|
نگاهت را نگیر آقا خدا را خوش نمی آید
گدایت را نکن رسوا خدا را خوش نمی آید
من مجنون و دیوانه گدای هر شبت هستم بیا رّدم نکن لیلا خدا را خوش نمی آید
شبیه ماهی ام مولا میان تُنگ عشق تو نکن دورم از این دریا خدا را خوش نمی آید
تمام دوستانم را خریدی و حرم بردی خجالت می کشم تنها خدا را خوش نمی آید
لبم در حسرت بوسه از آن شش گوشه ات مانده من و هجر حرم بابا... خدا را خوش نمی آید
نه تنها دوری از صحن ات،کنارش درد رسوایی میان تشنگی گرما، خدا را خوش نمی آید
نظر کن بر دو یعقوبی که از هجر حرم خون است تو شاهی می کنی اما... خدا را خوش نمی آید -- داستان هایی که از شام خراب آورده ام عالمی از صبر خود در اضطراب آورده ام رأس خونین تو بر نی بود با من هم سفر خود تو دانی زآن چه از شام خراب آورده ام ای کتاب الله ناطق ! بین تو بر بیمار خویش آیه ای از سوره ی اُمّ الکتاب آورده ام تا ز قلب داغ دارت ، گرد غم شویم ز مهر از سرشک دیدگان ، بهرت گلاب آورده ام سر زدم بر چوب محمل تا سرت دیدم به نی وین سر بشکسته را ، از خون خضاب آورده ام پیش چشم من، عزیزت در خرابه جان سپرد سخت جانی بین که با این غصه ، تاب آورده ام کودک ششماهه ات گر خفته روی سینه ات از پی دیدار او همره ، رباب آورده ام ای شه خونین کفن ای نور چشم بوتراب بهرت ای عطشان جگر ،از دیده آب آورده ام “خوشدلا” بربند لب از ماتم سلطان دین چون براتِ رحمتِ یوم الحساب آورده ام
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۹/۲۹ساعت   توسط الله وردی
|
|