|
وای بر حالم اگر از تو جدا باشم من همه عمر گرفتار بلا باشم من لحظه ای هم که شده عبد خدا باشم من جا ندارم که پذیرای شما باشم من همه عمرم خجل از روی شما باشم من دردمندانه به دنبال دوا باشم من همچو زلف به هم خورده رها باشم من یار تو مثل امام و شهدا باشم من میهمان حرم کرب و بلا باشم من زائر خیمه سبزت به کجا باشم من به گرفتار میان در و دیوار بیا فضای خانه اش پر از دعا و دیده تر است به دل نوا، به لب دعا، نگاه او سوی در است دلش ولی شکسته تر ز گفته های حیدر است نشان ز تازیانه ها بهانه های دختر است چه پهلویی چه بازویی چه غنچه ای که پر پر است هنوز جای سیلی نشسته روی کوثر است صدای او خسته و پر از نوای مضطر است چه کلبه محقری که خانه پیمبر است که صورت حسین او به زیر پای مادر است من که چون شمع سحر در اشک ماوا می کنم سر به زانو دارم و با خویش نجوا می کنم مانده ام تنها و بر کارو گره افتاده است منی که از کار همه عالم گره وا می کنم رفتم از یاد همه،من ماندم و یک فاطمه حیف ،او هم رفتنی باشد،خدایا می کنم از نفس افتاده ام از بس خوانده ام«امن یجیب» تا به پای جان دعا بر جان زهرا می کنم از وجود یار بیمارم به غیر پوست نیست گویی امشب بستر خالی تماشا می کنم از همان روزی که بین راه،ماه مند گرفت لحظه لحظه مرگ خود از حق تمنا می کنم گر رود دامن کشان زهرای هجده ساله ام دامن خود را ز خون دیده دریا می کنم
**
مرو مرو که من را طاقت جدایی نیست در این مدینه جز تو آشنایی نیست به غیر ناله ی «امن یجیبِ»طفلانت میان خانه ی آتش زده صدایی نیست غریب خسته!به دست شکسته ات سوگند گره فتاده به کارم گره گشایی نیست هراس دارم از آنکه ز پا فتد زینب گر او ز پای بیفتد،تو را عصایی نیست به جای هر مژه شمعی راگر برافروزم ز دوری تو در این چشم،روشنایی نیست ** بر غربتم نظاره کن – کمتر به من اشاره کن ز آه خود دلم مسوزان – کمتر تو از من رو بگردان علی علی علی غریبه هنگام ره رفتن چرا – زینب شده تورا عصا چرا قدت خمیده می شد – پایت چرا کشیده می شد علی علی علی غریبه غم در دلم نشسته بود – روزی که دستم بسته بود دیدم ز قرآن کوثر افتاد-دیدم گلم پشت در افتاد علی علی علی غریبه ** از لاله زار توحید آتش زبانه می زد گل گشته بود پرپر بلبل ترانه می زد در گلشن ولایت یک نو شکفته گل بود گر می گذاشت گلچین این گل جوانه می زد من ایستاده بودم دیدم که مادرم را دشمن گهی به خانه گه بین کوچه می زد با چشم خویش دیدم مظلومی یه پدر را هم ناله ای که مادر در آشیانه می زد وقتی که خانه می سوخت صیاد بی مروت مرغ شکسته پر را در آشیانه می زد گردیده بود قنفز هم دست با مغیره او با غلاف شمشیر این تازیانه می زد
** ی پناه علی بار سفر بسته ای بکجا می روی مگر ز من خسته ای گل نیلوفرم – سوره ی کوثرم انسیه الحورا فاطمه الزهرا شمع کاشانه ام حالت سوسو مگیر جان من را بگیر ولی زمن رو مگیر ای مرا دلخوشی – تو مرا می کشی انسیه الحورا فاطمه الزهرا همچو شمع سحر زداغت آبم مکن صاحب خانه ام خانه خرابم مکن یار بیمار من - ای طرفدار من انسیه الحورا فاطمه الزهرا
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۲۲ساعت   توسط الله وردی
|
|