همه روز می‌بری دل، همه‌ جا نهان ز مایی

نه پیـام می‌فـرستی، نه جمـال می‌گشایی

نه شکیب مانده در دل، نه قرار مانده در جان

تو بگـو عزیـز جانـم، چـه کنـم اگر نیایی

همه شب در انتظـارم، همـه دم امیـدوارم

همه جا به خویش گفتم که تو در برم می‌آیی

شب و روز غرق نورم چه کنم هنوز کورم

که تو در برم نشستی و نبینمت کجـایی؟

ز طبیـب کـار نـایــد ز دوا هنـر نخیـزد

تو فقط مرا طبیبـی، تـو فقط مـرا دوایـی

به دو چشم خویش گفتم: تو کجا و پای دلدار؟

مگر از کـرم تو پـا را بـه نگاه من بسایی

قدم از غمـت خمیـده، اجلـم ز ره رسیده

چه شود که تا نمردم تو شبی ز در درآیی؟

چه لیاقتی بـه چشمم کـه رخ تـو را ببیند

کرمت به من همین بس که ندیده دل‌‌ربایی

چه جسارتم که خود را به تو آشنا بخوانم

بگذار تـا بگـویم که تـو بـا مـن آشنـایی

--

من در این کنج قفس غوغای محشر میکنم

پیروی از مادرم زهرای اطهرمیکنم

کاخ استبداد را بر فرق هارون دغا

واژگون با نعره الله اکبر میکنم

تا زند سیلی به رویم سندی از راه ستم

یاد سیلی خوردن زهرای اطهر میکنم

گر چه در قید غل و زنجیر می باشم ولی

استقامت در بر دشمن چو حیدر میکنم

گر ز پا و گردن رنجور من خون می چکد

یاد میخ و سینه مجروح مادر میکنم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

--

اشک زنجیر به حال بدنم می ریزد
گریه بر بی کسی زخم تنم می ریزد
آسمان راه گلوی قفسم را بسته
عرق بال من از پیرهنم می ریزد
روی شلاق به من واشده و می خندد
آب مجروح ز زخم دهنم می ریزد
چارده سال شد از شهر مدینه دورم
آهم از غربت وآل حسنم می ریزد
چوب با پای شکسته سر دعوا دارد
سنگ ، زیر قدم پا شدنم می ریزد
هر یک از هفت کفن پشت سر تشییعم
لاله برکشته ی دوراز وطنم می ریزد

 

--

سالها كنج قفس تنها و بي غمخوار بودم

لحظه ها را مي شمردم در غم ديدار بودم

هر سحر با ضربه ي سيلي نمودم روزه آغاز

زير آماج لگد در لحظه ي افطار بودم

گرچه زندانبان مرا ميزد به نامردي وليكن

من براي عفو او در ذكر يا غفار بودم

من زكيه سيرتم زهرا تبارم زينبي ام

گاه ياد شام وگه ياد در وديوار بودم

چونكه مي بردند نامردان به سوي چارميخم

ياد بند گردن مولا وآن مسمار بودم

چونكه مي افتاد دنداني ز من از دست سنگيني

ياد چوب خيزران و كوفه بدكار بودم

فاصله افتاده بين استخوانهاي نحيفم

ياد غمهاي سه ساله بسكه در آزار بودم

تا كه مي خنديد دشمن بر شكسته حرمتم

ياد سر گرداني زينب سر ِ بازار بودم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

--

آن که عالم همه در دست توانایش بود

مرکز دایره غم دل دانایش بود

هفتمین حجت معصوم ز ظلم هارون

چارده سال به زندان ستم جایش بود

دل موسای کلیم از غم این موسی سوخت

که به زندان بلا طور تجلایش بود

معنی قعر سجون باید و ساق المَرضُوض

پرسی از حلقه زنجیر که بر پایش بود

یاد حق هم نفس گوشه تنهایی او آه

دل روشنی خلوت شب‌هایش بود

بس که غم دید زندان و زندان‌بانش

زندگی بخش جهان، مرگ تمنایش بود

نه همین زهر جفا بر دلش افروخت شرر

ز شهادت اثری بر همه اعضایش بود

یوسف فاطمه یا رب چه وصیت فرمود

که پس از مرگ همی سلسه بر پایش بود

 

