|
از سرِ ناقه ی غم شیشه ی صبر افتاده
همه دیدند که زینب سر قبر افتاده چشم او در اثر حادثه کم سو شده است کمرش خم شده و دست به زانو شده است بیت بیتِ دل او از هم پاشیده شده صورتش در اثر لطمه خراشیده شده گفت برخیز که من زینب مجروح توام چند روزی ست که محو لب مجروح توام این چهل روز به من مثل چهل سال گذشت پیر شد زینب تو تا که ز گودال گذشت این رباب است که این گونه دلش ویران است در پی قبر علی اصغر خود حیران است گر چه من در اثر حادثه کم می بینم ولی انگار درین دشت علم می بینم دارد انگار علمدار تو بر می گردد مشک بر دوش ببین یار تو برمی گردد خوب می شد اگر او چند قدم می آمد خوب می شد اگر او تا به حرم می آمد تا علی اصغر تو تشنه نمی مرد حسین تا رقیه کمی افسوس نمی خورد حسین راستی دختر تو... دختر تو... شرمنده زجر... سیلی... رخ نیلی... سر تو شرمنده وای از دختر و از یوسف بازار شدن وای از مردم نا اهل و خریدار شدن سنگ هایی که پریده است به سوی سر تو چه بلایی که نیاورده سر خواهر تو سرخی چشم خبر می دهد از دل خونی وای از آن لحظه که شد چوبه ی محمل خون از جان خود اگرچه گذشتم به راحتي دل كنده ام ولي زتنت با چه زحمتي ميخواستم به پات سرم را فدا كنم اما به خواهر تو ندادند مهلتي كي گفته قطعه قطعه شدن درد آور است؟ مُردن به عشق تو كه ندارد مشقتي بهتر نبود جاي تو من كشته ميشدم؟ بي تو چگونه صبر كنم.... با چه طاقتي؟ از بس براي زخم لبت گريه كردهايم چشمي نديدهام كه نديده جراحتي تو رفتي و غرور حريمت شكسته شد هنگام غارت حرم آن هم چه غارتي آتش زدند خيمه ما را و بعد از آن دزديده شد تمامي اشياء قيمتي اين بچه ها تماميشان لطمه خوردهاند با من ولي به شكوه نكردند صحبتي كم مانده بود خم بشوم كم بياورم از دست تازيانه بي رحم لعنتي غصه نخور حقير نشد خواهرت حسين از فتح شام آمدهام با چه هيبتي شرمندهام رقيه تو در خرابه ماند لطفي كن و سراغ نگير از امانتي عباس اگر نبود اسارت چه سخت بود ممنونم از حمايت آن چشم غيرتي -- چگونه؟ با که بگویم ؟دو دل جدا ماندند که پاره های دلم بین بوریا ماندند چگونه با تو بگویم که نوزده کودک ز جمع قافله خواهرِ تو جا ماندند یکی دو تا که در آن شب درون خیمه و دود میان حلقه ی آتش به شعله ها ماندند یکی دو تا که زمان هجوم جان دادند و چند تای دگر زیر دست و پا ماندند دو طفل در بغل هم ز درد دق کردند دو طفل موقع غارت ز ما جدا ماندند یتیم های تو را جمع کردم اما از فشار حلقه زنجیر بی صدا ماندند چو گیسویت که به دست نسیم میپیچید طناب گرد گلوی یتیم میپیچید -- ره واکنید قافله سالار میرسد یک قافله اسیرعزادار میرسد برخیز یا حسین سری دست و پانما دلبر برای دیدن دلدار میرسد حالا که پیرعشق شدم ناز می کنی باشد تو ناز کن که خریدار میرسد سر الحسین سینه سینای زینب است آری حقیقت همه اسرار میرسد بالا بلند بودم و حالا خمیده ام پرغم ترین زمانه دیدار میرسد عباس کو که صبرعقیله سر آمده ناموس حق زکوچه و بازار میرسد بر روی قبر پیرهنت پهن می کنم جانم به لب زگریه بسیار میرسد تکرارصحنه ها شده درپیش دیده ام نیزه به دست لشگر اشرار میرسد گویا هنوز میشنوم زیر دست و پا فریاد العطش ز لب یار میرسد آن بارگرنشد بدنت را بغل کنم قبرت به روی سینه ام این بار میرسد هرجا که شد غرور مرا دشمنت شکست زینب غمین از آن همه آزار میرسد آه رباب و قبر بهم خورده علی لالایی اش ازآن دل غمدار میرسد
-- یک اربعین بر روی نی دیدم سرت را دیدم که زخمی کرده نیزه حنجرت را یک قافله با سوز و اشک و آه آمد برخیز و بنگر حال و روز لشکرت را با ظرفی از آب آمده تا که ربابه سیراب گرداند علی اصغرت را برخیز ای نور دو چشمم ای برادر تا که کمی آرام سازی همسرت را بگذار تا شرح سفر با تو بگویم بشنو کمی از غصّه های یاورت را از کوفه و شام بلا ای داد بیداد رنج اسارت پیر کرده دلبرت را وقتی گذر دادند ما را بین مردم دیدم سر نی گریه ی آب آورت را دیدم ز بام خانه طفلی خیره سر با..... .....سنگی نشانه رفته چشمان ترت را رقّاصه های شهر را آورده بودند تا دربیارند اشک چشم خواهرت را تهمت زدند و خارجی خواندند ما را آتش زدند آنجا دل غم پرورت را آنجا نمی دانی چه زجری می کشیدم وقتی که نان می داد شامی دخترت را با هر صدای خیزرانی که می آمد من می شنیدم ناله های مادرت را چشم علمدار حرم را دور دیدند ورنه به عنوان کنیزی گوهرت را ....! جا مانده گنج سینه ات کنج خرابه با خود نیاوردم گل نیلوفرت را این ها همه یک گوشه ای از ماجرا بود تازه نگفتم روضه ی انگشترت را
