اشک دانه دانه ام ریزد به دامن
در کجایی قرص ماهم
محرم عشق توام ای کعبه ی من
کن زکعبه یک نگاهم
کن تماشایم ای امامم
میکشد عشقت روی بامم
یا حسین بشنو این پیغامم
یا حسین یا حسین نیا به کوفه
میهمان کوفه باشد سر به دیوار
ای امام نازنینم
می رود با دسته بسته سوی بازار
کرده عشقت این چنیننم
ای دل آرامم دلم تنگ است
میهمان رویش از خون رنگ است
گو به زینب در کوفه سنگ است
یا حسین یا حسین نیا به کوفه
با تومی گویم حسین جان با اشاره
از سر دارالعماره
چشم کوفی میکند هرسو نظاره
تا بیاید شیرو خاره
هرکجا این گفتگو باشد
صحبت از زیرگلو باشد
آن گلوی مثل مو باشد
یا حسین یا حسین نیا به کوفه
قبله ی من این نماز آخرم بود
وای برمن وای برمن
فکرو ذکر من اذان گوی حرم بود
وای بر من وای برمن
ماه من حرف ازماه لیلاس
صحبت آن قد و آن بالاس
هر کجا حرف از اربن ارباس
یا حسین یا حسین نیا به کوفه
آمده از کعبه بیرون کعبه ی دل
وای بر من وای برمن
می رود اینکاروان منزل به منزل
وای برمن وای برمن
کاروان هرسو شد آوازه
کاروان دارد ماه پاره
کاروان دارد یک سه ساله
یا حسین یا حسین میا به کوفه
دست هر کوفی عمود آهنین است
وای برمن وای برمن
هرکجا حرف از یل امبوالبنین است
وای برمن وای برمن
صحبت از هر دو دست سقاس
صحبت از چشم مست سقاس
صحبت از بودوهست سقاس
یا حسین یا حسین میا به کوفه
--
گر چه ای یار، اسیر کف اغیار توام
نی گرفتار عدو بلکه گرفتار توام
نام تو وِردِ زبانم به سر دار شده ست
تو علی هستی و من میثم تمّار توام
می زند خصم مرا طعنه ولی غافل از آن
بر سرم نیست هوایی که هوادار توام
دستم از پشت اگر بسته، دگر قطع نشد
فکر انگشت تو و دست علمدار توام
گر شکافی لب من خورده دگر چوب نخورد
در غم چوب یزید و لب خونبار توام
دشمنم آب دهد لیک ننوشم هرگز
گرچه لب تشنه ولی تشنۀ دیدار توام
--
امشب میان کوچه ها، خانه به دوشم
فردا به بازار وفا، جان می فروشم
ای یوسُف خَیرُ النساء
کوفه میا کوفه میا
نامردم کوفه همه، پیمان گسستند
با سنگ بی مهری دلِ، مهمان شکستند
بویی ندارد از وفا
کوفه میا کوفه میا
آتش زده غربت ز کین، بر تار و پودم
ای میزبانان من که بی، دعوت نبودم
گویم به سِبط مصطفی
کوفه میا کوفه میا
--
--
دیگر برای هجر تو ما را شکیب نیست
مائیم آشنای تو واکن ! غریب نیست
هر لحظه ای که میگذرد این سوال ماست
یعنی ز وصل روی تو ما را نصیب نیست
درد فراق را به کدامین طبیب بریم
رفع غم حبیب به کار طبیب نیست
--
شکر خدا که ریزه خور خوانتان شدم
دلبسته ی حریم خراسانتان شدم
شکر خدا که بار دگر زائر توام
لطف خود شماست که مهمانتان شدم
لایق نبوده ام که شوم همجوارتان
مبهوت این کرامت و احسانتان شدم
یا ایها الرئوف زمینم زده گناه
بی خود نبوده دست به دامانتان شدم
با صد امید بر در این خانه آمدم
امّیدوار لطف فراوانتان شدم
جایی به جز بهشت خراسان نیافتم
گوشه نشین روضه ی رضوانتان شدم
دست خودم نبوده که اینجا رسیده ام
دست خودم نبوده مسلمانتان شدم
چشم طمع به گندم مهر تو بسته ام
این شد که من کبوتر ایوانتان شدم
دل کنده ام ز خانه و شهر و دیار خود
عشقت سبب شده که پریشانتان شدم
لطف و عطای تو چقدر فرق می کند
بیهوده نیست بی سر و سامانتان شدم
حال و هوای کرب و بلا دارد این حرم
یعنی که مست جام حسین جانتان شدم
--
در پیشگاه قدسی تو ای خدای من
می دانم اینکه رنگ ندارد حنای من
از بس که توبه کردم و توبه شکسته ام
چنگی به دل نمی زند این توبه های من
با اینکه مُهر خاتمه خورده به نار تو
آزاد و خودسر است عنان هوای من
یا رب ببین که از سر تکرار معصیت
دیگر شکسته قبح معاصی برای من!
گر تو مرا رها کنی از دست می روم
بی لطف تو شود دل دوزخ سرای من
ای مالکی که فضل بریّه از آن توست
دستی بکش به روی سر بی نوای من
سوگند می خورم به مقام ربوبیت
جز آستان تو نبوَد التجای من
آن فطرسم که در پی قنداقه آمدم
یعنی شکسته بال و پر ربّنای من
امشب بیا به خاطر ارباب بی کفن
منّت گذار و درگذر از این خطای من
جان حسین ... روزی ما را رقم بزن
امضا نمای تذکره ی کربلای من
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۸/۰۴ساعت   توسط الله وردی
|