--

من در این کنج قفس غوغای محشر می ‏کنم

پیروی از مادرم زهرای اطهر می‏کنم

کاخ استبداد را بر فرق هارون دغل

واژگون با نعره ‏ی اللّه اکبر می‏کنم

تا زند سیلی به رویم سندی از راه ستم

یاد سیلی خوردن زهرای اطهر می ‏کنم

گر چه در قید غل و زنجیر می‏ باشم ولی

استقامت در بر دشمن چو حیدر می ‏کنم

گر ز پا و گردنِ رنجور من خون می‏ چکد

یاد میخ و سینه‏ ی مجروح مادر می ‏کنم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

--

دستی رسید بال و پرم را کشید و رفت
از بال من شکسته ترین آفرید و رفت
خون گلوی زیر فشارم که تازه بود
با یک اشاره روی لباسم چکید و رفت
بد کاره ای به خاک مناجات سر گذاشت
وقتی صدای بندگی ام را شنید و رفت
راضی نشد به بالش سختی که داشتم
زنجیرهای زیر سرم را کشید و رفت
شاید مرا ندیده در آن ظلمتی که بود
با پا به روی جسم ضعیفم دوید و رفت
روزم لگد نخورده به آخر نمی رسید
با درد بود اگر شب و روزم رسید و رفت
دیروز صبح با نوک شلاق پا شدم
پلکم به زخم رو زد و در خون طپید و رفت
از چند جا ضریح تنم متصل نبود
پهلوی هم مرا وسط تخته چید و رفت
تابوت از شکستگی ام کار می گرفت
گاهی سرم به گوشه ی دیوار می گرفت

--

شب غریبان سحر ندارد

کسی ز حالم خبر ندارد

غریب و تنها به کنج زندان

همی بگویم به چشم گریان

رضا رضا جان رضا رضا جان

بیا به زندان در این شب تار

از گردن من زنجیرو بردار

رضا رضا جان رضا رضا جان

--

ز کاظمین غوغا شد خون جگر زهرا شد

واویلا واویلا

نفس نفس زد پرپر دست گل پیغمبر

عزیز زهرا

پاره ی قلب زهرا گوشه ی زندان تنها

واویلا واویلا

از ظلم و جور هارون ز زهر کینه دلخون

عزیز زهرا

افسرده باغ و برگم فرا رسیده مرگم

واویلا واویلا

زکینه ی زندان بان

عمرم رسیده پایان

عزیز زهرا

 

 

--

درکنج زندان بلا جان می سپارم

در بی کسی وغربتم یاری ندارم

گویم به آه و      با چشم پر خون

خلصنی یارب           من سجن هارون

خلصنی یارب

چون مادرم چشم انتظار پیک مرگم

یاسم ولی از جور وکین بشکسته برگم

گرید به حالم     چشمان گردون

خلصنی یارب           من سجن هارون

خلصنی یارب

از ضرب تازیانه  ها بشکسته بالم

معصومه جان یک دم نظر بنما به حالم

بشنو زبابا       با قلب محزون

خلصنی یارب           من سجن هارون

خلصنی یارب

عمرم در این زندان و آن زندان سرآید

چشم انتظارم تا رضایم از در آید

شد مرغ جانم         از سینه بیرون

خلصنی یارب           من سجن هارون

--

این اشک و اهم   باشد گواهم

زندان هارون   شد قتلگاهم

در کنج زندان بلا جان می سپارم

ای نور چشمم کجا کجایی

معصومه جانم داد از جدایی

در کنج زندان بلا جان می سپارم

--

کجایی رضا جان پناه غریبان

بابا بیا از گردنم زنجیرو بردار

معصومه دخترم نور چشم ترم 

بابا بیا از گردنم زنجیرو بردار

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۱۰/۲۰ساعت   توسط الله وردی  |