک ندارم جبین او که شکست چشم خود را خدای اوهم بست برسرم خاک شاه بر خاک است غرقِ درخاک و خون تنی پاک است بـخدا این عزیز افلاک است که تن پاک او پر از چاک است این چه شرحی است خاک بردهنم کاش صحت نداشت این سخنم وای برمن خواهرش هم بود خواهرش بود، مادرش هم بود غیراز آنها برادرش هم بود پدرش جد اطهرش هم بود بس که گفت العطش عطش کردند شمرآمد تمام غش کردند آنکه ننگ ابد برایش ماند آنکه شیطان برادرش میخواند شمر پستی که عرش را لرزاند جسم پاک حسین برگرداند پیش چشمان اشک ریز خدا سر برید از تن عزیز خدا سراو تا برید مظهر ظلم نامه ها خوانده شد زدفتر ظلم تن مظلوم ماند و لشگر ظلم اول غارت است و آخر ظلم لشگری گرگ و یوسفی بی سر هرکه میزد هرچه داشت بر پیکر هرکسی خسته می شد از زدنش می ربود آنچه میشد از بدنش این یکی برد جوشنش ز تنش آن یکی برد کهنه پیرهنش سنگها که بر جنازه زدند تازه بر اسبها نعل تازه زدند پیش تر از بریدن سراو بیش تر از شرار پیکر او می زد آتش به جان خواهر او ناله جانخراش مادر او چون عزادار هر دو دلبر بود ذکر مادر غریب مادر بود زینب آن بی مثال در آفاق قبله عشق و قبله عشاق رفته از خویش و مرگ را مشتاق به خود آمد ز اولین شلاق جنگ او گشت خود به خود آغاز یا علی گفت و عشق شد آغاز !! دیدی چه خاکی بسرم شد عزیزم باید بشینم از غمت اشک بریزم دعا کن از کنار تو بر نخیزم داره بارون میباره از چشام خون میباره یکی داره از کربلا سر میبره اون یکی خلخال برا دختر میبره یه بی حیایی داره معجبر میبره امون از کربلا !! بر ماه خون گرفته چگونه نظر کنم با چشم پر ستاره نظر بر قمر کنم آنقدر تشنه مانده که دیگر نماندنیست آباورش کجاست که اورا خبر کنم ای قرآن آیه آیه ی آیه ای بخوان تا آنکه جان بگیرمو دفع خطر کنم تا آنکه بیشتر نشود زخم زخمیت من آمدم که پیکر خود را سپر کنم تا میان قتلگهم دستو پا نزن باید بوم بپا که شب را سحر کنم از هم جدا شدی ولی از من جدا نشو نفس به سینه خود را وبال میبینم ز بس به سینه تو من مدال میبینم جدا حدا شدی اما ز حق جدا نشدی من این جدا شدنت را وصال میبینم نه جای نیزه بود نه جای شمشیر است چرا به جسم تو من جای حلال میبینم !! آن آخرین نگاهت نرفته ز یادم گودال قتلگاهت نرفته زیادم جسم تو خون فشان بود به نیزه ها نشان بود دیدم که کاکل تو ب دست اینو آن بود !! اي كاش اشك ديده من بسترم نبود *** مي سوختم چو شمعي و خاكسترم نبود بود اول مصيبت من غصه فراق *** دردا كه داغ هجر غم آخرم نبود اي ماه من، به كلبه احزان خوش آمدي *** بي روي تو فروغ به چشم ترم نبود خون جگر به خوان پذيرايي من است *** شرمنده ام كه سفره رنگين ترم نبود اي روشن از جمال تو صبح اميد من *** در كودكي يتيم شدن باورم نبود منزل به منزل آمدم امّاهزار حيف *** در راه شام سايه تو بر سرم نبود صفحه 182 شد خورد استخوان من از تازيانه چون *** تاب تحمل اين همه در پيكرم نبود ناز مرا به ضربت سيلي كشيد خصم *** بابا گمان نبر كه نوازشگرم نبود تا زنده ام، به جان تو مديون زينبم *** جز او كسي به فكر من وخواهرم نبود افتادم آن شبي كه ز ناقه به روي خاك *** از ترس مرده بودم اگر مادرم نبود جز ديدن جمال امام زمان «شفق» *** در روزگار آرزوي ديگرم نبود !! ننوشت برای ذکر روز و شب من جز ذکر علی معلم مکتب من گر غیر علی کسی بود مطلب من ای وای من و کیش من و مذهب من !!  