مي نشينم چوگدا بر سر راهت اي دوست

شايد افتد به من خسته نگاهت  اي دوست

به    ا ميد ي  که  ببينم  ر خ ز يباي  تو  را

مي نشينم همه شب برسرراهت اي دوست

گاه  گاهي  به  من  خسته  نگا هي  بنما

دلخوشم با نگه  گاه  به  گاهت  اي دوست

تو  پناه  دو  جهاني  چه  شود  اين  دل  ما

د مي  آرام  بگير د  به  پنا هت اي  دوست

گاه گاهی به من زار نگاهی بنما

دل خوشم با نگه گاه به گاهت ای دوست

تا شب تیره ما روز دل افروز شود

پرده بردار از آن چهره ماهت ای دوست

تو پناه دو جهانی چه شود این دل ما

دمی آرام بگیرد به پناهت ای دوست

به درازای زمان است و چنان طالع من

شب یلدای غم و زلف سیاهت ای دوست

چشم دنیا شده چون دیده یعقوب سفید

همچو یوسف که فکنده است به چاهت ای دوست

خیز و بر مسند اجلال و شرف تکیه بزن

تا ببینند همه عزت وجاهت ای دوست

آسمان را شکند طرف کلاهم از شوق

گر مرا نیز بخوانی از سپاهت ای دوست

 

می نشینم چو گدا بر سر راهت ای دوست

شاید افتد به من خسته نگاهت ای دوست

به امیدی که ببینم رخ زیبای تو را

می نشینم همه شب بر سر راهت ای دوست

گاهگاهی به من زار نگاهی به نما

دلخوشم با نگه گاه به گاهت ای دوست

تا شب تیره ما روز دل افروز شود

پرده بردار از آن چهره ماهت ای دوست

تو پناه دو جهانی چه شود این دل ما

دمی آرام بگیرد به پناهت ای دوست

خیز و بر مسند اجلال و شرف تکیه بزن

تا ببیند همه عزت و جاهت ای دوست

(خسرو) روسیه وبنده دربار توام

نظری کن تو بر این عبد سیاهت ای دوست

--

بیش از ستاره زخم و ، فلک در نظاره بود
دامان آسمان ز غمش پر ستاره بود
لازم نبود آتش سوزان به خیمه ها
دشتی ز سوز سینه زینب شراره بود
می خواست تا ببوسد و برگیردش زخاک
قرآن او ، ورق ورق و پاره پاره بود
یک خیمه نیم سوخته ، شد جای صد اسیر
چیزی که ره نداشت درآن خیمه ، چاره بود
در زیر پای اسب ، دو کودک ز دست رفت
چون کودکان پیاده و دشمن سواره بود
آزاد گشت آب ، ولیکن هزار حیف !
شد شیردار مادر و ، بی شیرخواره بود
چشمی - برآنچه رفت به غارت - نداشت کس
اما دل رباب - پی گاهواره بود
یک طفل با فرات ، کمی حرف زد ولی
نشنید کس ، که حرف زدن با اشاره بود
یک رخ نمانده بود که سیلی نخورده بود
در پشت ابر ، چهره ی هر ماهپاره بود
از دست ها مپرس که با گوش ها چه کرد
از مشت ها بپرس که با گوشواره بود

 

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۰۴/۲۱ساعت   توسط الله وردی  |