در دلم نیست به جز عشق اهورایی تو    
دیدن چشم سیاهت هوسی دنیایی است    
چهارده قرن غریبانه ترین خاطره ای    
ذوق شاعر اگر از شوق تو در جوش آید    
ای حیات همه خلق به کویت بسته    
مرد محراب که نامی ز تو بر منبر نیست    
ذهن ما کور و تو خورشید جهانتاب علی    
اسد الله و یل فاطمه بنت اسدی    
کعبه زیر قدم آمدنت سینه شکست    
از همان کعبه نگاهی به وجودم انداز    
اشهد انک نور قمر شمس و ضحی    
رحمت واسعه از چشم ترت می بارد    
حق نیاورده دگر بعد تو مثل تو علی    
مگذاری که شوم تشنه تلف ادرکنی   
مجلس ذکر تو آیینه ایمان سازی     
قدسیان جمله به تقدیس لبت مشغولند   
می توانی به نگاهی جبروتی جانا    
سلطه سلطنتت از همه آفاق گذشت    
روی خاک در تو خضر نبی افتاده    
حی و قیومی و یحیی و یمیت است دمت   
من ز باقی گل قنبر تو خلق شدم   
قدسیان در طلب روی تو سرگردانند    
اقتدا بر دل شیدای پیمبر کردند    
خالق الخلق پس از خلقت نورت فرمود    
وسعت صدر تو از لوح و قلم بیرون زد   
مدد روح الامین کار به جایی نبرد   
از غریبیت همین بس که تو را ای آقا    
یا امیر الامرا سید سادات علی    
ای به وصفت همه ی قافیه ها تکراری    
شعر بیچاره ترین دربه در تعریفت    
چه بیانی چه سرودی چه کلامی آخر    
قبله ای قبله نمایی حرمی احرامی   
خسته ام خسته از این آمدو شدهای عبث    
تا به کی بر در تو حاجت خود را آریم    
چاره کار ز یک جای دگر باید کرد    
پیش تو موسی عمران و تکلم هرگز    
موی جو گندمیت جنت اعلای من است   
باده ناب میان لب تو خوابیده    
مست لا یعقلم و از دل وجان می خوانم    
تا به دنبال نگاه نگرانت هستم   
زان شبی که همه عشق تو را دزدیدند    
آن شبی که به سر دوش   سحر می بردید

کاش می شد که شوم بنده مولایی تو
دیده ای ده که کنم باز به زیبایی تو
مانده در پشت غریبی تو آقایی تو
کو قلم تا بنویسد ز دلارایی تو
کو نفس تا بزنم دم ز مسیحایی تو
می کشد آخرم این غصه تنهایی تو
به نگاهی شب این قافله دریاب علی
علی عالی اعلی و وحید و احدی
تو که هستی که به ارکان حرم پای زدی
تا که تطهیر کنی سینه ام از لوث بدی
اشهد انک کهفی سندی معتمدی
برکات نفحات تو ندارد عددی
تو خدایی خداوند صمد را سندی
یا علی شیر خدا شاه نجف ادرکنی
کلماتت همه سرمایه انسان سازی
جلوه ای تا که خلایق همه حیران سازی
از دل بی سر و سامان من ایوان سازی
پدر هر چه علی هستی و سلطان سازی
خاتمت میکند ای دوست سلیمان سازی
یکی از معجزه های نفست جان سازی
از شررهای دل قنبر تو خلق شدم
عرشیان در جلوات نظرت حیرانند
انبیا گر غزل ناب علی می خوانند
بارک الله که نداری مثلی و مانند
حق همین است و تمام شعرا حیرانند
به خدا در وسط مدح تو در می مانند
عده ای کافر و یک عده خدا می دانند
زمزمه کردن نام تو مناجات علی
عشق و شور و شعف و لطف و صفا تکراری
بهر تو واژه تمثال خدا تکراری
چه بگویم که نباشد رفقا تکراری
ای به تمجید شما مدح رسا تکراری
سوز و ساز و نفس و حال و هوا تکراری
که شده ورد من و لطف شما تکراری
فکر فهمیدن تو وقت سحر باید کرد
با وجود تو کنم راه خدا گم هرگز
دل دهم بر دو سه تا خوشه گندم هرگز
به گدایی بروم در طلب خم هرگز
تا تو هستی مدد از منت مردم هرگز[5]
دل شود غرقه دریای تلاطم هرگز
رد شد از روی لبت بوی تبسم هرگز
دست خیبر    شکنت وای  خدا می لرزید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با آمدنت صحن زمین حرمت یافت
خورشید به دیدار جمال تو شتافت