ای ساقـی لب تشنگان، ای جـان جانانم سقّای طفلانم داغت شکسته پشت من، ای راحت جانم سقّای طفلانم من بـیبرادر چـون کنم بـا این سپـاه دون در دامـن هامـون بینـم تـو را در ابــر خـون ای مـاه تابـانم سقّای طفلانم خواهـم بـرم در خیمهگه، ای گل تن پاکت پیکـر صدچـاکت ممکـن نبـاشد «یا اخا» محـزون و نـالانم سقّـای طفـلانم برخیـز و ای جــان بـرادر کـن علمـداری بنمـا مـرا یـاری بی تـو غـریب و بی معیـن در این بیابـانم سقّـای طفـلانم بی تـو یقیـن دارم کـه فـردا زینب نـالان بـر ناقـۀ عریان گــردد ســوار از راه کینـه بــا یتیمانم سقّـای طفـلانم شد روز روشن پیش چشمم تیرهتر از شب چون معجر زینب بینم تو را در موج خون، ای دُرّ غلطانم !! بازگشت نوحه وداع امام حسين با خواهر بزرگوار روز عاشورا (صاعد اصفهاني) اي خواهر غمخوارم اي يار فداكارم من عازم ميدانم جان تو و طفلانم اي در همه جا يارم اي اسوه احرارم اي تيغ زبان تو اي نطق و بيان تو حامي و گواه من پوينده راه من اي نور دل حيدر كن رخت عزا دربر من عازم ميدانم جان تو و طفلانم من سنّت احمد را آئين محمّد را اسلام و امامت را ايثار و كرامت را با عشق و فداكاري كردم ز وفا ياري اينك توئي اي خواهر بر كرببلا رهبر من عازم ميدانم جان تو و طفلانم اي فخر بشر زينب اي زينت و زين اب تو دختر زهرائي پرورده طاهائي تبليغ و رسالت را ايثار و شهادت را اي وارث پيغمبر اين ره تو به پايان بر من عازم ميدانم جان تو و طفلانم !! به به چه مهمانی در خانه دارم امشب گلو شمعو پروانه دارم بابا حسین جانم بابا حسین جان بابا به همراهت اکبر نداری شش ماهه اصغر را در بر نداری !! خواهر زینب امشب به تو مهمانم جان تو و طفلانم فردا بی سر زیر سم اسبانم جان تو و طفلانم امشب عباس باشد بکنار تو ای جان بفدای تو فردا بی دست او در بر عدوانم جان تو وطفلانم مادر باشد فردا بکنار من بیند سرو جان من آید بابم با جدو حسن جانم جان تو و طفلانم راسم بر نی فردا بکند دشمن صبرو بنما بر من جسمم بر خاک نیزه شده همراهم جان تو وطفلانم !! مادرش گفتو بیا دختر من خواهشی دارم ز تو هستی من چون تو جانان پدر باشی بگو که عبا ی خود به من گردد کفن !! فاطمه نالد به مادر اینجنین آسمان گرید به ختم المرسلین مصطفی بی کسو یاور شد ای فلک فاطمه بی مادر شد! !!! ای نکو مادر برای امتی تو برای دین اسلام نعمتی عمر خود صرف ره راه رسول دختری زادی به عالم چون بتول تو بهشت مصطفی بودی عزیز پس به اذن حق گناهانم بریز !! !! تاکی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟ ای تیر غمت را دل عشاق نشانه جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد در میکده رهبانم و در صومعه عابد گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد یعنی که تو را میطلبم خانه به خانه روزی که برفتند حریفان پی هر کار زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار من یار طلب کردم و او جلوهگه یار حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار او خانه همی جوید و من صاحب خانه هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو هر جا که روم پرتو کاشانه تویی تو در میکده و دیر که جانانه تویی تو مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید دیوانه منم من که روم خانه به خانه عاقل به قوانین خرد راه تو پوید دیوانه برون از همه آیین تو جوید تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه بیچاره بهائی که دلش زار غم توست هر چند که عاصی است ز خیل خدم توست امید وی از عاطفت دم به دم توست تقصیر خیالی به امید کرم توست یعنی که گنه را به از این نیست بهانه !!
+ نوشته شده در ۱۳۹۴/۰۴/۰۵ساعت   توسط الله وردی
|
|