آشــنا بــود آنــکه آتــش زد در آن خـــانه را

سوخت از این آتـش افروزی دل بیـگانه را

آه از آن سـاعت که زد فریاد آن جانی و گفت

کیست تا خــاموش سـازد نعره مستانـه را

یـا بیـا از خــانه بیـرون بـهر بـیعت یــا علـی

یـا که آتش می زنم با اهل خانه ، خانه را

هر چه فریاد زد زهرا در برویش وا نـکرد

هـیـمه آوردند و زد آتــش در کـاشـانه را

ز آتـش بـیداد درب خـانه را تنـها نسـوخـت

گـشت بـین آن در و دیـوار صاحبخانه را

غنچه را درخون کشید وشاخه را ازکین شکست

سوخت یکجا بلبل و شمع و گل و پروانه را

اکـتفا بر ایـن نـکرد و از پـی غصـب فــدک

سـرخ کـرد از ضربـت سیلـی رخ جـانـانه را

شعر از : ژولیـده نیشـابوری

+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۶/۰۴ساعت   توسط الله وردی  |