مشتاق تو بود آنقدر دنیا که
در باز نشد، سینه ی دیوار شکافت

 

***
آمد که دهد به ماه و خورشید پناه
روشن شد از آیینه ی چشمانش ماه

دیوار شکست و عشق عالم آمد
در حلقه ای از نور و فرشته از راه
***
سرچشمه روشن جلال و جبروت
حیران کرامات نگاهت لاهوت

ای کاش که قسمت دل ما می شد
دریای کرم، قطره ای از آب وضوت
***
ما تشنه آفتاب چشمان توایم
محتاج تو و تکه ای از نان توایم

ای حضرت محراب، رجب تا رمضان
بالله قسم سه ماه مهمان توایم
***
تا در تن شعرهایمان، جان باقیست
تا خانه کعبه هست و ایمان باقیست

وقف تو تمام بیت ها، مصرع ها
تا جان به تن قافیه هامان باقیست
***
با آمدنت باب ولایت وا شد
توحید میان چشمهایت جا شد

تفسیر فقط ذیل نگاه تو رواست
قرآن بدون تو کجا معنا شد؟
***
امواج در اندیشه ی دریا شدنیم
در حسرت از نور سراپا شدنیم

چشمان امیدوار ما را بنگر
درخواست در امید امضا شدنیم
***
اثبات ولایت علی آسان است
چون شاهد ادعای ما قرآن است

در اصل طواف بی تولای علی
گردیدن دور پیکری بی جان است
***
بر حُسن تو دیده را گشودند همه
وقتی که تو بودی و نبودند همه

اینکه هدف از مدینه و مکه تویی
شعریست که شاعران سرودند همه
***حامد اهور***

 

 

ز ليلايي شنيدم  يا علي گفت به     مجنون چون رسيدم يا علي گفت

مگر اين وادي دارالجنون است        كه هر ديوانه ديدم يا علي گفت

نسيمي غنچه اي را باز مي كرد         به گوش غنچه كم كم يا علي گفت

چمن با ريزش باران رحمت             دعايي كرد و او هم يا علي گفت

يقين پروردگار آفرينش                  به موجودات عالم يا علي گفت

دلا بايست هر دم يا علي گفت          نه هر دم بل دمادم يا علي گفت

به هر روز و به هر شب يا علي گفت                     به هر پيچ و به هر خم يا علي گفت

خمير خاك آدم را سرشتند            چو بر مي خواست آدم يا علي گفت

علي در كعبه بر دوش پيمبر               قدم بنهاد وآن دم يا علي گفت

عصا در دست موسي اژدها گشت            كليم آنجا مسلّم يا علي گفت

ز بطن حوت ، يونس گشت آزاد         ز بس در ظلمت يم يا علي گفت

به فرقش كي اثر مي‌كرد شمشير            شنيدم ابن ملجم يا علي گفت

مگر خيبر ز جايش كنده ميشد              يقين آن دم علي هم يا علي گفت

 

 

مست تولاّ

مست تولاّی توام یا علی

محو تماشای توام یا علی

عاشق رؤیای توام یا علی

داغ تمنّای توام یا علی

خاک کف پای توام یا علی

بسته دنیای توام یا علی

سرور و مولای دو عالم تویی

روشنی قلبم و حالم تویی

شور گوارای خیالم تویی

شاه و گدا بر در تو بنده اند

در همه جا خوار و سرافکنده اند

شیوه غفلت همه پوینده اند

دشمن تو نادم و شرمنده است

دوست تو شاد و فرازنده است

مهر تو در قلب من آکنده است

مظهر گویای شجاعت تویی

شاه توانای ولایت تویی

آینه صاف صداقت تویی

اسوه عدل و شرف و افتخار

بنده عالم همگان دوستدار

لطف و صفایش همه جا یادگار

شمع فروزان شبستان علی

ماه منیر همه دوران علی

بر همه عالم سر و سامان علی

خلق نکویت مثل خاص و عام

نام تو ورد است به هر صبح و شام

در دل من عشق تو باشد مدام

عترت تو باغ و گلستان بُوَد

مهر محمّد به تنم جان بوَد

فاطمه ات یاور دستان بوَد

 

 

-

مست تولاي توام يا علي
خاک کف پاي توام يا علي

 

اي لب لعل تو مسيحاي من
وي سخنت باعث احياي من

 

روشني ديده بيناي من
نيست کسي غير تو مولاي من

 

مست تولاي توام يا علي
خاک کف پاي توام يا علي

 

ديده به خورشيد رخت دوختم
با نگهي سوختن آموختم

 

سوختن آموختم و سوختم
سوختم و نور بر افروختم

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۱/۰۳/۱۵ساعت   توسط الله وردی  |