-- یک اربعین برای تو حیران شدم حسین مانند گیسوی تو پریشان شدم حسین با چند قطره اشک دل من سبک نشد ابری شدم به پای تو باران شدم حسین زلفی اگر که ماند برایت سفید شد در اول بهار زمستان شدم حسین کوفه به کوفه کوچه به کوچه گذر گذر قاری شدی مفسّر قرآن شدم حسین دیدی چگونه آخر عمری دلم شکست دیدی چگونه پاره گریبان شدم حسین تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم دارم سر مزار خودم گریه می کنم هر چند در مسیر سرت ازدحام بود اما درست مثل همیشه امام بود بی تو سوار ناقه ی عریان شدم حسین من که به روی چشم علمدار جام بود یادم نمی رود سر بالا نشین تو بازیچه ی نگاه اهالی شام بود در حرف های مرد و زن پشت بام ها چیزی اگر نبود فقط احترام بود با دست سنگ صورت تو خط خطی شده از بس که آفتاب تو نزدیک بام بود تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم دارم سر مزار خودم گریه می کنم هم پیرهن که ماند برایم بدن نداشت هم پیکر تو روی زمین پیرهن نداشت ای بی کفن برادرم ای بوریا نشین این چادرم لیاقت خلعت شدن نداشت؟ آن گونه ای که من وسط خیمه سوختم پروانه هم دل و جگر سوختن نداشت گل های باغت از همه رنگی گرفته اند یعنی کسی نبود که دست بزن نداشت مردی نبود اگر یل ام البنین که بود هرگز کسی نگاه جسارت به من نداشت تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم دارم سر مزار خودم گریه می کنم ای سایه بلند سرم ای برادرم آیینه ی ترک ترکِ در برابرم بالم شکسته است و پرم پر نمی زند اما هنوز مثل همیشه کبوترم من قول داده ام که بگیرم سر تو را از دست نیزه ها و برایت بیاورم حالا سری برای تو آورده ام ولی خاکستری و خاکی و ای خاک بر سرم بگذار اول سخن و شکوه ام تو را ای ماه زینب از نگرانی درآورم هر چند کوچه کوچه تماشا شدم ولی راحت بخواب دست نخورده است معجرم تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم دارم سرمزار خودم گریه می کنم دستی که چوب زد لب قرآنی تو را زیر سوأل برد مسلمانی تو را بالای تخت رفتی و دستم نمی رسید تا که رفو کنم سر پیشانی تو را می خواستند پیش همه کوچکت کنند اما خدات خواست سلیمانی تو را ای کاش ما برادر و خواهر نمی شدیم حیران نبودم این همه حیرانی تو را این سر، شکسته هست ولی سرشکسته نیست یعنی کسی ندید پشیمانی تو را تو رفتی و کنار خودم گریه می کنم دارم سر مزار خودم گریه می کنم
-- امیر قافله غم ز شام می آید سوار محمل و با احترام می آید سیاه پوش و عزادار و بی قرار و غریب به خاك بوسی قبر امام می آید همای عاطفه و مهر در سرای بلا شكسته بال و پر از كوی شام می آید پرستویی كه ز پرواز خسته گردیده به شكوه از سفر سنگ و بام می آید یقین كه آتیه سازی شبیه زینب نیست كه او برای ثبات قیام می آید قسم به چادر خاكی دختران حرم كه بوی دود هنوز از خیام می آید ز عطر پیروهن كهنه می توان فهمید كه بوی یك سفری ناتمام می آید كنار قبر پر از فیض اكبر و عباس امان كه زینب والا مقام می آید رباب با قدحی شیر می رسد از راه سكینه با سبدی از طعام می آید و نجمه با گل و قند و نبات و آیینه كنار قبر پسر با سلام می آید گرفته مشك پر آبی به دست دختركی كنار قبر شه تشنه كام می آید تمام شد همه لحظه های طوفانی زمان خواندن حسن ختام می آید مبین به چهرهٔ ما ردّ غصه ها مانده ببین كه آمده ایم و رقیه جا مانده -- مرگ من بود دمي کز تو جدايم کردند درهمان گوشه گودال فدايم کردند دوستانم که نبودند بگريند به من دشمنانم همگي گريه برايم کردند من که خود راهنماي همه عالم بودم سـر خونين تو را راهـنمايم کردند هر کجا خواستم از پاي درافتم ديدم کودکان دست گشودند و دعايم کردند خجلم از تو و اين روي امانت هايت بر سر خار دويدند و صدايم کردند گريه ها داشتم از دوري روي تو ولي خنده ها بود که بر اشک عزايم کردند --
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۱۰/۰۴ساعت   توسط الله وردی
|
|