|
شمع شام تار زينب - مادر بيمار زينب
مي كشد من را سكوتت - مادر من مادر من از چه مادر دلغميني - در نماز آخريني ديدني باشد قنوتت - مادر من مادر من اشك غربت مي چكد از چشم باباي غريبم در كنار بسترت در ناله ام يجييبم مادر قامت كمانم - مي زني آتش بجانم مادر زينب به روي زينب خود ديده بگشا دارد امشب مادرم حال پرستارت تماشا *** *** --
قبله می داند که باشد قبلۀ من روی تو گر چه بی قدرم شب قدرم بُود گیسوی تو هست محراب دعای من خم ابروی تو کی شود یک بوسه گیرم من ز خاک کوی تو ای مسیحائی نفس عمری ست بیمار توام ای امیر هر دو عالم من گرفتار توام ای تمام هستی ام تا کی ز من هستی جدا تا به کی باید بگردم من، کجا هستی کجا من تو را عبدم تو هستی عبد سر تا پا خدا کی شوم من زائرت ای زائر کرببلا تو کریمی سائل بی توشه می خواند تو را در کدامین گوشه ای شش گوشه می خواند تو را موج دریا و سفینه زد صدا مهدی بیا کوچۀ تنگ مدینه زد صدا مهدی بیا مادری بشکسته سینه زد صدا مهدی بیا ... لاله ای تو لالۀ صحرا صدایت می زند یوسف زهرائی و زهرا صدایت می زند آب و آیینه بیارید سحر نزدیک است طبق آیات و روایات رسیده ای قوم! جمعۀ آمدن او به نظر نزدیک است عاقبت فصل زمستان به سر آید روزی باز هم گل دهد این باغ ثمر نزدیک است قطره چون رود شود راه به جایی ببرد به دعای فرج جمع اثر نزدیک است با ظهورش حرم فاطمه را می سازیم بار بر بند برادر که سفر نزدیک است راه دور دل ما تا به در خیمۀ او از در خانۀ زهرا چقدر نزدیک است آه گفتم که در خانه و یادم آمد غربت مادر و اندوه پدر نزدیک است گر چه از آتش در سوخته جانم اما بیشتر روضۀ کوچه به جگر نزدیک است باز کابوس سراغ پسری آمده است باز می لرزد و انگار که شر نزدیک است مادرت را ببر از رهگذر نامردان کوچه بند آمده از کینه خطر نزدیک است تا که افتاد زمین زلزله در عرش افتاد هاتفی گفت: قیامت به نظر نزدیک است دو قدم رفته نرفته نفسش بند آمد پسرش گفت بیا، خانه دگر نزدیک است *** داغ مادر به جگر می رسد اما انگار اثر داغ برادر به کمر نزدیک است چه عمرها ز دوری تو سر شد و نیامدی چه روزها که تا به شب نام تو برده شد به لب چه چشم ها که از غم تو تر شد و نیامدی شنیده بودم از کسی که با بهار می رسی ببین که از بهار هم خبر شد و نیامدی بیا ببین در این جهان امام خوب و مهربان اسیر فتنه ی زمان بشر شد و نیامدی تمام غصه ام همین شده که گویم این چنین و امشبم بدون تو سحر شد و نیامدی صبا به یار آشنا بگو که شاعر شما ز دوری رخ تو خون جگر شد و نیامدی از این زمانه خسته ام بیا که دل شکسته ام به حق مادری که منتظر شد و نیامدی حال و هوای گریه داری یابن الزهرا این روزها خیلی دلت را غم گرفته دلخسته از این روزگاری یابن الزهرا با واژه ی «مادر» شود آهت کشیده در لا به لای اشک و زاری یابن الزهرا «ای وای مادر» های تو می گوید آقا خیلی برایش بی قراری یابن الزهرا آقا مگر من مرده ام که مثل حیدر سر را به زانو می گذاری یابن الزهرا آقا! تنم، جانم، همه چیزم فدایت آماده ام بر جان نثاری یابن الزهرا گریه مکن که طفل اشک بی قرارم با گریه ات گردیده جاری یابن الزهرا جز اشک دیده مرهم دیگر ندارم با عرض پوزش از «نداری» یابن الزهرا از این که هستم دوستدار مادر تو حتماً مرا تو دوست داری یابن الزهرا تا این که باشم زائر قامت خمیده دنبال یک سنگ مزاری یابن الزهرا «زهرا» به «زهراها» شده تبدیل... یعنی : در کوچه شد آیینه کاری یابن الزهرا
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۲۳ساعت   توسط الله وردی
|
|