|
افـسـوس كـه عـمـرى پـى اغیار دویدیم از یـار بـمـانـدیـم و بـه مـقصـد نرسیدیم سـرمـایـه ز كـف رفـت و تـجـارت ننمودیم جـز حـسـرت و انـدوه مـتـاعى نـخریدیم پـس سعـى نمودیم كه ببینیم رخ دوست جـان هـا بـه لـب آمـد، رخ دلـدار نـدیـدیم مـا تـشـنـه لــب انـدر لــب دریـا مـتـحـیــّر آبـى بـه جـز از خـون دل خـود نـچشیدیم اى بـستـه بـه زنـجیر تو دل هـاى مـحبـّان رحمى كه در این بادیه بس رنج كشیدیم چـنـدان كـه به یاد تو شب و روز نشستیم از شـام فـراقـت چـو سـحـرگـه نـدیـدیم اى حـجّـت حـقّ پـرده ز رخـسـار بـرافـكـن كـز هـجـر تـو مـا پـیـرهـن صـبـر دریـدیـم ما چشم به راهیم به هر شام و سحرگاه در راه تـو از غـیـر خـیـال تــو رهــیــدیــم اى دست خـدا دست بـرآور كـه ز دشـمن بـس ظلم بدیدیم و بسى طعنه شنیدیم شمشیر كَجَت، راست كند قـامت دیـن را هـم قـامـت مـا را كـه ز هـجر تو خمیدیم -- یا رب الهی آمدم - با رو سیاهی آمدم در بی پناهی آمدم - خواهی نخواهی آمدم زشتی من از حد گذشت دور از تو بر من بد گذشت حملم به بی عاری نکن - ردم ز بیزاری نکن با من مگو زاری نکن - ترک وفادارای نکن حرفی ندارد حال من لطف تو و اقبال من گمراهم اما بی پناه - دارم به لب ذکر اِلاه اما به دل میل گناه - ماندم میان این دو راه من بسکه دست دست کرده ام خود را تهی دست کرده ام دارم گله از حال خود - من خود شکستم بال خود رفتم پی امیال خود - افتاده ام دنبال خود بلکه تو پیدایم کنی در کوی خود جایم کنی یارب مرا رسوا مکن - با من چو من تا مکن مشت مرا هم وا مکن - امروز و هی فردا مکن خورده گره کارم خدا تنها تو را دارم خدا کاری ندارم با کسی - در باغ هم باشد خسی حالا که بیمارم بسی - پس کِی به داردم میرسی من خوب میدانم بدم گفتی بیا من آمدم هرچه تو بخشیدی به من - خوردم فریب خویشتن امشب بگو با من سخن - سویم بیا توبه شکن بیش از همه شرمنده ام از فاطمه شرمنده ام یارازق الطفل الصغیر - یا راحم الشیخ الکبیر یا جابر العظیم الکسیر - یا رب اجرنا یا مجیر خوردم زمین من را مزن افتاده ام از پا مزن -- آمد از راه و کشید آرام عبا رویِ سرش یعنی امروزست روزِ ناله هایِ آخرش هر قدم رفت و نشست و دست بر پهلو گرفت می کشد خود را به سویِ خانه مثلِ مادرش رویِ خاکِ کوچه دنبالش اگر دقت کنی بنگری آثاری از خاکی ترین بال و پرش او زمین می خورد و می خندید بر حالش عدو این هم ارثی بود که برده ز جدِّ اطهرش صحنۀ جان دادن او روضۀ مستوره شد حجرهٔ در بسته می داند چه آمد بر سرش بار دیگر صورت خاکی و دست و پا زدن خادمش دید و ولی هرگز نمی شد باورش یک بُنَیّ گفت و از کام پسر بوسه گرفت از مدینه بهر یاری زود آمد دلبرش کربلا بابا رسید امّا پسر افتاده بود قلبِ شاعر آب شد در این دو بیت آخرش هر چه قدر آغوش خود وا کرد اکبر جا نشد تا که آخر در عبا پیچید جسم اکبرش تا قیامت هم نمی فهمند اهل معرفت از چه آمد دست بر سر بین لشگر خواهرش
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۵/۰۵ساعت   توسط الله وردی
|
|